ارزوهایی از جنس 89

هی من می خوام از این تریپ پستایی که بوی حساب کتاب اخر سال می دن ننویسم اما مگه می شه....12 ارزو واسه سال 89.هر ماه یه ارزو(یه بازی که خودم خودمو دعوت کردم...)

1.با بابایی کمتر تو چلنج باشم.مامان با بابا هم همینطور.تو خونمون ارامش پیدا شه

2.بعد از یه 12 ماهی بالاخره این گواهی نامه هه رو برم بگیرم

3.یه مرد پاش تو روزمرگیام باز شه-ترجیحن امیر لطفن

4.کافه هایه بیشتری تو جاهای جدیدتری پیدا کنم

5.کلاس داستان نویسی برم

6.درسایی که هر ترم برمی دارم عجالتن همون ترم پاس شن

7.تو اوریفلم همچین جدی جدی کار کنم.خودم پول درارم

8.یه چیز جدید ِ هیجان انگیز ِ گوگولی تو زندگیم اتفاق بیافته

9.از این محله ،از این خونه ...بریم بریم بریم

10.با فیلما و کتابا و موزیکایی که پرستو پسنده اشنا شم

11.با ادمایی اشنا شم که اشنا شدن با اونا منو تو مسیری پیش ببره که همیشه دنبالشم

12.باشگاه ورزشی ثبت نام کنم.البته ایشالا

جای جدید ِ ارومم

این روزا حموم خونمون بعد از میز کامپیوتر و کتابخونم شده سومین جا یدوس داشتنی خونمون برام

 حموم خونمون با کاشی های سفید و رده های طوسی ،لیف های سفید رنگی که مامان شکل ماهی برای هر ÷نج نفرمون تو 5 سایز ِ یه شکل برامون بافته و اول اسم هر کدوممون و با رنگ مورد علاقه مون و مناسب سن مون و جنسمون نوشته...لیف متوسط با pقرمزم افتاد به من.هر چند که قرمز رنگ من نیس اما اون p پدرسوخته ی قرمز خوب دلبری می کنه رو بافتای سفید...بعد اون صابون بوناک خوش رنگ ابی لاجوردیه که اصلن به افتخار اون صابونه من رسمن هر بار دو مرتبه مراحل شست و شو رو به انجام می رسونم...از شامپو نعنا و گزنه هه که نگوو که یه خنکی فوق العاده ای با خودش داره و اون کرم موی شامپویی که به ته موهام می زنم تا همچین نرم شه....لذت بخش دیگه...لذت بخش و خوش بو و ارامش بخش....

فقط واسه تو...محبوب اذری من

جرئتيم يوخدور دييم منده دوغرچي عاشقم

 وار بو قدري يانمشام مشتاق ديدار اولموشام

انتظارم گلسه والله خسته گوگلوم دينجلر

چاره ايلر درديمه چوخداندي بيمار اولموشام

منه اقاي بابايي پسند

الان كه فك مي كنم مي بينم چه هه ه ه سن بالا پسند بودم والله ...تو تموم لحظه ها كه دلم يه كوچولو شيطنت كرده رفته سمت و سو ي اقايون همچين يه نمه بابايي

مي دوني اقاهاي سن بالا بودنشون خوبه،لذت بخشن.بودن باهاشون مثل غل خوردن لابه لاي ملافه هاي سفيده كه توش مي توني ملافه ي اروم بنفش و سرخ ملتهبم پيدا كني .....

رو بودنشون مي شه حساب كرد،اصلن هستن كه باشن كه تو روشون حساب كني،كه تو سردرگميات نگاه مطمئنه رو بلدن حواله كنن چون كه بودن تو اين روزا،كه مزه كردن اين پريشونيارو....مي دوني بلدن از دور هواتو طوري داشته باشن كه خودت كاراتو انجام بدي. جات كاري نمي كنن

داشتنشون خوبه اما بدست اوردنشون سخته....فك كنم لذت با اونا بودن بيارزه به تحمل سختي راه....

منتظرت بودم تو تموم لحظه هاي ديروز

حافظ ديوث،دوبار فال گرفتم هي مي گي صبر ،اخه تا حالا منتظر كسي كه دوسش داري بودي ؟مي دوني چه درد كشدار ِ مسخره ي گريه در ارِ ه چه و چه و چه ايه؟ببين نظامي تا حالا به اون ليلي بدبخت گفته صبر كن؟هان؟نه ديگه

اما تو به من بدبخت همه اش مي كي صبر كن.....

***

مي دونستم كه ديروز بايد بياي.ايمان داشتم...تو كافه تنها نشستم  تا بياي..نيومدي.رفتم دسشويي كافه درشو قفل كردمو گريه كردم...مينا اومد تو نيومدي صابر و حامد و روزبه و عباس و همه و همه اومدن اما باز تو....

مينا گفت گريه كردي؟گفتم نه...گفت اهان چشات هميشه سرخن....

رفتم .دير رفتم اما باز ايمان داشتم كه تو مياي...رفتم خونه...داغون. خسته يه دوش گرفتم تا دوباره يه انرژي پيدا شه كه واسه روزاي ديگه ام منتظرت بمونم مينا زنگ زد.گفت پري تو كه رفتي امير اومد.......تا حالا هسته ي هلو قورت دادي؟يادمه يه بار بچه بودم از هلو هاي تو يخچال كه واسه مهمونا بود خيلي برداشتمو خوردم.اما باز دلم مي خواست بعد  مي ترسيدم مامان هسته هاي هلو رو ببينه و دعوام كنه واسه همين فك كردم اگه هسته شو قورت بدم نمي فهمه كه از هلوها خورده شده...اينجوري بود كه يكيشو قورت دادم ...احساس كردم دارم خفه مي شم.نفسم بالا نمي يومد اشك تو چشام جمع شده بود و احساس مي كردم ....اون لحظه كه مينا بهم گفت بعد من اومدي احساس كردم هسته ي هلو قورت دادم....

صب پا شدم داشتم اماده مي شدم بيام دانشگا .مامان گفت پري ديشب تو خواب داشتي زار مي زدي،چيزي شده؟خيلي بد گريه مي كردي.اتفاقي برات افتاد؟

اتفاقي برام افتاده؟



مینا می گه مغروری و حامد می گه سن ِت واسه من بالاس.اما هیچ کدومشون نمی تونن انکار کنن که ادم پرفکتی هستی اما فک می کنم توی ِ 30 ساله بتونی اون ارامش و اطمینانی که من ِ 19 ساله دنبالشم و برام داشته باشی.حوصله ی دوس داشتن و دوس داشته شدن از طرف پسرای کم سن و سال و ندارم.اوفففففففف چقد از تو نوشتن سخت شده برام....اولین کسی هستی که دارم اجازه می دم خواستنت تو وجودم رشد کنه.اولین کسی هستی که بی تابانه نگات می کنمو از اینکه تو لحظه هایی که دارم با نگام بودن ِبا تو رو طلب می کنم دستمو رو می کنی خجالت نمی کشمو خواهان چیز بیشتری از نگاه تو وجودتم.حریصانه مشتاق در اغوش کشیدنتم....مشتاقانه خواهان حرف زدن و راه رفتن با توام.انقدر محکم هستی که با قدم زدن همراهت بدون حرف هم حتی می شه خوب بودن رو تجربه کرد... بین دو راهی نگات و حرف نزدنت خسته شده بودم.کلافه بودم که نگات راس می گه یا اون رفتار جدیت که به دور از کوچکترین نشونه ای از خواستن باشه توش....

فال حافظ گرفتم.مینا گرفت واسه ام ...

گفتم غم ِ تو دارم گفتا غمت سر اید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر براید

می خواستم طبق عادت داشته و اخلاقی که بخشی از وجودم شده بذارمت کنار...که حافظ نذاشت بیخیال نگاه ِ تو و خواستن ِ دلم شم فردا منتظرتم...می دونم که میای

این یعنی ارامشششششششش

ببین امروز فقط به خاطر نگاه های تو با این حال خراب و  گلویه به شدت ملتهب پا شدم دوش گرفتم و لاک زدم و حتی ماسک صورتمم گذاشتم پس لطفن بیااااااا خوب.قول می دم این د فعه از زیر نگاهات فرار نکنم.تو بیا...بقیه اش با من