متاسفم از من بودن
واقعيت؟ واقعيت همان جايي ست كه نمي توانم ازش حرف بزنم.واقعيت همان جايي ست كه پنهانش ميكنم و از هرچيزي ، به صد رنگ مي گويم الا درد اصليم... از اين دل درد پريودي هم مي توانم بگويم، از اين اشكي كه الان مي ريزم، از همه ي ادم هاي اشتباهي اي كه وارد زندگيم مي شود، از همه ي دوست داشتن هاي اشتباهي َم، از همه ي سخت گيري هاي بي نتيجه م. از همه ي انچه كه بوده ام و به هيچ تبديل شده م...يا به هر چيزي كه خودم ديگر نمي دانم چيست... از اينكه لذت واقعيه اين روزهايم خلاصه شده در درس سبك شناسي كلاسيك، لحظه هايي كه دارم گوتيك و با لويي كنز و بَروك و روكوكو سعي مي كنم توي ذهنم تفكيك كنم، همان لحظه هايي كه استاد جانم، به من مي گويد: من بقيه رو نمي دونم اما چون تو كلاس رو خوب فالو مي كني حتمن كل مطالب رو اكي مي شي... از اطمينان و توجه استاد جان ذوق ميكنم... بعد ديوان كوچك حافظ را هم اورده م دم دست، روي همين ميز.نزديك خودم.شايد باز بايد شروع كنم مثل قديم به حافظ حفظ كردن...شايد بالاخره اين هفته بشود براي بچه ها سالاد درست كنم، شايد حوصله م گرفت سالاد بروكلي برايشان درست كردم...آخ كاش فردا سمي ناهار ميامد اينجا.ميخاستم برايش لاك لاجوردي بزنم، شايد هم سرخابي. بعد يه فيلم بذارم، سرمو تكيه بدهم به شونه ي سمي و از اون الو ملسا كه از بغل جاده خريديم باهم بخوريم... مينا؟ هيچ وقت نميشناختمش انگار، مثل نرگس... قلبم درد مي گيرد انگار، اشكم هم مي ريزد...مثل وقتي كه پسره گفت: هر شب قفل ميكني سر همچين موضوعايي، ول كن ديگه تو رو خدا....و من؟ اشكم ريخت، تو صدا كردنايه پرستو پرستويش جوابي نداشتم.و فك كردم مرده شور تمام حس هاي خوب را ببرند... خودم را گم مي كنم توي شكلات، توي سبك شناسي يكشنبه ها، توي جمع شدنهاي شنبه ي بچه ها، توي هواي معطله سرد نشده ي ابان. خودم وا جوري گم مي كنم كه پيدا نشوم....كه خودم هم نتوانم خودم را پيدا كنم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ ساعت 0:7 توسط پرستو
|