هومممم به چاي سبز و شكلات تلخ ِ بِرِك ِ كلاس استاد جان
** اينكه بشينم همه ي درسايه استاد جان رو بخونم، تن تن جواب بدم بش و براش بشم "پرستو جان" لبخند دارم مي كنه، اينكه زنگ بزنم به جانان و بگم ساعت ٥ مياي وليعصر؟ بگه اونوم.بعد دو ديقه بعدش زنگ بزنم بگم: مياي "نوبل" شيريني بخوريم؟ اره ي با خنده ش لبخند دارم مي كنه. اينكه بهم وقت داده انتخاب كنم واسه ولنتاين شكلات بخره برام يا كيك بيشتر لبخنددارم مي كنه، اينكه قراره هفته ي بعد و هفته ي بعدترش واسه خودمون تولد با شمع بگيريم لبخند دارم مي كنه...هومممممم از بوي چايي هل و دارچين امروز توو كافه "شُد" با اون شيريني خوش مزه هايي كه از نوبل خريديم، هوممممم از پياده راه رفتنه تا هفت تير....هومممم از امروزم
*** هر احساسي و غير من تو جهان
واسه چند لحظه فراموش كن
**** نيدونم قراره چي پيش بياد، اما من چيزي كه مي خواستم با ديتيل بهت گفته م، باز هم مي گم حتي بهت...كه حالا فردا روزي هر چي بهم دادي گفتم عه! اين كجاش اوني بود كه خواستم ازت؟ نگي: تو مگه گفته بودي چي مي خواي؟!