حوالی ما...
این روزها زندگانی می گذرد،هیچ اتفاق خارج از برنامه و تصوری نمی افتد،هیچ کس نگران" کس دیگر" نیست،هیچ نگاهی چشم انتظار نگاهی نیست
دیگر هیچ قلبی با دیدن "کس دیگر"وحشیانه خودش را بر درودیوار سینه نمی کوبد.
سر انگشتان هم عادت لغزیدن لابه لای ورق های فال حافظ را هم از دست داده اند.
چشم ها از تلاقی کردن با سیاهی بی نهایت چشم های "کس دیگر"واهمه ای ندارند
دیگر دستها در پی نوازش نیستند
لبها حوصله ی حرکت هلالی رژ را روی خود ندارند
و نیز تار موها هم دیگر برایشان چندان مهم نیست که دقیقن پشت سر هم بایستند،همین قدر که شانه خورده باشند برایشان کافی است.واقعیتش این روزها مقنعه و شال و روسری هم تفاوت چندانی با هم ندارند
ناخن ها هم دیگر برای از ته گرفته شدن و نداشتن لاک اخم هایشان در هم نیست،گویی انها هم مهربانتر و باحوصله تر شده اند
از رویش موهای دست برایتان بگویم،انگار دیگر داشتن مو روی دست خارج از زنانگی نیست بلکه بخشی از خلقت تصور می شودو حتی خود ِ من هم از بودنشان ازرده نمی شوم....
کاری نمی شود کرد گفتم که اتفاق خارق العاده ای در این حوالی رخ نمی دهد....