ديگه هيچ مردي رو نخواهم بوسيد....
دندونم درد ميكنه، گوشم هم...روزهاست كه اين دو تا درد رو دارم و من از دكتر متنفرم و انقدر مسكن مي خورمو دكتر نميرم تا ديكه مسكن جواب نداره...امروز خونه ي مهسائه پر از حس خوب بود، امروز ديگه خبري از سردرد نبود، خبري از حسه سنگين داشتن پشت همه ي خوشيايه هرروز زندگيم... امروز٢٣سالگي رو دوس داشتم، در واقع من ٢٣ سالگي رو از وقتي كه با پايلت اشنا شدم دوس دارم...اينكه مي بيني دختركي كه تو مسافرت مشهد باهاش از اتاق بچه ها چيپس مي دزديدي و ٣ سال هر روزت رو زنگ تفريحا با اون روي اسفالت حياط مدرسه مي شستي، الان خانم خونه شده، حسه عجيب و سرگيجه اوريه...اينكه از ديشب صد دفعه، اگزكتلي صد دفعه اين دو خط مسج خودمو پايلت رو خوندم كه بش گفتم:ديگه دوستت ندارم، ديگه هيچ حسي بت ندارم. حتي الان ميتونم دوستت هم باشمو از اينكه هر دختري دوست دخترت باشه ناراحت نشم..گفته:باور نميكنم، باور نميكنم اين حرفتو...حتي اگه تو دوستم نداشته باشي اما من واقعن دلم پيش توئه.كه وقتي سراغ پاستيلا رو ازم مي گيره، كه مي گه خورديشون؟ مي گم نه، ته كشوئه. مي گم يادته؟ مي گه چرا يادم نباشه؟ من هم اون كوچه هه يادمه، هم پاستيلا، هم اون در سوخته، هم اون اهنگي كه گذاشته بودي...مي گم فك كردم دوستم نداشتي ديگه...و واقعيت اينه كه من مدتهاست فكر مي كنم كه دوست داشتني نيستم، كسي دلش پيش من گير نميكنه. كسي به احساس من كِر نميده...و ديشب وقتي پايلت بم گفت شب بخير گلم اشكم ريخت، ساعت ها و دونه دونه... چون اين گل بودن من واسه پايلت، يعني همون گل سرخه براي شازده كوچولو، كه فقط من ميدونم مدل اين گلم گفتن پايلت رو،و من هنوزم دارم اشك مي ريزم...مرسي پايلت كه ٢٣سالگي رو برام قشنگ كردي، كه باور كردم كسي با همون حس و كلماتي كه من مي شناسمشون دوستم داره هرچند كه كنارم نيس و من حالم خوبه كه بهترين دوستايه زندگيم باهم وارد رابطه شدن، و من براي اين ساعت ها مي تونم اشك بريزم...چقد اين روزايه زندگيم پر از حسه زنده بودن و نفس كشيدنه...چقد يهويي دورم پر شدن از اتفاقا و ادمايي كه بلدن باهم مهربون باشن،چقد روزايه من تنيده شده به طعما... چقد تشكر بدهكارم به ادما، به لحظه ها... به هديه واسه ٥ شنبه اي كه باهم ساختيم واسه همه ي اون دور دورا و خنديدنا و تحويل گرفته نشدنا و رقصيدنا و معجون خوردنا...از هانيه واسه اون شيك خوشششمزه ي اسنيكرز و بوستان گفتگويه دم غروبو فلافل پر از پنير دولپي، از مينا واسه اون ليوان چاييه و دستبندايي كه از خانوم هنديه برام خريده بودو همه ي دردودلا..از خودم، از خودم واسه اينهمه اميد و ايمان داشتنم به اومدن روزايه خوب، به اومدن روزايه خيلييي خوب
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 23:50 توسط پرستو
|