از كتاب خوندنهام...
چه خوب هم ازم مواظبت شد! چه جاي امني هم برده شدم.چه مواظبتب!-توي بند عمومي، بعدها يكي از ان دخترها كه صد بار از انها كتك خورده بود به خاطر پررويي و حرف گوش نكردن، چيزي گفت كه انگار زياد بي ربط هم نبود. مي دانست بي خود افتاده ام انجا. گفت بعضي ها زيادي همكاري مي كنند با اين جماعت. تا جانشات يا موقعيت شان را نگه دارند، بيشتر از ان را كه هست مي گويند، بيشتر از همه چيز را. بي خود و با خود را با هم مي گويند تا هم انها را مجاب كنند كه همه را گفته اند و هم همه باهم قاطي بشوند و كسي نفهمد كي به كي بوده. اما من از تو مطمئن بودم، كه اين كار را نمي كني، كه اسم مرا بي خود يا باخود نمي بري.حواس ام به پذيرش و خارجه نبود كه چقدر برات مهم است.كه بيندازيم ان جا، كه بخواهي خلاص شوي از دست ام.ان هم من، كه مي امدم ظرف هات را هم مي شستم.كيف ات را توي خيابان ازت مي گرفتم و برات مي اوردم.هردفعه كه مي امدم سبزي مي گرفتم و بي صدا، تا حواس ات از درس خواندن پرت نشود، مي نشستم پاك شان مي كردم، يا انقدر ساكت مي ماندم گوشه يي تا تو كارت تمام مي شد و مي پريدم هوا، كه مي خواستي حالا ديگر باهام حرف بزني.يادت كه نرفته؟
ويران مي ايي/ حسين سناپور