*هيچ وقت نمي فهمي ، اما مرسي... شب كه بعد از ١٢ ساعت و ٩ دقيقه اي كه من تو يه انتظار و نگراني بودم بم گفتي: همين الان رسيدم هُم، خيلي سرم درد مي كنه.افتادم رو تخت كه بخابم.صب بات حرف مي زنم....واسه همين چند خط ممنونم بابايي، ترس درون داشت خفه م مي كرد امروز. انقد كه ٣ بار انقلاب تا ٤ راه وليعصر و پياده هي رفته بودم و برگشته بودم.انقد كه از مترو تا خونه پياده برگشتم. كه توي همه ي اون حجم باد، فقط داشتم نفس عميق مي كشيدم و زمزمه مي كردم مي سي كه سكوت كردي پرستو، هي فك مي كردم كه چطوري اينهمه صبر كردن و سكوت كردن رو بم ياد دادي؟ ... مي دوني بابايي وقتي رسيدم خونه يه ليوان جاي سبز خوردم، كش موهامو باز كردم.در اتاقمو بستم. چراغ رو خاموش كردم.خوابيدم...اما ميدوني قسمت بغض دار كجا بود؟ ساعت ٨:٤٣ ديقه كه بلند شدم، هنو از تو خبري نبود. بابا داشت با عمو بلند بلند حرف ميزد و من باز مي خواستم خودمو خواب كنم.نميشد انگار....اما تكست اخر شب تو بابايي، ترس درون رو كه هي زمزمه مي كرد: ادما يه دفعه بي خبر، از يه جايي ديه نمي خوان جوابت رو بدن و نمي دن هم، خفه كرد...من وقتي تكست تو روخوندم، انگار همه ي انرژيم تموم شده بود. حس كردم وا رفتم ديه، مي سي بابايي واسه اينكه داري ترس درون رو ضعيف و ضعيف تر ميكني.ميسي كه داري صبر كردن رو بم ياد ميدي.مي سي :*


**يكي از همسايه هامون هست، نيدونم كدوم واحد-ه. وقتايي كه خونه س اين اهنك ابي رو ريپيت-ه: از دست من مي ري، از دست تو مي رم...تو زنده مي موني، منم كه مي ميرم...انقد ريپيت ميكنه كه من گريه م مي ياد اخرش...بعد شبا و روزايه تعطيل صداي اين اهنگ مي ياد.فك مي كنم اقائه كسي ك هي اينو داره گوش ميده. بعد خب ادم بايد يه قصه ي درد-داري داشته باشه و إلا بيخود انقد هرروز درد رو گوش نمي ده كه...

***مي گم سمي چنددرصد بابايي نتونسته جواب بده نه اينكه نخواسته؟ مي گه ١٠٠٪...زهرا هم...مي سي واسه اين اطمينان دخترا

**** ابي