* يه اهنگي هس: دل من دست بردار...ديگه بسه انتظار...بعد نيدونم چرا انقد ريتمش رو دوست دارم.يني اصن حال و هواي اين روزام نيستا، اما هي دارم گوشش ميكنم...اون ديگه نمياد...عمرتو هدر نكن...چه بدونم والا، بعضي وختا سليقه ي موسيقياييه مام به كف مي رسه


** شام تاس كباب بود.تاس كباب واسه من به ثمر نشستنه يه عشق بازيه...حلقه هاي پياز و گوشت و به و سيب زميني و هويچ و آلو كه لايه لايه روي هم خوابيدن و با يه كم اب بخارپز شدن.مزه ي تن همه شون باهم مخلوط شده. كه مامان جان جان خوش فلفل خوش فلفل درستش مي كنه.با سالاد شيرازي ....اومممممم


***با سمي دارم صحبت مي كنم كه چقد بايد واسه يكي منتظر موند؟...سمي مي گه نيدونم اما من همه ي تلاشمو كردم. بعد من هي " تا" رو يه جا مي ذاشتم."تا" اينجا، "تا" فيلان.٢ ماه بيشتر، ٤ جمله بيشتر از بي تفاوتي....مثلن "تا" ي خاله تا اونجايي بود كه حامله شد اما عمو خسرو مي رفت خواستگاري،"تا" ي خاله اينجا بود، ريسك بود اما بدستش اورد..."تا" ي خاله ديوونگيه مطلق بود و من مي ميرم خاله رو با همه ي ديوونگياش...توو  راه فك مي كردم " تا" اونجاييه كه امروز مثل سمي وقتي برمي گردي عقب بگي: من همممممه ي تلاشمو كردم، من چيزي كم نذاشتم..."تا" همينجاست.همينجا كه خودت از تلاشت راضي باشي.


**** رستاك...ميدونم ادما انقد ضربه ديدن كه ديه حوصله ي انرژي گذاشتن و بيرون اومدن از حاشيه ي امن شون رو ندارن... اما من هنوزم ديوونگي مي خوام توو عشق...يه حركتي كه برخلاف قانونايه خودته بخاطر يه "كسي"، يه دفعه اي و غيرقابل پيش بيني و ديوونه وار...خودم؟ هنوزم حاضرم همچين حركتي كنم...