من اين زندگي رو، اين حس ِ مزخرف لعنتي رو عوض مي كنم بالاخره... من اين سد-ه كثافتي كه جلويه همه ي خوشيام، جلويه همه ي حسايه خوبم، جلويه همه ي رنگها و طعمايه زندگيم رو گرفته و مثه يه گه وايساده اون جلو كه هر شب بغض بكاره تو گلوم، كه بخواد هممممه ي حالايه خوووبه دنيا رو ازم بگيرم ، بالاخره يه روزي، يه جايي از جلو روم برش مي دارم.... يه روزي از خوشي، واسه خوشي انقد مي خندم ، انقد مي خندم كه شايد بتونم از همه ي روزا و شبام كه با بغض و گريه گذشتن عذرخواهي كنم، كه شايد بتونم از دلشون دربيارم....اخخخخ كه كاش ببين كه دارم همه ي زورم رو مي زنم واسه شاد بودن، واسه گريه نكردن، واسه بغض نداشتن...فك كنم پرستويه توم باورش شه كه واقعن دسته من نيس، واقعن دست من نيس.اما بش قول مي دم كه يه روزي بياد كه نگران شاد بودن نباشه. نگران اين نباشه كه كسي هست و داره به شاد بودنش با اخم نگاه ميكنه و با نگاهش بش ميگه كه حالتو مي گيرم واسه داشتنه اين حسه خوبت... مي دونم من، ميدونم خدا انقد بدجنس نيست كه خواسته هامونو بهمون نده...مي دونم، ميدونم شايد دير، شايد بعد از كلي اشك، بعد از كلي درد...بعد از بارها مردن برسيم به خواسته هه، اما مي رسيم...