*خب خوردن لذتناك ترين اتفاق زندگيم ازم گرفته شده، دندونم  جراحي شده ، شيربرنج تنها غذاييه كه دارم مي خورم و بصورت ناجوانمردانه اي دلم سيب زميني و پنير مي خواد، يا حتي يكي از اون ساندويچ هاي بندري ... اما از ديروز گرسنمه و هيچ چيزي نمي تونم بخورم. اين جمله ي مادربزرگا رو الان مي فهمم، تا وقتي جوونيد و سالم ،بخوريد. يه وقتي مي رسه ادم دلش مي خواد بخوره، اما نمي تونه... حالا از مام گفتن بود، بخوريد و بياشاميد و در لذت غرق نه، خفه كنيد خودتون رو


** سكوت... اين كلمه جاي همه ي بي قراريا كه مي خواستم بنويسمشون و ننوشتم

*** عاشششششق پسره م، بخدا.يكي از كساييه كه تو اينستا فالوش مي كنم، ايران نيس،استكهلم-ه... عكساش چيزه خاصي نيس اما نوشته هايي كه زيرش داره، من ُ پر مي كنه از حس خوب. وقتايي كه دلم گرفته يا حوصله م سر رفته مي رم پستايه زير عكساشو مي خونم.نگاهش رو دوس دارم.يه جوره خاصي تو لحظه زندگي مي كنه، يه كمي بي بند و باره و مثه خودم تكليفش كاملن با خودش مشخصه. يني از ايني كه مي دونه چي مي خواد و ملت به فيلانش هم نيستن، مي ميرمش. لذت خودش، خواسته ي خودش مهم ترين چيزه براش توو دنيا

بعد از ماه ها فالوش كردن، يه كامنت كوچولو گذاشتم براش و تشكر كردم ازش واسه حسايه خوبي كه بم مي ده.توو كيك ازم تشكر كرده واسه كامنتم.٥ روز بعدش بم پي ام داده و شروع كرده به حرف زدن، ديدم داره زير ابي مي ره.گفتم ببين حسم به تو و پيجت يه حاله خوبيه.بيا تو يكي خرابش نكن. بعد خوب دقيقن واسه همين خلق و خوشه كه ازش خوشم اومده بود، اينكه خيلي راحت مي ياد مي گه توو خيلي س***كسي اي.و راحت تر دلش مي خواد حالا كه دستش نمي رسه به خودم ، بام س***ك...س چت داشته باشه.بعد گفته اكي من منتظر لايك تو نيستم يا كامنتات زير پستام.اما نمي خوام حست رو هم خراب كنم.بعد شروع كرده بام حرف زدن، از همه چي... بعد رواني شده يكي از دوستايه خوبم.از هر ك***س شري كه بخوام در موردش ميشه باش حرف زد