ادمها لطفن از همه ی EQها استفاده کنیم...

اصرار داریم طوری وانمود کنیم که انگار اتفاقی نیفتاده است.که همچنان فقط دو چهره ی اشنا هستیم که گاه از سر اتفاق هم را می بینیم و صمیمیت اشناییمان به سلامهایی از جانب من در لحظه ی دیدن و خداحافظی هایی  نه چندان مرتب از جانب تو در زمان رفتن ،می رسد
انگار تو دل نوشته های مرا توی ان دفترک نخوانده ای
انگار من از اشفتگی تو بعد از رسیدن دفترک به دستمو تهی شدنم از هر چه حس بعد از خواندن جوابیه تو بود،خبری ندارم
انگار فقط نقابهای هم مرا می بینیم،من همچنان نمی دانم تو یک امیر 30 ساله ی سختگیر هستی ،سختگیر به زندگی به خودت به....امیری که از زندگی طعم تلخ و خشنش را خوب احساس کرده است و مثلن نمی دانم ماه رخ نامی داری
که شکست هایی از سر عشق در زندگی داشته ای که از بسیار سفرهایت پخته شده ای و چه و چه
و تو هم نمی دانی من پرستوی 19 ساله بیش از 20 روز ،هر روز با یک هوار مشکل چشم به انتظارت  بوده ام.که از دلتنگیت گاه عصبی شده ام و گاه اشکی ریخته ام
مثلن نمی دانی که برای تو روسری و رژ و لاک صورتی ست کرده ام و روزهایی نه چندان ماضی و دور دست هایم بهانه ی اغوشت را داشته اند
بگذریم،من که منکر هیچ کدام از انها نشدهام ،من که زیر هیچ یک از حرفها و مهر نوشته هایم نزده ام،منی که نوشته ام رفتن را خوب می دانم، از برم،دیدی که امروز حتی یک تلاقی نگاه هم نداشتیم،چه چیز را می خواستی با ان رفتار سرد و عبوس به من بفهمانی؟
که مثلن دخترک دهه ی شصتی ،من معشوقه ی خودم را دارم و با این نوشته ها و قلقلک های عاطفی کار و دکان خود را به امان خدا نمی سپارم و پی تو نمی ایم؟چه فکر کرده ای؟
که حتی سلامت ،تکان گوشه ی سرت بود و سردی چشمت؟
که از مقابلم گذشتی بدون انکه سری به نشانه ی خداحافظی خم کنی که حداقل احترام است برای دو اشنا
نگو که ترسیدی از سلام لبخنددارت ،اشتباه برداشت کنم و ان را به حساب میل داشتنت بزنم
اینگونه نگو که دلخور می شوم که نه تنها مرا بچه و احمق فرض کرده ای ،این رفتار بی ادبانه دور از حداقل ظاهر و شخصیت توست....
بگذریم...گاهی ادمها یادشان می رود که هر مهری که هر لبخندی به معنای دلبری نیست که به معنای میل داشتن نیست
قاطع بودن خوب است،حرف را در لفافه نزدن خوب است،اصلن حرف دل خود را با صدای بلند گفتن خوب است اما کاش یادمان بماند بعضی محبت ها هست که رنگ و بویش نه از نوع ترحم بعد از خرد کردن و خرد شدن است نه از نوع برایت می میرم ها
محبت هایی است که باید نثار ادمهایی  کرد که از رویشان گذشته ایم،که خردشان کرده ایم هر چند خردشدنشان را ندیده ایم
گفته ایم و رفته ایم و تنها(شاید)دعایی -انهم از سر نداشتن عذاب وجدان-کرده ایم
نمی گویم محبت -حداقل لبخندهایی هست که باید برای ادمهای سر پا ایستاده ی اماده ی جنگی که به یکباره خلع سلاحشان کرده ایم و باز تازه نفس در مقابلمان می بینیمشان باید زد... 

اگه بوسیدن بلد نیستم،اگه لبهام هوس حجیم بودن و مکیده شدن نمی کنن،اگه تنم با تصور گرمای اغوش کسی غرق لذت نمی شه،اگه دستام بلد نیستن رو بدن کسی مسیرشون رو پیدا کنن و بی محابا تن ِ یک مرد و از قید و بند هر چی غیر از پوست ِ غرق عرق و گرمای شهوت و خواستن ِ ازاد کنم
اگه سلولهای کمرم از برخورد سر انگشتای یک مرد تحریک نمی شن
اگه پاهام هوس قفل شدن دور کمر یه مرد رو نمی کنن
اگه نرمی گوشهام به شنیدن نفس های تند و هوس انگیز یه مرد اشنا نیس
اگه پوست ِ صورتم با نوازش زبری ریشهای چند روز اصلاح نشده ی یک مرد غریبه است
اگه سرم دنبال تکیه کردن به سینه ی پوشیده از موی سیاه ِ فر ِ یک مرد نیست
اگه حس نبود ولو ولو شدن تو بغل یه مرد و حلقه ی تنگ بازوهاش رو دور سینه ام اذیتم نمی کنه
اگه نبود سنگینی یک مرد رو،روی تن و بدنم احساس نمی کنم
اگه اگه اگه ....
شاید دلیلش شما مردای از خودراضی هستین،همین شما معدود مردای از خودراضی که روحمو بی هیچ اطلاعی از ان ِ خودتون کردید و جسم انقدر تو لمس نکردن و نبود جسمتون موند که حالا باور بود هر کدوم از اینا براش دیگه خیلی دور از ذهنه،که دیگه با این حسا غریبه س،که اصلن هوس داشتن این حسا براش مرده...که خودشم الان دیگه اعتراضی نداره انگار...طفلک خو گرفته به این نداشتن ها.....

میناهه امروز از پشت تلفن می گه :

چه صدات اروم و یواش شده،

یه لحظه احساس کردم صدای مهربون مامانته

صدات خش و گستاخی همیشگی و نداره....

میناهه امروز می گه از پرستوی سرکش خبری نیس؟انگار رام و تسلیم شدی؟اون روحیه ی مخالف و اشوبگری که حتی تو نگاتم خودشو به رخ می کشید و کجا جا گذاشتی؟می گه پرستویی که با همه چیز موافقت کنه و نظر و خواست خودشو غالب نکنه اصلن بهت نمی یاد....

بادمان شد

حس خوبی بود وقتی میناهه گفت از اینکه هر روز می بینمت خسته نمی شم چههههههههه خوبه که هر روز می شه تو رو دید

لبخندمان شد و خشنود گشتیم که کسل کننده نیست ، بود ِ هر روزمان.....

باشد که رستگار شویم

دیوانه گردی ِ روح اشوبگر ِ من....

دلم پیچ می ره،باز کلیه هه درد گرفته،مامان نگران خداحافظی می کنه و می ره تا به شام عروسی که دعوتن برسه،نمی تونم راست بشم صدای بارون می یاد،موهام هوس خیس شدن و ولو شدن می کنن و تنم هوس چرخیدن و چرخیدن زیر بارون می کنه،کلیه هه تیر می کشه بیشتر خم می شم نفسم بالا نمی یاد فکرا و کارا و برنامه هایی که این هفته باید انجام بدم بیشتر اعصابمو خرد می کنه نه اینکه برنامه هارو نخوام،نه، می خوام شروع کنمو و اسه شروع باید منتظر شنبه باشمو تاب تحمل رسیدن تا شنبه رو ندارم...خودمو می رسونم اتاق خواب وکتابای ولوی احتمال و جزوه هه هیچ حسی واسه خوندن توم بوجود نمی یاره،صدای بارون ِ که می خوره به پنجره و شره می کنه می یاد پاین زمزمه می کنم
وای باران باران
شیشه ی پنجره را باران شست از خیال من اما چه کس نقش تو را خواهد شست
عصبی تر و بی حوصله تر بی هوا بلند می شم که یادِ دفتره می یوفتم:
نوشتم که:شاید بگی....
خطی که زیرش کشیدی و نوشتی:نمی گم
یاد ِ اینکه"هرچی می خوای بگی بگو،اما من حال کردم
و نوشته ی تو که:حال کردم
ایا همه ی اینها را خواهی خواند؟
و جواب تو که 100% می خونم
یاد سردرگمیات که نمی دونی منو تو خطاب کنی یا شما لابهلای نوشته هات
یاد جمله ی "رفاقتمون سرجاشه"که فکر می کنم این رفاقت کی شروع شد؟
یاد گفته ی "دوستیمون به جاش"،که هی ی ی ی ی ی ما با هم دوست بودیم مرد ِاذریه یه روزای ِمن؟
یاد توقع تو ،توو شنیدنجواب سلام من
پاسخ تو در جواب مینا که گفته بود "پری اشتباه کرد"که تو گفته بودی"نه!اشتباه نکرده...
کلیه هه امونمو بریده،سرم داره منفجر می شه از یادِ تو و کارایی که واسه انجامشون مشتاقم،انقدر مشتاق که حتی توانایی انتظار واسه رسیدن تایم انجامشون هم ندارم
صدای بارون انقدر واضحه که از لابهلای ِ در و پنجره های کیپ شده و پرده های اویزون هم منو دیوونه ی خودش کرده...چاره ای نیست..".تنها راه رهایی از وسوسه ،تن دادن به ان  است"....ژاکت بزرگه ی بابایی رو می پوشم و تو ماگ خر خنگه نسکافه ی تلخ و داغ درست می کنم ،تز بین کتابا فروغ        رو که بی محابا از احساساتش می گه رو انتخاب می کنم هرچند که شاید نخونمش اما حس ،اینکه  یه زن محکم پیشته احساس خوبیه،مهربان-گوسفند جهش یافتمو-با گوشی و دفتر و روان نویسام که واسه تغییر روحیه ام بعد از نبود یار دلنواز برای خودم خریدم برمی دارمو میام حیاط.زیر طاق ایوون روی یه تیکه فرش می شینم.جوری می شینم که دفتر ِ زیر طاق باشه تا خیس نشه و سر انگشتای پام از خیسی بارون و سرمای ملس هوا کز کنن
به موهام اجازه ی وحشیگری لابهلای باد می دمو البوم ecret garden رو پلی می کنمو می ذلرم حرفهای خانم حکیمی که پیوسته تو ذهنمریپیت می شه بلندو بلندتر شه:

به قول اشو:
                  تو شورشی بزرگ هستی
هم با سنتای خانواده می جنگی هم با عرفای اجتماع.برو،برو که بالاخره راهتو پیدا می کنی....

نازک ارای تن ساقه گلی
که به جانش کشتم و به جان دادمش اب
ای دریغا به برم می شکند

اهای اقایون سن بالای دوست داشتنی لطفن پیکسل " من زن دارم  " رو به یقه ی کتتون سنجاق کنید اگه اون حلقه ی لامصبو دستتون نمی کنید

دیدی گفتن ارامش تلخ

بعضی وقتا یادمون می ره اقا سن بالاهایی که بهشون دل می بندیم ممکنه یه خانوم داشته باشن...

************

ای اشکها بهتون فرمان می دهم که نریزین که نریزین....


********** 

یعنی عاشششششششقتم پرستو بعد اینکه این جوری هم شکستیو رفتی تو دیوار بعد اینکه اشکاتو پاک کردیو دماغتو گرفتی شروع میکنی تن تن واسه اینده ات برنامه ریزی...تن تن ...

حس تلخ ارامش

یه نفس عمیق...لابهلای فولدرا دنبال یه چیز جدید می گردم که حالا که حسه انقدر متفاوته حداقل اهنگه هم متفاوت باشه....هلن رو پلی می کنم...نه می شه از تو بگذرم نه می شه با تو سر کنم....خوبه هاااااا اما....همیشه اماها کارو خراب می کنن انگاری" اما " جای" نون " نفی رو میگیره...نه انگاری نمی شه انگاری باز دسته می لغزه رو فولدر پیانو و باز هم این تراکای پیانو پدر دل و دینمو در می میاره....
فقط ارومم اروم ِ اروم...یه ارامشی که یه سردرد یواش هم کنارشه...ارامشی که با خیسی سرشونه های تی شرتی که چکه های اب موهای ِ ولوی تازه از حموم در اومده  خیسش کرده همراهه....ارامشی که بعد از فشردن دونه های تسبیح فیروزه ای توی دست و خوندن نماز تو یه کتابخونه ی قدیمی لابهلای بوی ورقای کاهی کتابای چندین سال پیش همراهه....نمازی که ایاک نعبد و ایاک نستعینش از ته دل بود و اون فضا انگاری انگاری...بین دو ردیف قفسه ی تنگ کتاب روی یه تیکه موکت پاره...ارامشی که بعد از خوندن نادعلی هایی که تو ایستگاه زیر افتاب خونده شده ُ سر هر یا علی ُ یا علی ُ یا علی یه چیزی ته دلت تکون می خورد...ارامشی که با خوندن فال بنفش پسره ی فال فروش بهت دس می ده که باز از دل ناارومیتو و نبود یار دلنواز بهت میگه...ارامشی که با دیدن شماره ی کسی روی گوشیت که می دونی از محبوبت برات خبر می ده..یه جورایی باد صبا و اینا دیگه...و ارامشی که ارامشی که....ارامشی که از انجام ِ تمام کاری که می تونستی واسه خواسته ات انجام بدی وجودتو سرشار می کنه

هوسانه

همين الان هوسم شد برم يه ساندويچ از نوع هايدا بخرمو همين طوري كه تو پياده روها دارم راه مي رم و موزيك گوش مي كنم به ساندويچم گاز بزنمو با دسمال كاغذي دور لبِ سسيمو پاك كنم...هومممممم

لابه لای کتاب و اینا..

امروز لباسهای سنگین فشاراور که مانند موانعی بودند از میان رفته اند و دختر امروز خود را باجسارت تمام از دست لباسهای محترمانه ای که مانع حمل بود رهانیده اند،دامنهای کوتاه بر همه جهانیان بجز خیاطان نعمتی است و تنها عیبشان اینست که قدرت تخیل مردان را ضعیف تر میکند و شاید اگر مردان قوه ی تخیل نداشته باشند زنان زیبا نباشند!!!!
اینو اقای ویل دورانت تو کتابشون از اقامون ویلیام جیمس نقل قول کردن

*****
مطهری تو کتاب اخلاق جن**سی  یه چیزایی می گه گفتم بگم شوما هم ببینین چی گفته اقا...
عشق در پناه عفاف:
این حالت روحی (عشق)که مغایر با شهوت جنسی -لااقل از لحاظ کیفیت و هدف-شناخته شده است دو نوع است:
یکی به صورت پرشوروپرسوزکه در نتیجه دور از دسترس بودن محبوب و هیجان فوق العاده ی روح و تمرکز قوای فکری در نقطه واحد و هجران و فراق شرط اصلی پیدایش چنین حالتی است
اینگونه عشق بیشتر جنبه درونی دارد و موضوع خارجی بهانه ایست برای اینکه روح برای خود معشوقی انچنانکه دوست دارد بسازدو از دیدگاه خود انطور که ساخته-نه انطور که هست-ببیند....وان خیال بر وجود واقعی و خارجی محبوب ترجیح می دهد.

نوع دیگر ان مهر و رقت و صمیمیتی است که در میان زوجین در طول زمان،در اثر سختیها و سستیها و خوشیها و ناخوشیها ...انها با یکدیگر پدید می اید،اگر اجتماع پاک و ناالوده باشد و تمتعات زوجین همانطوریکه اصول عفاف و تقوی ایجاب می کند به یکدیگر اختصاص یابد،حتی در دوران پیری که شهوت خاموش است و قادر نیست زوجین را به یکدیگز پیوند دهد،ان عاطفه صمیمانه انها را به یکدیگر می پیوندد.

من به اولی می گم توهم و به دومی می گم عادت
عشقاشون کجا بود پدرجان؟؟؟

هفت سین من