وقتي به اين سطرايه كتاب مي رسم: 

مگر هميشه از مثل او شدن فرار نمي كرد؟ يا مگر به خود او فرار مي كرد و نمي دانست؟ نه، ان همه اخلاقي و منفعل و محتاط و خشك و با پشت كار نيست.نمي توانست هم بشود،حتي در پيري، كه دو ساعت فقط با باغچه، يا با سروهاي جلو ِ خانه ها وَر برود...

اين با باغچه ور رفتنه منو ياد اقاي كيانيان-ه فيلم "باغ فردوس،٥بعدازظهر" ميندازه...بعد اگه ميناهه بود مي گف: اين فيلمه رو فقط تو هواي سرد ميشه ديد و من تاييد كنم كه اين فيلمو فقط بايد توو زمستون ديد... كه انگار تو فصل ديه اي اين فيلم هيچ كششي نداره...دلم خواس بر دارم تماشاش كنم باز، يادم افتاد فيلمامو بسته بندي كردم، كارتن سي دي ها رو هم كلي چسب زدم، اين يني تا وقتي نرفتيم خونه جديده، نمي توم فيلمه رو ببينم ...