یادم میاد

اون روز که داشتیم چهارراه ولیعصر رو می اومدیم پایین،از قدس به سمت انقلاب بسته بودن،مجبورمون کردن که قدس رو بریم بالا

نسبت به روزای دیگه،ادما بیشتر بودن.حداقل من دوست داشتم  فک کنم که امروز ادمای بیشتری به همون دلیلی که من اونجام ،اونجان

نگاه می کردیم این ادمای عینک دودی به چش زده که سر ظهری تو اون افتاب هوس پیاده روی کردن کدوم طرف می رن ،ما هم با اونا همون طرف بریم

یه جورایی نگا هها هراس داشت،لبخندا هیستریک بود و حداقل دست من یخ..

فضا سنگین بود...

به میناهه گفتم:وااااا،اینا چرا اینطوری می کنن؟خوب ما الان چطوری بریم کلاس زبانمون؟دیرمون می شه خب...

خانومه برگشت.نگاهم کرد و خندید...خندید...

گفت :اره،امروز هممون داریم می ریم کلاس زبانامون

دست میناهه رو محکم تر گرفتم