بي تو پتياره ي پاييز مرا مي شكند
** هي پايلت... يك چيزي را به هيچ كس نگفته بودم، اما الان مي توانم رهاوارانه بگويمش...روزهايي كه كنارت بودم به پياده روي هايه پاييزانه مان فكر مي كردم، به اينكه لپ هايم كه يخ بزنند ، دست هاي گرم تو هست كه نوازشش كنند، بي تابانه منتظر رسيدن پاييز و سرمايش بودم، چون قرار بود اين پاييز را با تو باشم.. لعنتي! پاييز بي خاطره هيچ، تجريش را بي تو چه كنم؟؟؟..
*** خورش بادمجان پختن، يكي از عشق بازي هايي است كه لذتش بستگي به تايم و حوصله اي كه مي گذارم دارد...از اين مدلها كه لب پله، طرف را بچسباني به ديوار، لبت را نگذاشته روي لبش، به اصل كاري برسي نيست... از اينها بايد باشد كه از پشت گوش شروع كني و زمزمه و نفس كشيدن هاي صدا-داره كنار گوش و برسي به بوسيدن هاي سرِ شانه و الخ...الكي نيست، از اينها كه بايد پيراهن زيپ دار پوشيده باشي حتي... لوندي مي خواهد، با تيشرت چرب جواب نمي دهد... خورش بادمجان هم پختنش همين است... ساعت ها گوشتش بپزد با پياز طلايي شده و سير رنده شده و اب كم، به غايت كم...بادمجانها باحوصله سرخ شوند، گوجه فرنگي ها... اين سه تا را كه مي خواي به هم بياميزي هم ساعتها بايد طول بكشد، بعله جانم... امشب براي اهل خانه يك خورش بادمجان حوصله دار پختم با ته ديگ سيب زميني حتي..V