* اهنگ Hello ماله اقاي  lionel Richie .فك كنم گزينه ي خوبي است براي عصر جمعه اي


** هر روز مي گم برم اين نت دريم-مو بيارم بشينم بنويسم اين دريمامو.هر روز به بهونه ي اينكه وخ نشد ميگذره.دروغه خب اين وخ نشدنه.انگار نيدونم چي رو مي خوام بنويسم يا اصن چيزي كه مي خوامو چطور بنويسم


*** جلوي آينه كه مي ايستد، موهايش را مرتب مي كند. مثل مردي كه از جنگ با فتح برگشته با يك لحن تفكراميزي مي گويد عالي بود. چكمه هايم را مي پوشم. چراغ را مي زنم.رژم را پررنگتر ميكنم.همان رژ زرشكيه مات مانند را...بي حوصله و باعجله جلوي در اسانسور ايستاده.سعي ميكنم شماره ي سمي را بگيرم.يك بغضي توي گلويم چنگ انداخته. اخرين نگاه را به ان ساختمان بلند و پر از گل و گياه با نرده هاي مشكي مي كنم. جلوي ورودي ساختمان مي گويد از اينجا راحت مي ري؟ اوهوم تنها صدايي است كه مي شنود. مي گويد مي خواي تا بالا برسونمت؟ مي گويم مي خواهم قدم بزنم.اقاي فاتح با همان لحن شتاب زده مي گويد ناراحتي؟ سرم را تكان مي دهم. دسته ي گلي كه صبح براي خودم خريدم چون فكر مي كردم امروز قشنگتر خواهد بود را در دستم فشار مي دهم. لب هايش را بشكل بوس كوجك براي مي فرستد وچشمك هوهلكي هم چاشنيش مي كند و مي گويد: اكي پس من برم خيلي ديرم شد. شريعتي را سلانه سلانه پايين مي ايم.ساعت ٥ بعدازظهر است.صداي قار و قور شكمم را مي شنوم. اولين رستوراني كه مي رسم يك رستوران چيني است. درش را هل ميدهم مي روم داخل. به معدود ميزهايي كه سرش مشتري نشسته است نگاه مي كنم."دو نفره ها"... صندلي را مي كشم كنار.غذايي سفارش مي دهم. خودم را دوست دارم. خودم را كه برايم گل مي خرد، رژ زرشكي مي زند. هواي باران زده را پابه پايم قدم مي زند. مرا رستوران مي برد.گوشيم را بيرون مي اورم. صداي زنگ اقاي فاتح است.ريجكتش مي كنم...حس يك خانم فاتح را دارم