میناهه اس ام اس می زنه و می گه:
می دونم دیگه برات مهم نیس اما امیر امروز هنر بود
تکیه می دم به دیوار پشتم. اب گلومو به زور قورت می دم ،صدای معصومه میاد که داره صدام میزنه
نمی تونم جوابشو بدم.می ترسم اگه کوچکترین حرفی بزنم اشکام بریزن پایین...فک می کردم تموم شده...فک می کردم دیگه با اومدن اسمش نگاهاش برام تداعی نمی شه ...احساس درد و خستگی می کنم
اس ام اس می زنم به میناهه و می گم:
خسته ام ریرا،می ایی همسفرم شوی؟
میناهه اس ام اس می زنه:
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
لبخند می زنم و اشکم همزمان باهاش می ریزه پایین
زیر لب زمزمه می کنم:
گویند دل به ان بت نامهربان مده
دل ان زمان ربود که نامهربان نبود...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:25 توسط پرستو
|