هومممم... این حرف زدن ادم ها خسته م می کند. بخدا... اینکه گریه ها و سردردهایه عزیزترینه زندگیمو می بینمو اشکم نمی ریزه یه دردم هست لابد. اینو وقتی فهمیدم که وقتی داشت مرگشو از خدا می خواس، چشمامو بسته م و امین گفتم...در حالیکه می دونستم نفسم به نفسش بسته س. یه لحظه فک کردم که بس کن خودخواه بودن رو بچه...اون لحظه ای که تارا داشت از روزی که فهمیده بود محمدرضا ازدواج کرده می گفت و من گریه م نگرفت فهمیدم یه مرگیم هست. همون موقع که چشماش خیس شده بود و اشک چشماشو سعی می کرد قورت بده و می گفت: می دونستم عقد کرده اما شبی که خونه ی سعید مهمونی بودیم فهمیدم عروسیشم گرفته... می گه سعید رو اولین بار بود می دیدیم، نگو از دوستایه محمدرضا بوده...وقتی داشت می گفت کههمون شب حواسش نبوده و شماره ی پیکایه مشروبش از دستش در رفته...می گفت من که نفهمیدم، تینا و مهشید تعریف کردن برام که می گفتم : خواب بد دیدم، خواب دیدم محمدرضا عروسی کرده...می گه با التماس می گفتم محمدرضا عروسی نکرده ، نه؟...می گه سعید بغلم کرده بوده و می گفته نه دیوونه، خواب دیدی فقط...می گه راه می رفتمو سرم می خورده به دیوار و از دیوار معذرت خواهی می کردم... به سعید قسم داده که راستش رو بگه، محمدرضا گذاشتتش رفته؟... تارا می گفت و سعی می کرد اشک تو چشماش سر نخوره بریززه پایین... می گم دیوونه 2 سال شد، هنوز کنار نیومدی باش.می گه چند روز پیش رفته بودیم کنسرت سیروان، کیفمو دادم به نعیمه بره ابمیوه بخره، کیفم می یوفته از دستش، گوشیم می یوفته زمین، رَم گوشیم معلوم نمی شه چه مرگش می شه و همه ش پاک می شه...می گه همه ی خاطره هام توش بود، همه ی فیلما و عکسامون...همه ی شعرایی که باهم خونده بودیم، فیلمی که تینا از اب بازی مون گرفته بود... اون دفعه که منو بوسیده بود...می گم تاراااا، تو هنوز اینا رو نگه داشته بودی؟... یه خنده ی تلخ می کنه و می گه من همه ی مسجاش تو گوشیمو، تو فی33س بوک رو هم نگه داشتم...همون موقع که از درد صدای این دختر اشکم نریخت، فهمیدم یه مرگم هست

اینکه پا شدم با دخترا رفتم "گیلانه" و غذای شمالی خوردیم، اینکه قرار بود پایلت منو ببره رستوران شمالی. اینکه پا شدیم رفتیم پارک "اب و اتش" ...که بازهم قرار بود با پایلت برم... اینکه بودن تو همه ی اون لحظه ها و جاها، و دقیقن مسج دادن پایلت تو همون تایم هم نتونس بغض منو بشکونه...که تو لحظه هایی که تارا و هدیه داشتن مسخره بازی درمی یوردن که بهرام رادان میز کناریه ما نشسته و من یه دیقه سرمو از گوشیم بلند کنمو یه ذره حواسم به میز بغلیم باشه...حتی اون لحظه ای که فهمیدم پایلت، پایلت ِ منه...حتی اگه الان کنار من نیس، شاید اگه هیچ وقته دیگه کنار من نباشه...وقتی می گف دوستم داره، کم نیستن لحظه هایی که یاده من می یوفته و اصن من کنار نیستم از زندگیش... اشکم نریختو شیک شکلاتمو با حرص بیشتری خوردم شاید بغضمو بتونم باش قورت بدم....

اینکه صب وسط همه ی اون تلخیا و بدمزگیا و سروصداها پا شدم رفتم اپیلاسیون، که بدون سلام و لوس بازی و همه ی اداهای مزخرف به دوس پسره 2-3 سال پیش که از نووِر پیداش شده، مسج دادم که امروز می یام پیشت....که خودش بتونه دوس دخترش رو دست به سر کنه که من برم پیشش... اینکه وقتی می شینم تو ماشینش همه ی سوالاشو با "نیدونم"، "چه بدونم"، "اوهوم" جواب می دم، که می گه تو امتحان شورت انسر رو یقینن 20 می شی...می گم اقاهه جوری رفتار نکن که انگار برات مهمم، فقط باهم بخوابیم و بعدش من می رم...اینکه تا بغلم می کنه، سرش رو سُر می ده زیر گلوم و می گه همون بوی همیشگی...اینکه چشمامو بستم و بدنم مثل سنگ شده و فقط صدای نفس هاشو می شنوم...اینکه می گم تقلا نکن، من تو مودش نیستم نمی تونی منو ار**ضا کنی...وقتی عطشش می خوابه، می گه چته تو؟ می گم هیچی...موهامو از رو صورتم میزنه کنار می گه چرا انقد ناراحتی؟ پشتمو می کنم بهش و خودمو تو بغلش جا می دم می گم بیخیال... می گه خب بگو چرا انقد چشمات غمگینه؟ می گم جوری رفتار نکن که انگار برات مهمه ، بم حالت انزجار می ده...بلوزمو تنم می کنم، شورتمو پام می کنم تکیه می دم به تخت و سیگارمو روشن می کنم... می گه بام حرف بزن. می گم منو تو س**ک**س پارتنر-ه همیم. لازم نیست باهم حرف بزنیم. لازم نیست بدونی چمه...می گه بگو، شاید بتونم کمکت کنم. یه هه ی کشداری تحویلش می دمو می گم من از کسایی که براشون مهم نیستم کمک نمی خوام...هی داره اصرار بیخود می کنه که دوستم باشه. تو چشماش نگا می کنم می گم بسه دیگه، اه ه ه..خسته م کردید. چی می خوای؟ مگه نمی خواستی بام بخوابی؟ مگه تنه منو نمی خواستی؟ تو چطور می تونی دوسته من باشی؟ دوست من کسیه که من اگه فیلان روز تو خیابون به یه بدبختی خوردم بتونم بش زنگ بزنم، و مطمینن به تو زنگ نمی زنم چون ممکنه که پیش دوست دخترت باشیو منو ریجکت کنی...می گم چی فکر کردی؟ بعد از چند سال اومدی و یه ساعت کنارم خوابیدی حالا حسه سوپر هیرو رو داری که می خوای منو  نجات بدی و و اونم بشینه حرفایی که حتی به خودش با صدای بلند نمی گه به تو تعریف کنه...داره حرف می زنه، از نیمه ی پر لیوان می گه...یه پک عمیق از سیگارم می گیرم.خودمو می کشم پایینو چشمامو می بندم می گم خفه شو، نصیحتم نکن...اینکه تمام مسیر توی ماشین باش حرف نمی زنم، که در جواب اینکه واسه چی امروز بش زنگ زدم اومدم پیشش؟ ضبط رو روشن می کنم...اینکه خسته م از حرف زدن، توضیح دادن، نگاه کردن به ادمایی که ادایه اینو در میارن که براشون مهمم...اینکه می رم دونات می خرم، ایس پک شکلاتی برای خودم می خرم ، اینکه می رم می شینم تو کافه...اینکه ته همه ی اینا به پایلت زنگ می زنم، با اینکه تو اون لحظه حس می کنم اونقدر که باید دوستش ندارم، که فکر می کنم اگه صداش رو بشنوم شاید بغضم تموم شه.که نه...هیچ اتفاقی نمی یفته.نه دلم براش پر می کشه، نه اشکم می ریزه... باید رژ لب قرمزتر بزنم از فردا، شاید دیگه انقد مردم حواسشون به سکوت و غمه چشمام نره...شاید اون موقع بگم حالم خوبه، باورم کنن