شروع کردم به نوشتن تا ذهنم مرتب بشه و شروع کنم به درس خوندن اما اینکه از کجا شروع کنم و نمی دونم
اها...اول می خوام از اون کافه ای که با مینا پیدا کردم بگم....بعضی مکانا هستن که انگار تو رو از زمان و مکانی که هستی جدا می کنن و می ندازنت تو یه عالم دیگه..همین طوری که داری بستنی لیس می زنی یه دفعه یه مغازه میخکوبت می کنه.....یه مغازه با پرده هایه زرشکی تیره که پشت درایی که شیشه خوره نصب شده و از وسط جمع شده....در مغازه رو هل می دی که بری تو می بینی بسته اس رو درش نوشته ساعت کار کافه رستوران از ساعت 8صبح تا3عصر....صورتتو می یاری جلو دماغتو می چسبونی به شیشه دستاتو هایل صورتت می کنی تا خوب بتونی توی کافه رو ببینی و می ری تو لحظه هایی که دوس داری...اوهههههه خدای من......میزوصندلی های کوچیک و قهوه ای تیره ،روی میزا رومیزی سفید اهاردار کشیده شده که وسطش یه رومیزی کوچیک قهوه ای واسه تزیین انداختن و روشم مشمبا پهن کردن...جلوی هر صندلی یه بشقاب و قاشق و چنگال و دسمال سفره خوشکل تا شده واسه هر فرد.....یه کافه ی کوچیک و تنگ که خیلی با سلیقه و تناتنگ میزو صندلیها رو چیدن درو دیوارش که ادموتو یه حس و حاله دیگه ای می بره....دیواره کرمی پر رنگ که پر بود از تابلوهای شخصیتهای هنری که یه هارمونی قشنگ با رنگ قهوه ای میزوصندلیا بوجود اورده....و رسپشن کافه...رو میزش پر بود از لیوان و ظرفهایی محتوی قهوه های مختلف ......کافه نادری و هیچ وقت ندیدم اما نمی دونم چرا احساس کردم اسم اینجا باید کافه نادری باشه (اسمش رضائیه)از این کافه هاست که دوس داری بری توش بارونیتو در بیاری سفارش فهوه تلخ با یه برش کیک خونگی بدی و کتابتو در بیاری و سیگارتو روشن کنی و شروع کنی به خوندن و حتی یه یادداشتایی هم کنی و وقتی دیدی بیرون بارون شدید شده صورت حسابتو بذاری رو میزت بارونیتو بپوشی شال گردنتو مرتب کنی و بزنی بیرون.وتوی پیاده رو نفس از دهنت بکشی و به بخارایی که می یان بیرن نگاه کنی و بعدش که حسابی دستت یخ زد ،دستاتو بذاری تو جیب بارونیت و پشت چراغ قرمز عابر وایسی و به اهنگ ماشینی که در حال پخشه گوش کنی و اهنگ دقیقن همون جایی باشه که نفس تو سینه ی تو حبس می شه....
....امشب ببین که دست من عطر تو رو کم می یاره
امشب همین ترانه هم نفس نفس دوست داره
صدا صدا صدای من به وسعت یکی شدن
بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن بیا به جنگ تن به تن
ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو...
***
باید کار پیدا کنم....باید باید...باید پول در بیارم باید خودم واسه خودم پول در بیارم...از این که دستم جلوی بابا دراز باشه بدم می یاد...باید چیزایی که بهشون اعتقا د دارم رو پیش خودم تکرار کنم تا از یادم نره
شروع دارم می کنم به درس خوندن هنوز واسه شاگرد اول شدن این ترم دیر نیست
و فیلم دیدن و کتاب خوندن.....کتاب شعر حسین پناهی که جوییدم ،خیلی باهاش حال می کنم.....
بگذار ،ماه،نقره گون کند لاشه ی رویاها و ارزوهایمان را!
شروع کردم به خوندن کتاب 40 نامه ی کوتاه به همسرم نوشته ی ابراهیمی تا نامه ی 16 پیش رفتم و به خودم می قبولوندم که دارم لذت می برم اما این طور نبود واسه همین گذاشتمش کنار تا وقتی بخونمش که باهاش حال می کنم و حالا دارم ناتور دشت رو می خونم...دقیقن همونیه که باید باشه....لذت بخش....وحس لذت بردنه زمانی تکمیل می شه که اهنگ secret garden رو گوش میدی لامصب هر دفعه هم اول اهنگ یه جوری می شی یه جوری که انگاری دلت گریه می خواد...و به قول هولدن (شخصیت اول ناتور دشت):
"چیزی که راجع به کتاب خیلی حال می ده اینه که وقتی ادم کتابه رو می خونه و تموم می کنه دوس داشته باشه نویسنده ش دوست صمیمیش باشه"
من فکر می کنم این در مورد بلاگر هام صادق باشه...یعنی وبلاگی خوبی که وقتی تو پستاشو می خونی دوس داشته باشی نویسنده اش دوست صمیمیت باشه
لاست دیدنه هم برات لذت بخشه...وقتایی که دیالوگایه قشنگ می شنوی و هی پیش خودت تکرار می کنی....و عاشق جان لاک می شی...
فکر کنم دارم دیونه می شم
نه تو دیونه نشدی
از کجا انقدر مطمئنی؟
اخه دیونه ها فکر می کنن دارن عاقل می شن اما تو این طور نیستی.....!
حالا فک کنم دیگه باید برم درسمو بخونم.....