*  می خواهمت... نرم و وحشیانه می خواهمت... فاصله جری ترم کرده است. یک جوری می خواهمت که تعریف ندارم برایش. اینطور که بی تفاوتم به نبودنت. اما اگر باشی، می خواهمت... از اینها نیست که التماس کنم به بودنت، اگر رفتی خودم اب پشتت می ریزم حتی. اما وای از ان لحظه که بخواهی باشی . وای از ان لحظه که بشود 28 ام  و من ببینمت.می چسبانمت به دیوار، و محکمترین بوسه ی دنیا را از لبانت می کنم. و با چشمهایم می گویم : لعنتی بیخود کردی اینهمه نبودی....

** اینکه بعد از خواب نم-دار و لذتناکه ظهر ، میسد کالت را می بینم.لبخندم می شود... که می گویی : اومده بودم" افق "یاده تو افتادم... همین قد کوتاه. همین قد عمیق... اینکه جایی از شهر مرا یاده تو می اورد خوب است....


*** اومدم کیفمو مرتب کنم، جانماز کوچیکه که برام از مشهد خریده هست، قلب قرمزه هست، دفترچه و خودکار صورتیه هم گذاشتم لابه لایه چیزایی که همیشه باهام باشه... بعد فک می کنم که اخه خر این انصافه اینهمه تو زندگیه من جریان داری؟ که شدی جزء ملزومات لذتبخشه توی کیفم؟ اخه خر بودن هم حدی داره جانان.ادم اینهمه خر؟


**** هومممم... بدنسازی خوبه... اینکه دردناکه خوبه. اینکه قر نداره خوبه... موهای از بالا سفت دم اسبی شده و عرق ریختن و فیلان و فیلان دستگاه و حرکت زدن خوبه... دوش گرفتنایه بعد از باشگاه که اصن دیه نگووو... بعضی وقت ها هم فک می کنم لذت بودنت پایلت به اندازه ی دوش بعد از باشگاهه...همین قدر دردناک و ارامش بخش...


***** من همیشه از خواستن ِ "خواسته ها " گفتم.از اینکه چشمهامو بسته م و هیچ فکر نکردم که چیزی که می خوام چقد بزرگه، چقد جزییه، چقد برا بقیه دیده نمی شه، چقد اصن برای بقیه چیزی نیست حتی... یه جا شده که دونستم لذت هام، خواسته هام چی ان و خواستمشون...نام بردمشون... با یه کیسه پر از فیلم و کتاب امروز دیدمش... پر از کتابایه غزاله علیزاده و یوسا و مارکز و ابراهیم گلستان و پرینوش صنیعی و اوه هه ه ه یه دنیا کتاب.با یه عالمه فیلم...و هیجان زده م که بینشون یه فیلم بود که دیونه ی عشق من " سارا جسیکا پارکر" توش داره... اینو من یه جایی از زندگیم خواسته بودم. که یکی باشه که این کتابا و فیلما رو بهم بده تا بخونمشون و ببینمشون... یه جایی از زندگیم عین همین رو خواسته بودم...بعد اسم اون یکی تو زندگیه من "جانان" شده. حتی خودش هم نمی دونه که رویایه به حقیقت اومده ی یه روزایه منه..... و اینکه کتابهاش پر از حسه خوبه. اینکه اول کتابا رو باز می کنی، ادمه ی کتابدار عشق بازی با کلمه ها ، با فیلما رو بلده... که یه کتابایی هدیه ن، هدیه به عشق اون ادمن... و من پر از حس خوب می شم که کتابایه دوتا ادمی دستم -ن که بهم عشق ورزیدن لابه لایه این کتابا.... که بلد بودن واسه هم کادو کتاب بخرن... که ادمها خوشحالیشون از دیدن کتاب از همون جنسیه که من می میرمش. که این دوتا ادم رو ندیدم اما بخشی از قلبم یه احترام فوق العاده ای براشون قائله و یه محبت و یه دنیا تشکری که حتی خوده کلمه ها هم بلد نیستن اندازه شو ابراز کنن... من جایی از دنیام که کلی کتاب و فیلمی دارم که سرشار از انرژی خوب و عشقن...


****** این روزها زیاد شجریان گوش می کنم...و زیادتر اهنگ "ببار ای بارون ببار" رو... هی گیر می کنم اونجایی که اون شبی که داشتیم باهم گوش می کردیم تو برام تکست دادیش...

دلا خون شو، خون ببار

بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبای، سرخ ِ یار

به یاد ِ عاشقای این دیار

به داغ ِ عاشقای بی مزار

ای بارون....

هی پایلت مگه می شه دو نفر دقیقن یه اهنگ شجریان رو انقد مرده باشن؟


******* زندگی چیزی بیشتر از اینه که در کیفت رو باز کنی بعد ببینی یه بسته الوچه از قبلنا  توش مونده؟


*********  :* برای Neda ست...بخاطر قولی که بم داده 


**********  چقد پره حسه خوبم، پرم از حسایه خوبه  مختلف... دلتنگی برایه پایلت هم جزء حس خوباس. منتظر بودن تا 28 ام ، ناهاره امروز با صابر.بستنی خوردنه با جانان. تولده و عکس گرفتنا با سمی و مرضی و هانی. فکر دیدن دوباره ی میناهه. بوی قورمه سبزی ه مامان...   حس دوباره داشتنه رژ قهوه ای -قرمزه که قهوه ایش زیاده، که گمش کرده بودم امروز یکی دیه ازش خریدم. اینکه مامان بم می گه دو تا از چیزایی که تو زندگی حسه خوب بهم می ده رو مدیونه پرستوام. یکی رانندگی یاد گرفتنه ، یکی عمل بینی م.... باشگاه رفتنه روزایه زوج...چقد پرم از حس خوب