خيلي خسته م، خيلي تر خوابم مياد... ميخام بذارم واسه فردا گفتنش رو، اما نميتونم...

شايد خيلي طول و تفسير داشته باشه اما خلاصه مي گمش: از خواستنت، از خواستنش دست نكش جانان...شايد يه لحظه هايي ناراحت ميشم از همه ي ناراحتيا و گريه ها و غصه خوردنات و ميگم بش بگو نمي خواي؟ خب نخوا و راهتو بكش برو...س مي گم اما، نرو شوما.من اندوهت اذيتم ميكنه تو اما يادم بيار هردفعه كه چقدر عاشششقي، چقدر بي "او" نمي توني زندگي كني

لحظه هايي كه داشت تعريف مي كرد خاله هه اون لحظه هايي كه توي ماشين نشسته بوده جلوي خونه ي دختري كه عمو خسرو رفته بوده واسه خواستگاري و زار مي زده و فقط مي گفته خدااااااا....يا لحظه هايي كه ميگه هم خسرو جوابش اكي بود هم دختره.ميگه چند شبانه روز رفتم حرم امام رضا، ميگه هيچي نميگفتم فقط اشك ميريختم.ميگه مطمين بودم مي ميرم....يا اونجاهايي كه ميگه هميشه به خسرو مي گم، خسرو اون كسي باعث شد ما باهم باشيم تو نبودي، تو نخاستي.خدا ديد كه چقد عاشقتم دلش به حال من سوخت تو رو داد به من... رو به مامان ميگه زهرا يادته زنگ زده بودي به خسرو گفته بودي كاره شما دوتا شدني نيس؟ خواهره من نمي تونه دل بكنه، زنه، احساسش بيشتره شما بريد اقا خسرو... ميگه اين روزا كه ايلين تو يه چيزي سماجت ميكنه و تا بش نرسه ول نىيكنه خسرو مي گه اين اخلاقت به مامانت رفته، مامانش نشدنيا رو هم با سماجتش بدست مياره...مي گه خسرو هميشه مي گه بم، خدا پيش دله تو و عشق تو كم اورد 

من كه هيچ وخ عاشق نبودم سمي، جانان...اما خاله هه امروز تو ماشين قسم مي خورد به خداونديه خودش كه اگه چيزي رو از هممممه ي دلتون و مدوام ازش. بخوايد بهش مي رسيد....منم سرزنش نكنيد كه دردم نياد از اينهمه اشك ديدنتون....