غصه ی راهمو نخور...شاید همین جا بمونم
*شاید نفهمیدی که من
بی اون که تو چیزی بگی
سپردمت دست خدا
که بی خدافظی نری
** هی صدا می کرد : مَریو..مَریو..با صدایی که توش غم و عصبانیت رو باهم داشت...با لهجه ای که هیچ وقت به گوشم نخورده بود. حتی نمی دونستم داره به چه زبونی صدا می کنه...پشت سره من راه می یومد و توی اون خیابون به اون شلوغی بلند بلند داد می زد: مریو..مریو... انگار "مریو" رو گم کرده باشه. که هم ناراحته از گم کردنش هم عصبانی انگار که مثلن چرا مریو-ی فیلان فیلان شده رفتی گم شدی؟...که دیرم شده مثلن... دیرم بود من، انقد سرگردون بود خانومه دلم می خواست باهاش دنبال "مریو" –ش بگردم
*** بالاخره کتاب "هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست" رو خریدم...یه مدت بود دست برداشته بودم از کتاب خریدن و نخوندن خریده ها...بعد اون روز جانان گفت: مامانش از زری جون پرسیده: همه ی این کتابایی که تو خونه ت داری رو خوندی؟ بعد زری جون جواب داده : شوما همه ی ظرفایی که تو خونه تون هست رو استفاده می کنید؟... بعد هیچ وقت اینجوری قانع نشده بودم و دوباره شروع کردم به کتاب خریدن...لابد یک جایی از زندگی قراره بخونمشون که امروز ولع خریدنشون رو دارم....این کتاب جزء کتابایی بود که بخاطر اسمش دوست داشتم تو کتابخونه م داشته باشمش...اسمش یه جوره لامصبی خوبه
**** خوب وقتی من حرفم نمیاد اصرار نکنید به اینکه حرف بزنم، خراب می شه....همه چی... حسم نسبت به خودم، به لحظه هایی که باهم می گذرونیم. به همه چی....اصرارم نکنید به ، به زبون اوردنم
***** چقققدر فیلم هست که نرفتمشون سینما.چقققدر تنها کسی که دلم می خواد باهاش این فیلما رو ببینم فقط "تویی"
****** دیدنه صابر امروز بهترین اتفاق تموم این چند وقتم بوده لابد... اینکه بریم "چشمه " و برام از "بوبن" کتاب بخره...اینکه بریم "نوبل" و از مدلایه مختلف شیرینی های خوشمزه ش بخریم. بعد خوشحال باشم که کلی شیرینی ه هیجان انگیز توی دستم هست و صابر ببرتم یه کافه ای که خوشمزه ترین قهوه ترک- هایه این حوالی رو داره و کلی حس خوب زنده بودن و گریه نکردن و بغل بودن به ادم می بده ...
****** اصلن دوست ندارم زن باشم، هی انتظار، انتظار، انتظار...
کی بود اینو گفته بود؟
******** صد بار گفتم فاصله به درد من نمی خوره، صد بار گفتم فاصله ادم رو از یاده من می بره، حالا نه فاصله، کامپیلیتلی "نبودن" تو یه دوره...بعد هیچ کس باور نداره این حرفو، بس که وقتی هستم، هستم باور نمی کنن که اینهمه بودن می تونه یه جا یهو دیگه نباشه... هیچ کس جدی نمی گیره این حرفمو
******** به ادما فرصت نمی دم من؟
زود تصمیم می گیرم در مورد-ه ادما؟
زود می گم که بمونن یا برن؟
********* دوس ندارم اینجایه زندگیمو به کسی توضیح بدم، دوس ندارم حرف بزنم با دخترام. دوس ندارم جاج بشم یا بخاطر کار و تصمیمی که می گیرم توضیح بدم...