وقتي صدبار دستت مي ره رو گوشيت و مي كشي عقب...
** اون داستانكه بود كه مي گفتن مردم دهكده واسه بارش بارون رفتن دعا كنن، بعد فقط يه پسربچه با چتر رفته بود.كه مي گفت ايمان يني اين و فيلان. من فكر مي كنم از نسل همون پسرك چتر بدست هستم.خانواده ي من يعني...اينو موقعي فهميدم كه رفتم اون باروني صدري-ه رو خريدم واسه وقتي كه اقاي "قاسم ابادي" خواست دعوتم كنه برم بيرون باش. بعد با اون روسري والنتينو صدريَم كه حاشيه ي بنفش داره قده ٣-٤ تا مربع و لاك بنفش خيلي تيره ست كردم گذاشتم كنار. بعدتر خب به همه گفتم واسه جراحيه دندون انقدر لاغر شدم.اما هيچكس نمي دونه كه قاسم ابادي تنها مرديه كه من بخاطرش انقدر رژيم گرفتم كه شكمم صافه صاف شده.اني وي...بعدتر ديدم قصه ي چتر بدستي فقط واسه من تنها نبوده. مامان مي گه عزيزجون اون قديما كه هنو ماشين لباسشويي نداشتن، مي رفته هي پودر ماشين لباسشويي مي خريده.بعدتر همه مي گفتن خب تو كه هنو لباسشويي نداري كه،عزيزجون خيلي مطمئن مي گفته بالاخره كه مي خريم...يا همين مامان جان خودم ١٠ سال پيش از مكه واسه خودش يه پتو گلبافت خعلي خووب خريده.هر وخ مي گفتم بابا بيا استفاده كن، مي گفت نه اينو گذاشتم واسه خونه ي نو و تخت نو...بعد تو اون روزا اصن قرار نبوده خونه ي نوئي باشه.... مي گم ما كلن خانواده ي چتر بدستي هستيم. راستش؟ من اين ديوونگي،اين باور،اين ايمان رو دوست دارم...
***وقتي با اون صدا مي گه: حالتون چطوره؟... با لام-ه ساكن بخونيدش