ارزوهای دست نیافتنی....
ارامش حتی تو مترو
وقتایی که خوبی و بقیه نمی ذارن
همین جوری ازش....
با هم اند و
تنهای اند هم چو ما
با همان ِ
تنهایان
احمد شاملو
اولین......اولین ِدلچسب
امید:باشه من جلوی دانشکده معدنم الان می یام دنبالت
قبل از اینکه بیاد هزار جور تصورش کردمبا ریش و سبیل با لباس مخصوص کردا...با شلوار فاستونی و کتونی با کت و شلوار و کوله پشتی....شبیه اون پسره که تو دانشگا ازش بدم میاد...همون پسره که لاغرو بلنده و فکش از خودش بلندتره و همه اش دستش پشت باسنشه و داره لای ...می خارونه .معلوم نیست انگل داره یا شورتش لای باسن مبارکش گیر می کنه....همه اشم خز تصورش می کردم که وقتی دیدمش و اون طوری که باید باشه نبود نخوره تو ذوقم....درسته که فقط دوستمه و هی پیش خودم می گفتم که مهم طرز فکرشه اما نمی شه انکار کرد که چهره هم تو برخورد اول و نحوه ی شناخت شخصیت ادما اونم تو برخورد اول تاثیر گذاره....اقا تازه وقتی وارد دانشگاشون شدم خجالت کشیدم انگار اومده بودم مهمونی....البته من با همون لبلسا تا چن مین قبلشم تو دانشگا خودمون بودیم اما جو اونجا خیلی فرق می کرد بچه ها خیلی ساده بودن و اصلن از تیپ بچه هایه ما اونجا خبری نبود....اون چند مینی که منتظر امید بودم نمی دونستم از سمت راست می یاد یا از سمت چپ...نمی دونم چرا همه اشم هم سمت راست و می دیدم همین جوری یه بارم برگشتم سمت چپ که دیدم یه اقایی با شلوار فاستونی مشکی و بلوز بنفش و کفش مشکی و یه کیف چرم قهوه ایا دستشه و بهم نگا می کنه و می گه پرستو؟
سلام کردیم و در حالیکه داشتیم باهم حال و احوال می کردیم رفتیم سمت کانون تئاتر که جلوی در با المیرا دوستِ امید اشنا شدم و المیرابه امید گفت می یای بالا؟گفتم امید اولین جلسه منو تنها نذار باهام تا بالا بیا...وارد یه ساختمون کوچولیه چن طبقه شدیم که از طبقه ی پایینش صدای اهنگ می یومد و روش نوشته شده بود کانون موسیقی...رفتیم طبقه بالا ..جلوی در یه عالمه کفش بود که فهمیدم باید کفشامونو در بیاریم و رفتیم داخل.تا وارد شدم یکی از پسرها داد زد وای کفششششششش
پامو گرفتم بالا گفتم بابا من که جورابمو در اوردم....رفتم کیفمو یه گوشه گذاشتم و نشستم ...امید با المیرا رفت درست جهت مخالف من وایساد و باهم داشتند حرف می زدندناراحت شدم اما انقدر محو فضای اونجا شده بودم که فراموش کردم یه عالمه دختر و پسر که خیلییییییییی با هم صمیمی بودن و در
حال شوخی و خنده بودن و یه اهنگم گذاشته بودن و باهاش حرکات موزون در می یاوردن....بعد چن دیقه امید اومد پیشم و گفت من دارم می رم ...گفت نمی شه سز این کلاس نرم گفتم کی تموم می شه گفت ۷گفتم بعدش دیگه می ری خونه؟چیزی نگفت ....چون باهم قرار گذاشته بودیم که در مورد خیلی چیزا باهم صحبت کنیم ....گفت هر کاری داشتی المیرا هست به خودمم تلفن کنی می یام پیشت...انتظار نداشتم جلسه ی اول تنهام بذاره و بره خداحافظی کردیم و قبلش گفتم می خوام فقط به تمرین نگا کنم...از لیدرشون اجازه گرفتم و اجازه داد....بعد چن دیقه دیدم بچه ها حلقه بستن و لیدره اومد وسط و از بچه ها خواست اسمشونو بگن یکی از پسرا گفت بیا استاد می خواد با بچه ها اشنا شه....رفتم پیش المیرا...المیرا گفت نگو مال اینجا نیستی بگو ورودی ۸۸ نساجی هستی بعدشم نگو امید معرفیت کرده چون ممکنه بچه ها پشتتون حرف درارن و بگن دختره رو امید اورده و با هم سرو سری دارن....باورم نمی شد که این تیپیه....هیچی دیگه نوبت من رسید استاد گفت ازتون سوال نمی پرسم چون می خواین فقط ببینید گفتم نه استاد منم می خوام باشم....بعد از معارفه ی بچه ها استاد اهنگ گذاشت و تمرین شروع شد..........اصلن باور نمی کردم تمرین تئاتر این تیپی باشه...تصورم این بود که یه نمایشنامه می خونن و باهم تمرین می کنن اما برام خیلی هیجان انگیز بود...استاد گفت همه قدم بزنن....واییییییی چه قدم زدنایی نوعایه مختلف ژست گرفتن بچه ها و نحوه ی رد شدناشونو غرق هیجان شده بودم.....بعدش اهنگ عوض شد و قرار بر این شد که هر حرکتی که وقت رفتن داریم با همون ژست به عقبم برگردیم.....ببعد انتراکت داد و بعدش اهنگ غمگین و خیلی ملایم بود که باید به صورت یواش و اسلو موشن حرکت می کردیم بعد بچه ها که ترم بالاتر بودن ارایش کردن و خودشون لباساشونو عوض کردن و به صورت بداهه و بدون کلام شروع به اجرا کردن....فوق العاده بود راستی یکی از پسرا بالرین بود در واقه مامانش بالرین بود و اون از بچگی ازش یاد گرفته بود...بچه ها فوق العاده با هم مچ بودن و خیلی راحت بودن خیلیییییی....بعداز این که بچه هایه ترم بالایی تمرینشون تموم شد یه دست مرتب براشون زدیم و نوبت پذیرایی شد پذیرایی هم به این نحوه که هر سری یکی از بچه ها به نوبت لیست واسه همه کیک و چای می ده و تازه قانونم دارن که هر کی دیر رسید ۱۰۰۰ تومن جریمه می شه و واقعن هم بچه ها می دن.....همه مون پخش شده بودیم کف زمین و داشتیم کیک و چاییامونو می خوردیم و با بچه ها اشنا می شدیم و من تنها کسی بودم که از دانشگا دیگه اومده بودم و به بچه ها راستشو گفتم و وقتی ازم پرسیدن کی معرفیت کرده گفتم المیرا تو همین حال و هواها بودیم که گوشیم زنگ زد دیدم امیده گفت کجایی ؟گفتم سر کلاس..گفت الان می یام...بعد چن مین زنگ زد گفت بالا شلوغه بیا پایین به المیرا هم بگو بیاد پایین رفتیم پایین المیرا واسه اش چیزی بلوتوس کرد بعدش یه کم حرف زدیم و من و امید با هم اومدیم سمت در خروجی و باهم یه کم حرف زدیم و باهم خداحافظی کردیم...حس خوبی بود حس اینکه شاید اینجا بالاخره همون جایی باشه که بتونه جواب خواسته هایه من و بده.....خیلی طولانی شد اصلن شبیه اولین پست نیست اما باید اینا رو می نوشتم.....