* سعي مي كردم ازش فاصله بگيرم ، كمتر از ديوونگيام بش بگم.اخرايه ترم باهاش درس مي خوندم و مي رفتم پي كارم تاااا اخر ترم بعد.فك مي كردم دنيامو نمي فهمه، خريتامو نمي فهمه، فك مي كردم مشغوليات فكري و ذهني و كوفتي و دنيايه من كجا، دنياي اون كجا.هديه رو مي گم...اما با مينا حكايت فرق مي كرد.فك مي كردم هر ديونه بازي اي كه ازم سر بزنه، مينا اون گوشه واستاده و هست.شايد تصديق نكنه اما مي فهمه منو... از كوچكترين اتفاق، از كوجكترين خريت، از كوچكترين حركتي كه جامعه نمي پسنده و انجامش ميدادم بايد باخبرش مي كردم.ايمان داشتم هست كه گوش كنه، كه بفهمه منو ...ايمان داشتم كلمه ها مي فهمه.كه از يه دنياييم جفتمون... حتي فك مي كردم لباس پوشيدن و مدل خوش گذروني و استايل و ميك آپ و كوفت و زهرمار هديه رو نمي فهمم. با مينا؟ هع، مچ ِ مچ بودم به خيال خودم... بينهايت جلو نزديك شدن هديه رو به خودم، به زندگيم مي گرفتم. ميخاستم محدودش كنم به دانشگاه و تمام...يك سال و خورده ايه كه دانشگاه تموم شده و من هر ماه بيشتر و بيشتر هديه رو مي بينم.و با اينكه هييييچ كاري نكردم براش، چون من عملن ادمي هستم كه واسه كسي كاري انجام نمي دم. چون نه بلدم دوست خوب بودن رو و هم سعي مي كنم كنار باشم از زندگي و حريم ادمها، ازم بعنوان بهترين دوستش اسم مي بره...و از ته قلب اينكارو داره برام مي كنه.و همه ي مدت بدون اينكه بدونم خرياتمو بش گفتم، ديوونه بازيامو و دنيامو و قوانين خودمو و هيچ دفعه برام پشت چشم نازك نكرده.و من رو فهميده... و شايد نتونم فيلما و كتابايي كه اين روزا مي خونم رو باش شر كنم اما احساساتم رو؟ اوه.خيلي خوب.... بعضي وقتا، خوبه كه ادمايه اشتباهي از زندگيه ادم برن بيرون...


** مانتوي سورمه اي ...

***"زهرا" بايد اعتراف كنم كه هيچ وخ فك نمي كردم به اين روزا كه داره باهات سپري ميشه... زهرا تو يكي از اون ادم خوبهايه قصه اي كه نيدونم چطوري اومدي توو زندگيم...و؟ مرسي براي اومدنت