اينكه دو-سه سال پيش بود كه با همه ي دلم خواسته بودم كه يه تغييره بزرگ تو زندگانيمون ايجاد شه... يه اتفاقي كه حال و هوايه دنيامو عوض كنه اصن. گفته بودم حتي كه اصن اين تغييره عوض كردنه خونمون باشه... ١٥ دي ماه خونمون عوض مي شه. محله اي مي ره كه دوستش دارم و فاينالي همه واسه خودمون يه اتاق داريمهم من، هم دو تا داداشيا و مامان وبابا، يه اتاق با كلللي پرايوسي. همه ي اين روزا به خريد كردن مي گذره. به گذروندن تايمم تو همه ي مغازه هايي كه دوستشون دارم،تو اكسير و هارموني و وَنِسا و سالووني و ياتاش وخانه ي چوب و انصار لوستر و چيلك و چوبكده.... چوبكده؟ هع، اينكه رفتم سرويس اتاقمو از اونجا انتخاب كردم ديوونه ترين اتفاق دنيا مي شد باشه... اينكه هممميشه ي هميشه وقتي وليعصرو قدم مي زدم دلم جا مي موند پيش چوبكده، اولين دفعه اي كه فك كرده بودم يني يه روز مي شه برم توو اين مغازه و خريد كنم، سوم راهنمايي بودم، شايد كمتر شايد بيشتر...خوب يادمه كه حس كرده بودم اينهمه خلوص چوب منو ميكشه. لازم نيس بگم كه من ارادت خاصي به چوب دارم؟ اينكه كتابخونه م و تخت و ميزتوالت و كمدم چوبه خالصه، ساده و خوش بو.... و من مي تونم اين حالت متشخصانه ي وسايلمو بميرم..يا .اينكه اين روزا لابه لايه كاليته ي پرده و كاغذ ديواري عمللللن از ذوق خفه مي شم....اخخخخخخ كه پارچه ها منو مي كشن، تافته و سيلك و تور و دانتل و اوفففففف... اخخخخخ كه اين كاليته ي پارچه هاي اسپانيايي رو من صد دفعه ورق زدم، واييي از كاغذ ديواري...و حس كردم كه چقد يه ادم مي تونه خوشبخت باشه كه درسي رو داره مي خونه كه مي ميرتش؟ ... و الان؟ حس مي كنم همه ي چيزايي كه يه روز فكرشو كردم، يه روز خواستمش بدستش دارم ميارم... خيلي ملو و دونه دونه...پس تو "خواستن" اقاها اشتباهم كجاس؟ اومممم... حتي شده اقاهايي دقيقن با همون ديتيلي كه تو ذهنم بوده تو زندگانيم بهشون بر خوردم يا كسي كه دوس داشتم باهم باشيم اما يه درصد هم فكرشو نمي كردم كه بم پيشنهاد بده ، باهم اكي شديم، باهم ديت داشتيم. بهم پيشنهاد داده....اما....اما اشكال كارم كجاس كه اقاهام نمي مونن؟ كجاي كارم ايراد داره كه از دستشون مي دم؟...تو تعريف كردن اقاهايه زندگيم، رابطه هام چي رو جا انداختم، شايد دفينيشنم كامل نبوده...  من هممه ي چيزهايي كه مي خوام رو تو زندگي بدست اوردم، آپ تو نَو حداقل، پس اينجا چي داره ميلنگه كه هي داره نميشه؟