بيشتر باهام حرف بزن، بيشتر از اينكه بگي سلام و چطوري بيبي؟ البته نزدي هم مهم نيس ... هع !؟؟!
امروز كه رفته بوديم خونه نوئه و اقاي كابينت ساز برده بوديم كه بنا به پلان چيدمان من، يه تغييراتي توي كابينتا ايجاد كنه، اين خانومايه همساده با سبد ميوه و چاي و بيسكوييت و شكلات اومده بودن خونمون، بعد ياده دسپرت هوس واويز افتادم، كه هر وخ براشون همساده ي جديد مي يومد با يه سبد خوراكي مي رفتن بهشون خوش امد مي گفتن، دوس داشتم مدل خوش امدگويي و معارفه ي خانومايه همساده ي جديد رو...
** يه استتوس بود تو فيس بوك، عكس فاميل دور بود نوشته بود:بَرَه ... يه دفعه ياد پايلت افتادم. بس كه هي مي گفت بره...رفتم دسمال كاغذيه سولو-يي كه بم داده بود رو بو كردم، گذاشتم توو همون كيف پولم.... از ديوونه بازيايي كه بات توو خيابونايه اين شهر داشتم راضيم، از تمام بوسه هايه طولاني اي كه از لبم كردي توو وجب به وجب اين شهر راضيم، از تموم مدتي كه زير گوشم زمزمه مي كردي: زنه اُ قوس كمرش و دستت از قوس كمرم تكون نمي خورد راضيم،از اينكه پهلو مو با دستت اندازه مي گرفتي ُ مي گفتي اندازه ي اندازه س. اينجاها بايد گاز گازي شه... راضيم. پايلت اين روزا داري بم فك مي كني كه بعد از اينهمه مدت برگشتي توو ذهن بيخيال و فراموشكاره من؟