با هم بودنا
دقیقن نمی دونم چند سال اما بیشتر از 30 ساله امریکاس..
می گم چرا از Sue جدا شدی؟
می گه دیگه با هم حال نمی کردیم
می گم بالاخره دوست دخترت بود یا خانومت؟
می گه 23 سال بود که با هم بودیم،سال اخر شد خانومم
می گم نگفتی دلیل کات کردنه چی بودها؟
می گه من می خواستم بیام تو این شهر جنگلی زندگی کنم اما اون این محیط و دوست نداشت.تازه احساس کردم دیگه قلبش با من نیست
همدیگه رو ترک کردیم که هر کی بهتر بتونه به زندگیش برسه...
می گم تنهایی؟
می گه یعنی تو واقعن فک می کنی دایی خوش تیپت تنها می مونه؟شب عکس دوست دخترامو برات میل می کنم..
گوشی رو می دم به مامان و به این فکر می کنم چه خوب که بعد از 23 سال هم می شه همدیگه رو ترک کرد...که داییه دوباره یادم اورد که دلیل پیوند ادما سالهای با هم بودنشون نیس ،حس قلباس که با هم بودنارو تعیین می کنه
باشد که اینگونه باشیم....
پ.ن اختصاصی برای حسن:
فک می کنم هم من و هم نیلوفر جون نبودتو حس می کنیم و اگه می خونی می خوام که باز بگی کجاها هجو می شه نوشته هام.ابتذال نوشته هامو خوبه که باز به یادم بیاری هر چند که من با همه ی گفته هات موافق نباشم...