*گريه كردم...نبايد گريه مي كردم لابد. بايد بعد از شنيدن حرفهاي صابر و دونستن نظر ميناهه مثله ابراهيم گلستان با يه لحن بي قيديه تموم ميگفتم : نمي خواد ديه ببينتم، بنظرش عوض شدم و هفته اي ٢-٣ بار دلش هوامو نميكنه؟ خب نكنه... دقيقن به همون بي قيديه "خب" فيلان... گريه كردم اما. چون در برابر خيلي ادمها ازش دفاع كرده بودم، خيلي ادمها كه منو براي دوست بودن با ميناهه سرزنش كرده بودن و كلي دليل و فيلان پشت هم سوار كرده بودن كه اكي نيستا باهاش دوستي. دفاع كرده بودمو گفته بودم همه ي دنيا زر مفت ميزنن و من تو دختره چيزي كشف كردم كه همه خرن و نميفهمنش... گريه كردم چون باورم شكست. گريه كردم چون بيشتر از از دست دادن ميناهه، فك كردم اگه يه روزي بياد كه نشسته باشمو واسه از دست دادن سمي گريه كنم، چي؟... كه سمي دستم و مي گيره و ميگه: دوستا همو ترك ميكنن، اما خره تو كه دوسته من نيستي، تو خواهره مني...ادم كه خونواده ش رو ترك نميكنه...حالا؟ مي تونم با همون بي قيدي بگم نخواسته اين روزا دوستش باشم؟ "خب" نخواد


** اقاي "ابي" چقد توي اين اهنگ اخرشون صداش خسته س...صداش خوابيده روي اين ليريكه لامصبببه موزيكش

 از دست من میری از دست تو میرم

تو زنده می مونی منم که میمیرم

تو رفتی از پیشم دنیامو غم برداشت

برداشت ما از عشق با هم تفاوت داشت

این آخرین باره ،من ازت میخوام ،برگردی به خونه