چشمایه مهربونش رو دوست دارم. اینکه لحظه هایی که کنارشم به این فکر می کنم که به پای ادمه رابطه م بیشتر صبر کنم، که دوست داشتن ارزش خیلی فداکاریا رو داره. ارزش خیلی از خود گذشتن ها رو... که رو "دوست داشتن" بیشتر مکث کنم... اینکه می گه دوست داشتن همه چیزه زندگیشه، باورش می کنم.و فکر می کنم منم باید یاد بگیرم انقد کِر دادن به این حس رو...اینکه هر دفعه با یه بگ پر از چیزایه هیجان انگیز و یه کاکتوس به دیدنم می یاد ینی من می میرم از ذوق. اما دلیل اینکه هردفعه بیشتر و بیشتر دوست دارم ببینمش اینه که منو وادار می کنه که یه کم خانومانه تر و موقرانه تر روی "دوست داشتن" وایسم...خودش شاید نفهمه اما اون قسمت وایلد و شیطونه درونم جلوش خودش رو جمع و جور می کنه... 

اینکه برام بوی تن کسی رو برای کادوی تولدم گرفته که می دونم خیلی دوستش داره، منو لبخنددار عمیق می کنه...اینکه می بینی همین که می دونه لاو مجیک ورد-ه توئه و همه ی لاو-های دنیا رو هردفعه که می بینتت برات جمع می کنه می یاره لبخند-دار عمیقم می کنه...اینکه می تونم بگم جانان دوستمه منو لبخند-دار عمیقم می کنه...