منو جون پناه خودت كن، اقاي خواجه اميري مي گه برو...اما من مي گم نرو، بمان
** از اينكه بخواي دوست داشتنت رو نشون بدي، بشيني شالگردن ببافي و كادو بدي، كاره عاشقانه تري هست؟ نيست ، بخدا كه نيست...رفته برام كاموا انتخاب كرده، يه صورتيه بيشرفيه،بعد نشسته دونه دونه خودش بافته. بعد حالا من يه شالگردن صورتيه بيشرف هديه گرفتم از اين زهرايي كه بم گفته كه : مرسي از اينكه دوستايه خل و چل هميم...هيييچي مثل اينكه بشيني واسه يكي ببافي مهربونانه نيس، عاششقانه نيس... حالا درسته من شالگردن قرمز چرك، از اون قرمزا كه كم مونده به زرشكي برسه اما زرشكي نشده هنوز هوسم شده بود اما واققققعن اينكه زهرا بم شالگردن كادو داد يه لحظه مطمئن شدم همه ي چيزايي كه بخوام برام اتفاق مي فتن حالا گيرم جاي قرمز چرك، به رنگ صورتي...اما اتفاق ميفتن
*** يه جمله اي هست كه مي گه كيِ enough is enough? واقعيتش براي من الان ديگه ايناف ايز ايناف، در مورد چي؟ در مورد ترك كردن/رفتن/ از دست دادن... بصورت خرگونه اي دارم حتي اين حسه بده بعدش رو از دست مي دم،و گريه ومردن و كوفت و اينها هم ندارم ديگه و حتي بدتر از همه ترس از دست دادن....پس ايناف ايز ايناف. حتي در مورد تيست كردن ادم هاي مختلف، بسمه همين تعداد. نه اينكه بسمه و خسته شدم و فيلانا نه، بسمه كه همين قد تجربه و كله خري بسمه، همين قد تجربه ي دنياهاي مختلف بسمه بدونم جي مي خوام و به چيزي كه برسم قدرش رو بدونم و فك نكنم كه نگشتم و فيلان، شايد بهترش هم مي بود. انقد گشتم كه بدونم ذائقه م چيه. سُ؟ ايناف ايز ايناف ؛)