اشکا همین جوری دارن می ریزن..نمی دونم ...نمی دونم
از دعواهای خونه خسته ام...از اینکه هر اخر هفته ای دعوای ِ بابا و مامان شروع می شه و بعدِ مامان نوبت من می رسه
و تا وسطای ِ هفته ی بعد این قهرا ادامه داره تا یک روز رو به خاطر خدا اشتی باشیم و دوباره از سه شنبه و چهارشنبه شروع شه غرای ریز ریز تا 5شنبه های کوفتی که بابا خونه س به اوجش برسه...؟می فهمی کنتاکت تو تمام هفته یعنی چی؟کدوم یکی از شماهای لعنتی می دونید که بیدار شدن از صدای س*ک*س مامان و بابا بعد از اینکه قبل از خواب  سرتاپای همو شستن یعنی چی؟؟
که می فهمی ناله های مامانت از لذت نیس....که باباهه همه ی زرایه دنیا رو بهش زده و شب موقع خواب زیر شکمش راست شده و پریده روش...کدومتون می تونید گریه های  ِ منو
تو اون لحظات تصور کنید؟
شایدم واسه اینکه بابا بهم پول نداد برم نمایشگا کتاب دلم شکست....کی می تونه باور کنه که من با داشتن بابایی که اینهمه وضعش خوبه و حداقل درامد یک ماهش بالای 7میلیون ِ تو اوریفلیم کار می کنمو به بچه ها سی دی می فروشم
که با اینهمه دارایی سر لج دیشبش با مامان به منم پول نداد که امروز برم نمایشگاه...
شایدم اشکای ِ فروخورده ی دیروزو که بعد از چندین ماه باز صالح و تو چت دیدم...اولین مردی که دوستش داشتم -شاید تنها مردی که اون همه احساس داشتم بهش....کو؟چرا
هیچ کسی نیس که بتونه احساسات منو ار*ضا کنه؟شاید اشکام واسه اینه که وقتی من اومدم چند مین بیشتر واینسادو ناهار خوردن و به چت با من ترجیح داد...که چقد خوشحال شدم که phd
قبول شده بود....

زندگی گهی دارم...و دارم واسه لحظه به لحظه اش می جنگم...قسم می خورم نمی ذارم نمی ذارم که این زندگی رو من سوار شه...لحظه به لحظه شو خودم می سازم..
عقب نمی رم هر چقدر از این روح حساس ِ دخترونه ای که یه روزایی واسه هر چیز کوچیکی اشکش می ریخت چیزی نمونه و بشم یه دختر بدون ذره ای حس زنانگی
سخت و چغر می شم...سختترو چغرتر از چیزی که الان هستم اگه نشم این زندگیم که بوی تعفن داره می شکنتم...


از خانه که می ایی یک دستمال سفید،پاکتی سیگار،گزینه شعر فروغ وتحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است

سد علی صالحی