دوستت دارم ها..

عصبانیم ازش.حق با منه؟اوهوم.مث این بچه های ی سرتق فک می کنم همیشه حق با منه و الان که عصبانیم حتی نباید دورو ورم باشه.از اکیپ 6نفره جدا می شم و زیر بارون وتاریکی شب اتوبان ِ خلوت رو خودم تنها ازش رد می شم...هنوز بهم لبخند می زنه و انقدر ارومه که فک می کنم حتمن همه ش حق با منه و پیش خودم هی خط و نشون می کشم که باید بش بگم با من باید اینجوری رفتار کنه و اینجوری نباید و من فلانم و بیسارم...حواسم بهش نیس .اخم کردم بش.دلایل عصبانیتم تو مغزم دارن رژه می رن و هی بیشتر و بیشتر حق رو به من می دن و می خوام زودتر ازش دور  شم...داره خط متروش رو عوض می کنه وقتی با همه دست می ده تا صورتمو می چرخونم به طرفش یه بوسه محکم از روی ِ لبام می کنه...

رسیدم خونه.مسج می زنم 10صبح،جای ِ همیشه می بینمت

ته کوچه ی تنگ که خیلی راحت می تونی بهش توجه نکنی و رد شی زیر دونه های بارون منتظرشم.از سرکوچه که می یاد بم لبخند می زنه.دلم پَر می کشه طرفش.اما اخم می کنم  تا بیاد پیشم...در و که باز می کنه مث همیشه می ره عقب تا من وارد شم...وقتی قفل در رو باز می کنه .سویشرتمو که خیس شده در میارم و مقنعه مو می ذارم روی مبل.وایساده داره نگاهم می کنه پاکت سیگارمو از جیبش در میاره می گیره سمتم.می گه فراموشم نشد برات بیارم...می گم عصبانیم از دستت از کارایه دیروزت...می گه می دونم...محکم بغلش می کنم .با همه ی وجودم بغلش می کنم و منو به خودش فشا رمی ده...نشستم تو بغلش ازم خواسته شروع کنم

به گفتن دلیل عصبانیتام.حتی یک کلمه حرف نزده و همه ش رو گوش کرده و موهای ِ خیس از بارونمو نوازش کرده و کاپشنشو پیچیده دورم تا تو اتاق سرد سرما نخورم

برام صندلی اورده از تو بغلش منو نشونده روی ِ صندلی روبه روی خودش و دونه دونه واسه رفتارای ِ دیروزش دلیل اورده.دونه دونه رفتارای ِ منو شمرده و ریکشنی که خودش در مقابل داشته رو هم گوشزد کرده.حرفاش راسته.دلیلاش منطقیه.هیچ حقی واسه من نبوده و این ادمه منطقیه مهربون ِ منه که با همه ی رفتارای ِ بچگانه ی من ،نشسته جلویه منو مث یه ادم بزرگ داره باهام حرف می زنه.می خوام از جلوش فرار کنم.می خوام از این اتاق برم بیرون.هوای ِ این اتاق حس می کنم برای ِ نفس کشیدنم  کمه.اولین نفریه که وقتی شروع کرده به حرف زدن حس می کنم در برابرش بچه م.نمی ذارم اشکام بریزن.انقد شکننده شدم که در برابر هر حرفش اشکم بیاد.دنبال ِ مقصره؟به این مورد فک کردن احمقانه س...تمام دیروز بدون ِ اینکه بدونم اذیتشم کردمو از همه ی باهم بودنهای ِ دیروز هی تعجبش شده از رفتارهای من که هیچ کدوم رو از من ِ پرستو انتظار نداشته...حرفاش رو زده.سکوت کرده تا جواب بدم...جواب ندارم.گلوم پر از بغض ِ.مث بچه ای که بدون ِ اینکه بدونه کار ِ بدی کرده و مامانشو رنجونده...نمیخام جلوش اشک بریزم...سرش  رو به پایینه و داره به کفشاش نگاه می کنه...صدام داره می لرزه و با صدای لرزونم می گم

سروش بم نگاه کن...وقتی صورتش رو می یاره بالا ، اب دهنمو قورت می دمو حس می کنم می خوام سختترین کاره دنیا رو انجام بدم.می گم:دوستت دارم...واقعن دوستت دارم

منو تو بغلش جا می ده و بعد از مدتها حس می کنم با همه ی وجودم دارم می بوسمش...همین جوری که سرش روی ِ سینه ی منه ومن دارم با موهاش بازی می کنم توی گوشش زمزمه می کنم سعی می کنم دختر خوبی برات باشم...

 

سیاوش چقد این اهنگه رو واسه من خونده...

پشتم به درِ،موهامو دارم شونه می کنم که با کش ببندمش بالا سرم،صدای اومدنش رو نمی فهمم حتی بوی ِ ادکلنی رو که این روزا بخاطر من می زنه،از پشت بغلم می کنه.می گه یه بوس...می گم بوسی در کار نیست بوس بی بوس.بوس نمی دم...اروم صورتمو می چرخونه سمت خودش می گه اصلن مال ِ خودمی میخوام بوست کنم. دستاشوکه  اومده رویه شکمم گره خورده نرم باز می کنم و خیلی اروم و قاطع می گم من مال ِ تو نیستم،من مال ِ هیچ کس نیستم...من مال ِ خودمم

کلافه نمی شه ازم .عصبانی نمی شه ازم...گوشیش زنگ خورده می ره جواب بده

می گه راستی می دونی چقد جمله های ِ عاشقونه بهم گفتی تا حالا؟

همین جوری داره نگاه می کنه که ببینه شماره ی کیه، می خنده می گه تا حالا بم گفتی

دوستت ندارم

تو برام اهمیت نداری،نه اینکه اصلن مهم نباشی اما نه اونقد که باید

من مال ِ تو نیستم

دکمه ی انسر رو می زنه و همین جوری که می گه سلام مهندس از اتاق می ره بیرون

برس رو محکم می کشم رو موهام،پوست ِ سرم درد می گیره

می شنوم که برام بن بست سیاوش رو پلی کرده و صداش رو زیاد کرده و خودش تلفن حرف زنون می ره حیاط

من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم

با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم

دنبال راه ِ فرارم از تو نه از اینجا

می دونی فایده نداره بسه دیگه رویا

تو

چرا خسته نمی شی از من دیووونه

از منی که شب و روزام مثل هم می مونه

تو چرا چیزی نمی گی این خودش کابوسه

غصه کم کم جون می گیره دل یهو می پوسه

 

من نمی تونم بسازم خونه ی رویاتو

حیف ِ پای ِ من بریزی همه ی دنیاتو

هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم

چهار راه جمهوریم...اخر هفته و روزای ِ خریده عیده و خیابونا شلوغ.اتوبوس تقریبن می شه گفت حرکتی نمی کنه.ساعت 7عصره/شبه.هواییه که تاریکیش از روشنیش بیشتره و از بارونا یه صبح تا حالا فقط خیابونایه خیس مونده.لبهامو مزه مزه می کنم همیشه فکر می کردم اولین بوسه ها فرق دارن...فرق نداشتن؟نیدونم...گفته بود اینجوری نگو نیدونم که ادم جز خوردنت کاره دیگه ای نمی تونه کنه.بلوزمو از زیره تنش کشیده بودم بیرونو همین جوری که یقه ی بلوزو  از سرم رد کرده بودم با انگشت پا کامپیوتر رو روشن کرده بودم .شکنجه گر داریوش رو پلی کرده بودم...الانم پشت همین چراغ قرمز که دل دل می کنم دیر نشه و زودتر برسم خونه دارم شکنجه گر رو گوش می کنم...لا به لای ِ هم اغوشیا گفته بود پرستو فکر می کنی الان من دارم خیلی لذت می برم دختر؟نه ، نه بخدا.عزیزه دلم.چرا قفل می کنی وقتی بغلت می کنم؟راست گفته بود.تا بهم دست که می زنه غرق می شم...می بوستم می بوستم و من غرق می شم و  غرق می شم...با دستاش موهامو از رو صورتم زده کنار و پیشونیمو بوسیده و گفته صبر می کنم ... سیگا رروشن کرده بودم  که فکر نکنم به اینکه  چرا تا کنارش دراز می کشم بدنم لمس می شه و یخ می زنم؟ ...می دونم می دونم چرا اینجوریه. اقاهه خیلی خوبه خیلی خوبه انقد خوبه که اگه بره تحمل رفتنش رو ندارم..اغشته ش نمی شم که خراب نشم...که درد نکشم ..نگرانش نمی شم تا زنده بمونم تا دوباره یه تیکه از قلبم با رفتنش کنده نشه...بد خلقی می کنم باهاش.لبخند می زنه که می فهمم همه ی اینا فیلمته خره...اقاهه خیلی بزرگه خیلی ...داریوش می گه زخم نمی زنی به من تا مبتلا ترم کنی  ...با همه ی اشتیاق وتمایلی که وقتایی که نیس بهش دارم وقتی می رسم بهش طوری رفتار می کنم که انگار مکان و زمان فراموشم می شه...انگار چشمام بازه و ذهنم و حسام از حرکت می ایستن.انگار با چشمایه باز بیهوش می شم.وقتی که لبهاش رو می ذاره روی لبهام ،لبهام هیچ حرکتی نمی تونن بکنن اقایه مربی فیلم black swanتویه ذهنم داد می زنه open your mouse. open your mouse اما نیتونم...هنوز پشت ترافیکم...اهنگ رو  ریپیته...

باید خودمو بش نزدیک کنم.باید باید این باید واسه خودمه واسه خودمه که از تک تک لحظه های ِ با اون بودن لذت ببرم که از بوسیدنش که از بوییدنش باید از رفتنش خراب شم که از بوسیدنش  مرزایه لذت  رو رد کنم...اقاهه می ارزه؟نیدونم نیدونم...اقاهه در عقب اتوبوس رو می زنه تا هر کی می خواد خارج از ایستگاه پیاده شه...لباس زیر فروشیه مادام رو می بینم.تو یه لحظه تصمیم می گیرم که پیاده شم که برم برای ِ لحظات با اون بودن و با او امیختن لباس زیر خوشگل بخرم...باید یه قدم بردارم...یه قدم واسه خودم.وواسه لذت بردن از لحظات خودم...گیرم بعد از رفتنش اشک هم  خواهم ریخت...

میخوام شروع کنم به قدم برداشتن.میخوام شروع کنم قدم هایه خودم رو به روش خودم برداشتن و برم جلو...فکر کنم اقاهه خیلی قدم برداشته من؟در حد تاتی تاتی ...

پیاده می شم

***عنوان از سید علی صالحی

انکار...

دور نشستم ازش....گفته دوستم داره.من اما نگفتم بش که دارم دوستش می دارم.گفتم که دوستش ندارم.عین همین جمله رو بش گفتم؟اوهوم...نمی خوام وقتی می ره جای رفتنش زخم شه،هر روز صبح که بیدار می شم 3بار می گم دوستش ندارم...دروغ می گم؟اوهوم...من روزی 3 بار به خودم دروغ می گم.

واسه باهاش بودن هیچ تلاشی نمی کنم.بودن باهاش لذتبخشه؟ بودن با هیچ کس تا حالا انقدر برام لذتبخش نبوده...تضمین دادم به با اون بودن؟نه..تضمین خواستم؟..هه هه

داره حرف می زنه.لحن صداش رو دارم مزه مزه می کنم.از کلاس فرانسه ش می گه...میره اشپزخونه 2تا لیوان چایی می ریزه میاره می ذاره رو میز باز دور می شینه...گارد دارم؟اوهوم دارم.انقدر گارد دارم که رو مبل بغل من نیتونه بشینه...از دوستاش می گه که در مورد مهاجرت حرف می زدن لیوان چایی رو برمی دارم با یه خیال راحتی که این که قصد رفتن نداره...دوستاشن که می خوان بره...می گه مدارکشو ترجمه کرده و فرستاده.می گه می خواد بره کانادا.از راه کبک...تو دلم می گم خب این اقاهه که خیلی به من ربطی نداره.پس اگه بره هم خیلی مهم نیس...بغضم می گیره...گریه ها رو قورت می دم نه می تونم لیوان چایی رو نگه دارم نه می تونم بذارم رو میز...می گه اصلن دوست نداره بره...اما کاراش رو داره انجام می ده...که اگه بشه،رفتنش می مونه واسه 4 سال دیگه...پرستویه انکار کننده ی توم شونه هاشو می ندازه بالا و می گه من که دوستش ندارم...

چسبیدم بهش...بلوزش رژی شده.بش می گم .می خنده می گه جاش خوشمزه بود.می گه تو نمی مونی نه؟ادم موندن نیستی؟...می گم نه...می گه حتی با من؟می گه دوستم نداری؟...می گم نه...به خودش فشارم می ده و می گه به همین صراحت دوستم نداره...

دارم می رم...می گم کاری نکن که دوستت بدارم پسر

چرت گفتم.اقاهه همه ی کاراشو کرده