* نشسته جلو دوربين مي گه: من مي گم بخواين، بش مي رسيد...ميگه اينو مني ميگه كه همه وقتي به قدم نگا مي كردن و ميديدن دنباله واليبالم، ميگفتن بچه جون جمع كن برو سراغ درس و مشقت... اينا رو كه مي گه "ترمه" داره دور و ورش مي پلكه...مي گه يه روز فكر كردم همه دارن راس مي گن، مي گه همه ي پوسترا و كاپا و مدالا و تيكه روزنامه هايي كه از واليباليستا نگه داشته بودمو ريختم وسط حياطمونو اتيشش زدم، مي گه فكر مي كردم نمي رسم به چيزي كه مي خوام... ميگه اما الان اينجام.چون خواستم.چون دوباره خواستم.چون به حرف هيچ كس گوش ندادم....اينا رو اقاي جواد ظريف مي گفتن. همه ي ادما تو يه لحظه از همه ي خواسته ها و روياها و ارزوهاشون دست مي كشن...همه تو يه لحظه فك مي كنن نميشه، نمي تونن...


** ....البته كه مي خواهم تماشاگر كار مرا بفهمد اما اگر نفهميد، اين دليل نمي شود كه كار فهميدني نيست. اگر نفهميد، من بايد به فهميدن كمك كنم، نه ان كه كار را عوض كنم. انديشه در كار من از من است و ريشه هاي ان بايد در اقتضاي معناي ان باشد نه در قدرت درك ديگران. شكل از درون معني امده است، از بيرون به ان چسبانده نشده است... هنر از درستي مي ايد، درستي است كه مطرح است، نه دشواري.

نوشتن با دوربين ، رو در رو با ابراهيم گلستان / پرويز جاهد


***

كسي خشكيده خون من رو دستاش

كه حتي يك نفس از من جدا نيست