از امروز شروع کنم، یا فردا رو بگم یا پنج شنبه؟...

از چیپس و پنیر ِ خوشمزه و اسپاگتیه بدمزه ای که با پسرداییه واسه ناهار خوردیم بگم یا کیک شکلاتی و چیز کیک و کیک هویج و گردویی که با سمی و مرضی نوشه جان کردیم؟... از تلفنه میناهه بگم و دلتنگی ای که واسه دیدنش دارم؟ از اینکه بش گفتم هرجا کجا  روی خره وصله ی منی، که دیگه نه از دستت عصبانی می شم نه ناراحت نه دلخور نه هیچی...فقط منتظر می شینیم تا اوضاع باز به شکل قبلش برگرده... از صبحونه ای که با ارمین و سمی و صابر داشتیم بگم؟ از پنج شنبه ی پر لذتی که با جانان گذشت؟ اینکه من حتی زری جون رو دیدم و برادر خیلی محترم جانان جون رو؟ که من از ذوق مردم حتی توی کوچه هه تا به دفترشون برسیم...بس که نفس کشیدن و راه رفتن تو اون هوا رو توی اون کوچه رو دوست داشتم. از پلاستیکه پر از فیلمی که چهارشنبه جانان بهم داده بود چطور؟... یا شاید حتی بخوام از کالکشن فیلمایه فون تریه که اقای داداش  جانان بهم دادن بگم. که من انقققد لبریز از خوشی بودم که از سر نشرچشمه تا خوده انقلاب پیاده رفتم...که من بودم و شب و تنهایی... یا  بخوام از سینما رفتنه دوشنبه بگم که پا شدم رفتم "هیچ کجا، هیچ کس" رو دیدم... همین طور سلانه سلانه و من و خودم دو تایی بلیط گرفتیم از سینما سپیده و فیلم دیدیم یا حتی قبل از فیلم شیرکاکایو و تارت اناناس و سیب خورده بودیم، اخخخ که همانطور بود که من دوست داشتم.پر از گردو... الان که فک می کنم بهتره از ارامش و امنیتی که امروز تو دفتره اقاهه داشتم بگم. همون ارامشی که باعث شد حس کنم خسته م دیگه از این همه مرد تو زندگیم. از اینهمه ندونستن حسام. از اینهمه رفتن و نشدن... که یه لحظه حس کردم زندگیم در نهایت سادگی چقد برای  بقیه عجیبه و من حوصله ی راه دادن یک ادمه جدید رو توی زندگیم ندارم دیگه.، حوصله ی اینکه بخوام توضیح بدم مدل زندگانیمو ..اینکه در اوج این حسه امنیته برگردم به اقاهه بگم ببخشید من نمی تونم ادامه بدم... و حس کنم اون لحظه کیسه ی زندگیمو سر و ته کردم و همه ی اقاهه ی زندگیمو از توش ریختم بیرون. که همه ی ادم های جدید رو توی این یک هفته از زندگیم بیرونشون کردم و حس ارامش بهم دست بده...یا حتی بخوام از "دهلیز"ی که با سمی رفتم دیدم بگم...یا شاید "پل چوبی" که با سمی و ارمین و مرضی و زهرا و صابر بود..یا حتی تر بگم که توی همه ی سینما جایه میناهه عجیب خالی بوده برام... که با همه ی دنیا هم برم فیلم ببینم با میناهه فیلم دیدن یه چیزه دیگه س... می تونم از سیگاری که توی سینما روشن کردم هم بگم، از دیوونه بازیه لذت بخشی که صابر کلی قبلش بم اجازه شو نداده بود...و یا فردایی که قراره با خاله هه و عمو خسرو بریم بام ولنجک و بدویم... و قراره برنامه ی هر روز صبحمون باشه... حسه اینکه تهران، خاله هه رو داره خیلی خوبه... هوممممم....یا اینکه اون روز بگم سمی می شه بریم گل فروشی یه کم "هوای گل فروشی " رو نفس بکشیم؟ اون حسه خنکی و بوی سرگیجه اوره گلا رو. که همون لحظه جلوی گل فروشی از اتوبوس پیاده شیم و بریم توی گل فروشی نفس بکشیم...می خوام از این بگم که پلی لیست گوشیمو پاک کردمو الان فقط ابی دارم و شجریان و مهران مدیری و سیاوش و همای مستان...که هرچی تردیشنال تر، بهتر...از اینکه فاینالی کتاب "سیلویا پلات" رو خریدم هم باید بگم. یا اینکه باید برم کتاب " اتاقی از ان خود" ویرجینیا وولف رو بخرم...هومممم.... اون روز که اقاهه گفت می تونی تدریس خصوصی کنی؟ یه لحظه تو دلم گفتم خوب من که انقد دوست داشتم جایی باشه که بتونم ازش تدریس خصوصی بگیرم... بعد؟ بعد لبخندم شد که همچنان به"خواستن" ادامه بدم... که نمی دونی کی یا چی، اما یکی هست که نشسته و فقط داره خواسته های من رو مدل خودش اجابت می کنه...حالا گیرم یه کم دور، یه کم دیر....

 من اینجام. پر از حسه خوب. پر از لحظه های خوب.پر از ادم های خوب توی زندگانیم...پر از باورهای خوب...