هنوز قدرت دارم...

دستش رو سمتم دراز کرده که یعنی خداحافظ،از دلم نمی یاد ازش دل بکنم می گم باهات تا جلوی ِ در میام،حرفایه قطع شده ی قبل از اومدن بچه هامون شروع شده و  جلوی ِ در شده سر کوچه و سرکوچه شده تا بلوار کشاورز...حرفامون جدی شده، دیدم که براش جدی شدم که شدم بخشی از زندگیه شخصیش...دیدم که شده بخشی-شاید خیلی کوچیک،کوچیکتر از اپسیلون حتی-از زندگی من...فکر اتفاقی که نمی کرده حالا بینمون افتاده...پرسیدم چقدر چیزی که رابطه مون کم داره  برات مهمه؟گفته 70درصد...لبخند زده که حالا فراموش کنیم رابطه که خیلی گل و بلبل داره می ره جلو. اما من ادمه اسکارلت اوهارایی نیستم که سر قضیه های  مهم شونه هاشو بندازه بالا و بگه فردا،فردا در موردش فکر می کنم...خواستم قضیه روشن شه،خواستم انتخاب کنه خواستم فکر کنه،تصمیم بگیره.خواسته قضیه رو به شوخی برگذار کنه و همچین تصمیم سختی رو نگیره...نگاهش کردم،خواستم جدی باشه و تا اخر هفته جوابش رو بده...بغض کردم،تاکسی گرفته برام،قبل از نشستن دستمو گرفته که ناراحت نباش،ناراحت بودم اما...

انتخاب شدن رو دوست ندارم همیشه انتخاب کردم،همیشه من بودم که رد کردم.همیشه من بودم که انتخاب می کردم...

تو هفته ی تردیدهاش، شازده کوچولو  خوندم،هم به زبان اصلی و هم ترجمه ی محمد قاضی،شبا وقت خواب هم هنسفری می ذاشتم تو گوشمو صوتیه شازده کوچولو ترجمه ی شاملو رو گوش می کردم...می رسیدم چپتری که مربوطه به دوستی روباه و شازده کوچولو و سر هر جمله ش گریه  م می گرفت و زمزمه می کردم:اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن...که تو در برابر کسی که اهلی کردیش مسئولی...که کسی که دنبال اهلی کردن ِ پیه گریه کردن رو هم می کشه...

با نامجو هوار می زدم گفتا که من  ترنجم،کاندر جهان نگنجم...گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی

سینما رفتم،از اکیپ 6 نفره جدا نشستم و با ترمه ی "جدایی نادر از سیمین "زدم زیر گریه و واسه کتابخونه ی بزرگ و دکور راحت خونه شون ،ردیف طاقچه های ِ اشپزخونه وادویه ای ِ پشت سر همش، ردیف البوم شجریانشون دلم غنج رفت...

تو خیابون راه رفتم و فکر کردم اگه اخرین هدیه م براش باشه چی براش بخرم؟راه رفتم و به مغازه ها زل زدم و براش ماگ سیاه-سفید خریدم...2روز قبل از 5شنبه که می خواست جواب بده،ارایش کردمو دونه های ِ موی ِ زیر ابرویه تازه بیرون زده م رو با موچین گرفتم و همه ی سعیم رو کردم که چشمام بی حالیه توشون رو نشون ندن...دستم رو گرفته و فاز 1 و 2 ی اکباتان رو چرخیدیم،دستم غریبه بود تو دستش،فهمیده بود،دستم رو محکم تر گرفته ...نشستم کنارش،می دونه چقد اینجاهای ِ اکباتان رو دوست دارم...جزوه م رو گذاشتم بینمون،تنم با تنش غریبه س...خواسته که قضیه ی حرفای ِ شنبه رو فراموش کنیم،گفته که دوستم داره،گفته که خیلی  و نمی خواد تصمیم بگیره...با دستم ته ریشاشو لمس کردم و از زبری ِ صورتش که توی ِ سر انگشتام فرو می ره لذت بردم...گفتم که واسه روزایی که باهم بودیم ممنون،گفتم که هر تصمیمی که بگیره براش احترام می ذارم و روزی که از خستگی ِ بالا رفتن کوه، سرم رو روی ِ شونه ش گذاشتم رو فراموش نمی کنم...گفتم که فراموش نمی کنم اولین نفری بوده که بوسیدمش و خندیده  که خیلی قشنگ بوسیدمش...

ماگی که براش خریدم رو بهش دادمو ازش خواستم 5شنبه جوابمو بده،خسته تر از اونیم که بتونم حتی یک روز بیشتر منتظر باشم...

نشستم  به تکرار کردن سهراب: یاد من باشد تنها هستم....یاد من باشد تنها هستم...یاد من باشد تنها هستم

4شنبه شبه،عصرش تو کوچه باد وزیده بود،برگها رو جمع می کرد یه جا و می چرخوند و می چرخوند...میناهه  وایساده بود جلوم و سیگار می کشید وگوش می کرد به  گفتن های ِ من که فردا همه چی معلوم می شه-معلوم شدن ِ چیزی که خبری از اصل قضیه ش نداره- ودیدن  چرخیدنهای ِ من با برگها...

شب 4شنبه بود، مهسا وحدت پلی بود

به من گفتی تا که دل دریا کن

بند گیسو وا کن

سعی ِ رویا با بوی ِ گلها

که بوی ِ گل

ناله ی مرغ شب

تشنگی ها بر لب...

نگران ِ فردا نبودم...2ماه با از بودن با کسی لذت برده بودم،یک مدتی هم به قول خلبان شازده کوچولو باید  واسه از دست دادنش گریه می کردم که خب طبیعی بود...قبل خواب مسج داده بود،قبل 5شنبه:

یه ادم چقد باید خوب باشه که ادمهای ِ اطرافش-تحت هر شرایطی-فقط با اون بودن رو انتخاب کنن(یه روز زودتر جواب دادم)...

انقدر بی رمق بودم،که حس کردم حتی نایی واسه شاد بودن  ندارم...

خسته ام ری را...

سر کلاس اون درس سخته بودیم،دیر رسیده بودم و کلاس کیپ تا کیپ پر بود،این جوری شد که نشستم اون گوشه گوشه  ی ردیف اول،یه ربع به اخر کلاس بود،دیگه موقع خستگی و دهن دره و کش و قوس بود که کی کلاس تموم می شه...

همین جوری که سرمو این ور اون ور کلاس می جنبوندم،کنج دیوار،پشت در ورودی کلاس با ماژیک نوشته بودن:

I am tired Rira

فک کردم باز کی با از گفتن خستگیاش به ریرای ِ سیدعلی صالحی آه ه ه ه کشیده...

به دلم نشست....

"باهم"خوابیدن

 

داره اب تنگ ماهی رو عوض می کنه.کنارش وایسادم...به نظم و ارامشی که تو همه ی زندگیش و کارش داره حتی تو شستن تنگ هم،دارم نگاه می کنم...پرسیده چایی می خوایی؟گفتم نه و دور شدم ازش...از تو هال داد زدم من می رم دستشویی...سیفون رو می کشم و مایع دستشویی ابی رنگ رو که هم رنگ گلایه رز ِ جلویه اینه و کاشیایه دستشوییه چکوندم تو دستمو شیر اب رو باز کردم...از یه جایی به بعد انگار دیگه حواسم به دست شستن و شیر ِ اب ِ باز نیست....به دلتنگیه دارم فکر می کنم که همه ی این 13 روز، گذشت لحظه به لحظه ش رو حس کرده بودم...به شال ترکمن کرم- قهوه ای که از مسافرت 2-3روزه ای که رفته بوده برام خریده ...به لقمه هایه کوچیک نون و تخم مرغی که نمک می پاشید و می گرفت جلوم...شیر اب رو می بندم...دراز کشیده،چشماش بستش...می گم خوابی؟می گه خوابم...می خوام که خواب نباشیم...خوابم میاد؟خیلی..

صداش رو بچگونه می کنه و می گه صبحم که اومدیم بخوابیم که نشد،فقط نیم ساعت...صبحش خواسته بودیم که بخوابیم.خوابیده بودیمم حتی،چشمام هم بسته شده بود حتی تر.اما سردم شده بود.خواسته بودم پتو بکشه روم.پتو کشیده بود روی من،پتو کشیده شده بود روی ِ سرم...پتو رو کشیده بودم روی ِ سرش و خزیده بودم روش...نخوابیده بودیم صبح...

گفته بود که بخوابیم و من ترسیده بودم...ازچی؟از اینکه مامان گفته بود پیش پرستو نمی شه خوابید.تا چشماش گرم می شه شروع می کنه به حرف زدن و لگد پرونی کردن.می دونستم که مامان راست می گه صبحا که بیدار می شدم ، جایی نبودم که شب قبل دراز کشیده بودم.دلم نمی خواست بدونه که  خوابیدنم چه شکلیه...که چه بد شکلیه...

با انگشتام لای ِ پلکایه بسته ش رو باز کرده بودم که نخوابیم،سرم رو گذاشته بود روی ِ سینه ش و دستاش رو حلقه کرده بود دور بدنم که بخوابیم...فکر کرده بودم بغل کسی خوابم نمی بره...تو ذهنم غر زده بودم که عادت دارم سرم رو روی ِ  بالش صورتی خرسی خودم بذارم نه روی ِ هر بالشی.نفس های ِ اروم شمرده ش که به صورتم می خورد می گفت که نمی شه از بغلش بلند شد...تو دلم غرغر کرده بودم که اگه اون بخوابه و من خوابم نبره تا اون بیدار شه که تو حصار دستاش خفه می شم و حوصله م سر می ره... با چشمای ِ بسته پیشونیمو بوسیده بود ...

با بوسیدنایه لاله ی گوشم ،پلاکامو سنگین از هم باز کرده بودم.تو گوشم زمزمه کرده بود که ساعت پنجه،دیرت نشه...تو بغلش تکون نخورده بودم و همه ی لحظه هایی که خواب بوده،باهاش خوابیده بودم...

همین جوری که تو بغلشم و ریز ریز داره می بوستم فک می کنم که هر کس باید اقاهه ی بغل دار ِ خودش رو داشته باشه...که بلد باشه انقد نرم و یواش بغلش بگیره که خوابش کنه...که بلد باشه بعد ِ خواب بوسایه ریز ریز رو از  کجاها کنه...