اما واقعن سنگینی موحش،وسبکی زیباست؟
سنگین ترین بارها ما را در هم می شکند ،به زیر خود خم می کند و بر روی زمین می فشارد.اما در شعرهای عاشقانه ی تمام قرون ،زن در اشتیاق تحمل فشار پیکر مردانه است.پس سنگیت ترین بار در عین حال نشانه ی شدیدترین فعالیت زندگی هم هست.بار هر چه سنگین تر باشد ،زندگی ما به زمین نزدیکتر ،واقعی تر و حقیقی تر است
میلان کوندرا(بار هستی)

...

وقتی یه تفاوت ساده در حرف

کفتار را به کفتر تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه ها ی بی طرفی

مثل نان دل بست

نان را از هر طرف که بخوانی

             نان است

اینم از من...

وقتایی که عصبی و کسل و بی حوصله ام مثل گاو می خورم و مثل خرس می خوابم حالا بحث الان من همزادپنداری با حیوونا نیست ،بحث بی حوصله بودنم ِ
اقا الان تمام نیازای من سر از تخم در اوردن .نیاز روحیم ،نیاز عاطفیم،نیاز جسمیو جنسیم ....
دوست ندارم تو نت بچرخم و یکی دو تا کلوم قربونت برم و عشقم از سر ح.ش.ری بودن برام در کنه...دلم نمی خواد یکی از پشت تلفن بگه می بوسمت دلم می خواد ببوستم.دلم می خواد یکی واقعی ِ واقعی دستمو بگیره و احساس کنم اهان،اینه....طرف دوستم داره دلم می خواد حداقل واسه یکی مهم باشم ،یکی واسم مهم باشه.اهل عشق مجازی نیستم اهل س.ک.س مجازی هم نیستم حالا شاید یه روزی بودم اما الان نه......الان احساس می کنم حس لامسه ام از کار افتاده ،حس بویای ،حس بوسایی ام هم ....از اینکه دستت رو فلانت باشه و احساس کنی داری حال می کنی هم باهاش حال نمی کنم اصلن اگه "یکی" باشه یکی که "هر کی" نیست که دیگه همه ی نیازت توی فلانت خلاصه نمی شه که....
همین که تو پیاده روی یه روز ابری توی سکوت با طرفت راه بری هم همه ی نیازات ار.ضا می شه همه ی  نیازات با یه نگاه که بگه "من" هستم....حله
اقا دلم بغل می خواد یه بغل گنده دلم می خواد یکی این جمله ی ابکی رو بهم بگه"بخند،بخند که من عاشق خنده هاتم"
باید "یکی" باشه..."یکی"که "هر کی" نیست برام ،تا الان نخواستم نمی گم خریت کردم نه،نیاز نداشتم اما الان دارم الان نیاز دارم...
یکی باید باشه...یکی باشه که بلد باشه به زبون سکوت و به زبون نگاه هم حرف بزنه،بلد باشه خوش اومدنای من چه چیزایی هستن ،بدونه چیزایی رو که بقیه فک می کنن مهم نیستن ...ریزریز بدونه...ریز ریز دوس داشته باشه...بلد باشه با خوندن یه شعر شاملو دیونه ام کنه و با خوندن دو نفری فلان کتاب  به اوج ببرتم....بلد باشه که چه موقع هایی نباید باشه...بدونه که تنهاییامم دوس دارم که با اون بودنامم دوس دارم....بدونه رنگ صورتی دوس دارم بدونه بین گلا برام مارگریت  یا نرگس انتخاب کنه....بدونه شکلات تلخ دوس دارم و تو نسکافه ام نصف قاشق چایخوری شکر می ریزم.... بدونه که اتدی که عمو خسرو برام از کره اورده اگه پیشم نباشه دچار یه حس مزخرف می شم...حتی بدونه ابگوشت بدون نون بربری نمی خورم ...بدونه که تو هر حسی باشم ابی می تونه بهم بسازه....بدونه که من عاشق فهمیدن و خوشحال کردنشم ....بدونه که بهش نیاز دارم.....ن ی ا ز  به "اون" که برام "هر کی "نیست...

خدایش بیامرزد....

انگاری دیگه چیزی از خانه ی سبزی ها نمونده....دیگه ادمای اون خونه هم دونه دونه دارن به خاطره ها پیوست می خورن ...خانه ی سبزی که همیشه با به یاد اوردنش دیالوگ خسرو شکیبایی هم گوشه ی ذهنم به صدا در می یاد
خسرو شکیبایی:باهام قهری
مهرانه مهین ترابی:اره
خسرو شکیبایی سرشو کج می کرد و می گفت :باهام حرف که می زنی؟
...
یکی دیگه از اون دیالوگایی که خیلی برام قشنگه این بود که خسرو خان می گه:
من زندگی رو می خوام،لحظه لحظه ی زندگی رو می خوام،اگه از لحظه کوچیکتره اونم می خوام
 
با همه ی سن ِ کمم اما سریال و خوب یادمه اصلن خسرو شکیبایی از همون جا برام خسرو شکیبایی شد
اما هیچ وقت فکر نکرده بودم کی بود که برام خسروشکیبایی رو انقدر تو ذهنم بولد کرده بود...تا اینکه فهمیدم
مسعود رسام* هم رفت...
 
*کارگردان سریال خانه ی سبز

تنها تو رو پیدا کردم واسه مقصر دونستن...

دکتر(شریعتی) مگه خودت نگفتی
نامم را پدر و مادرمم انتخاب کرده اند
فامیلم را اجدادم
نه، دیگرنمی گذارم....راهم را خودم انتخاب می کنم
دکتر چرا انقدر از ازادی حرف زدی؟چرا حرفات با بقیه فرق می کرد؟چرا یه دختر بچه ی 15 ساله رو با مفاهیمی اشنا کردی که تو فرهنگ دهاتی پدر و مادرش جا نداشت..چرا؟چرا منو با مفاهیم عشق و دوس داشتن اشنا کردی؟چرا گفتی عشق یه جوشش کوره از سره نابینایی....چرا با توصیفات راه عاشقیایی دبیرستانی که می تونستم داشته باشم و مثل همه ی دوستام الکی خوش باشم و دو روز دیگه ولش کنم ازم گرفتی؟چرا؟؟؟؟؟؟الان نه شادی واقعی دارم ونه به قولی شادی چیپ.....
دکتر مقصری....دکتر همه ی افکارمو داغون کردی  د ِ لامصب من اگه کتابای تورو نمی خوندم که الان طرز فکرم این نبود .که الان انقدر پریشون نبودم که الان واسه درک چیزایی که می فهممشون و ندارم انقدر غصه نمی خوردم...
دکتر مگه تو خانواده ی ما حرفی از ازادی می شد؟مگه حرفی از پرستش خدا به شکل دیگه می شد؟دکتر حسین واسه ما تو همون روزه های مامانامون معنی می شه و فردای تاسوعا هم تموم می شه...چیکار کردی با من دکتر؟؟؟؟؟دکتر تو خانواده ی ما حرف راست رو ملاها می زنن.توفرهنگ ما جای زن کجا بود؟کدوم یکی از دخترای فامیل ما دانشگا رفتن،کدومشون خواهان درک و شناخت بیشتری بودن؟دکتر جواب بده....کدومشون  حق انتخاب داشتن؟کدومشون جز چادر حجاب دیگه ای دارن؟کی تو خانواده ی ما از لذت کتاب خوندن اگاه بود؟کی اندره ژید خونده بود؟کی کانت و کارل و هگل و ماسینیون رو می شناخت؟کی از مکتبا سر در می اورد؟کی؟دکتر لعنت به من که نوشته های تو رو خوندم...لعنت به من که خوندم و چیزایی رو فهمیدم که نباید می فهمیدم چون تو فرهنگ ما،تو فرهنگ ادمای اطراف من جایی نداره
دکتر اگه تو نبودی تمام لذت من خلاصه می شد به پیدا کردن شوهر و بعد اونم همخوابگی با  اون....تمام ذوق من می شد فکر کردن در مورد رنگ پرده ی اتاق خوابم،ست کردن پرده ی اتاق خوابم با رو تختی دو نفره..تمام لذتم می شد لب گرفتن از یه پسره در و پیت فامیلمون که بابا به عنوان شوهر برام انتخابش کرده بود که ماکسیمم سوادش سیکل بود و بعد هر وعده ی غذایی اروغشو می زد و سفره جمع نشده اعضای تحتانی بدنش راست می شد و خواهان خوابیدن بود و تنها تفاوتش با مردای قدیمی سبیل زده اش و موهای فضاییش و شلوار جین دمپاش بود....
نه مثل الان که همه ی ارزوم دیدن فلان فیلم و اشنا شدن با فلان مکتب ِ فکری و خوندن کتابایه نویسنده های بزرگ و کوچیک داخلی و خارجی و دیدن و اشنا شدن با فلان شخصیت ادبی و یا چه بدونم .....دکتر طعم لذت بردنامم تغییر دادی...
دکتر تقصیر توئه اگه تو نبودی اگه من نخونده بودمت تنها لذت بردن از دیدن فیلما تیکه های س.ک.سیش بود و هیچ توجهی به دیالوگاش نمی کردم....اگه نبودی تمام دینم می شد نماز خوندن و غسل جنابت و مقنعه ی تا روی ابروم...من و فرهنگ من چه به درک معنای علی چه به فهم تفاوت تشیع علوی و تشیع صفوی ...من چه به پی بردن به تفاوت روشن فکرو شبه روشن فکر و الکی مومنا ..(.نه که الان می فهممشون لااقل می دونم که باهم تفاوت دارن لااقل خواهان رسیدن به روشن فکری هستم و دارم تلاشم و می کنم)
دکتر تمام باورای سنتی و زپرتی خانواده مو ازم گرفتی و جاش چیزایی بهم دادی که نمی تونم اجراشون کنم یعنی اجازه ی اجرا کردنشون رو ندارم و نمی تونم بهشون برسم و حالا از همه ی  نداشته ها و نرسیدنها و مخالفتها نفسم بند ِ از همه ی مخالفتها مخالفتهامخالفتها.....نه از مخالفتها که از نفهمیده شدنها از نفهمیده شدنها نفسم بند ِ

مرتب می شویم!!!!

شروع کردم به نوشتن تا ذهنم مرتب بشه و شروع کنم به درس خوندن اما اینکه از کجا شروع کنم و نمی دونم
اها...اول می خوام از اون کافه ای که با مینا پیدا کردم بگم....بعضی مکانا هستن که انگار تو رو از زمان و مکانی که هستی جدا می کنن و می ندازنت تو یه عالم دیگه..همین طوری که داری بستنی لیس می زنی یه دفعه یه مغازه میخکوبت می کنه.....یه مغازه با پرده هایه زرشکی تیره که پشت درایی که شیشه خوره نصب شده و از وسط جمع شده....در مغازه رو هل می دی که بری تو می بینی بسته اس رو درش نوشته ساعت کار کافه رستوران از ساعت 8صبح تا3عصر....صورتتو می یاری جلو دماغتو می چسبونی به شیشه دستاتو هایل صورتت می کنی  تا خوب بتونی توی کافه رو ببینی و می ری تو لحظه هایی که دوس داری...اوهههههه خدای من......میزوصندلی های کوچیک و قهوه ای تیره ،روی میزا رومیزی سفید اهاردار کشیده شده که وسطش یه رومیزی کوچیک قهوه ای واسه تزیین انداختن و روشم مشمبا پهن کردن...جلوی هر صندلی یه بشقاب و قاشق و چنگال و دسمال سفره خوشکل تا شده واسه هر فرد.....یه کافه ی کوچیک و تنگ که خیلی با سلیقه و تناتنگ میزو صندلیها رو چیدن  درو دیوارش  که ادموتو یه حس و حاله دیگه ای می بره....دیواره کرمی پر رنگ که پر بود از تابلوهای شخصیتهای هنری که یه هارمونی قشنگ با رنگ قهوه ای میزوصندلیا بوجود اورده....و رسپشن  کافه...رو میزش پر بود از لیوان و ظرفهایی محتوی قهوه های مختلف ......کافه نادری و هیچ وقت ندیدم اما نمی دونم چرا احساس کردم اسم اینجا باید کافه نادری باشه (اسمش رضائیه)از این کافه هاست که دوس داری بری توش بارونیتو در بیاری سفارش فهوه تلخ با یه برش کیک خونگی بدی و کتابتو در بیاری و سیگارتو روشن کنی و شروع کنی به خوندن و حتی یه یادداشتایی هم کنی و وقتی دیدی بیرون بارون شدید شده صورت حسابتو بذاری رو میزت بارونیتو بپوشی شال گردنتو مرتب کنی و بزنی بیرون.وتوی پیاده رو نفس از دهنت بکشی و به بخارایی که می یان بیرن نگاه کنی و بعدش که حسابی دستت یخ زد ،دستاتو بذاری تو جیب بارونیت و پشت چراغ قرمز عابر وایسی و به اهنگ ماشینی که در حال پخشه گوش کنی و اهنگ دقیقن همون جایی باشه که نفس تو سینه ی تو حبس می شه....
....امشب ببین که دست من عطر تو رو کم می یاره
امشب همین ترانه هم نفس نفس دوست داره
صدا صدا صدای من به وسعت یکی شدن
بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن بیا به جنگ تن به تن
ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو...
 
***
باید کار پیدا کنم....باید باید...باید پول در بیارم باید خودم واسه خودم پول در بیارم...از این که دستم جلوی بابا دراز باشه بدم می یاد...باید چیزایی که بهشون اعتقا د دارم رو پیش خودم تکرار کنم تا از یادم نره
شروع دارم می کنم به درس خوندن هنوز واسه شاگرد اول شدن این ترم دیر نیست 
و فیلم دیدن و کتاب خوندن.....کتاب شعر حسین پناهی که جوییدم ،خیلی باهاش حال می کنم.....
بگذار ،ماه،نقره گون کند لاشه ی رویاها و ارزوهایمان را!
شروع کردم به خوندن کتاب 40 نامه ی کوتاه به همسرم نوشته ی ابراهیمی تا نامه ی 16 پیش رفتم و به خودم می قبولوندم که دارم لذت می برم اما این طور نبود واسه همین گذاشتمش کنار تا وقتی بخونمش که باهاش حال می کنم و حالا دارم ناتور دشت رو می خونم...دقیقن همونیه که باید باشه....لذت بخش....وحس لذت بردنه زمانی تکمیل می شه که اهنگ  secret garden رو گوش میدی لامصب هر دفعه هم اول اهنگ یه جوری می شی یه جوری که انگاری دلت گریه می خواد...و به قول هولدن (شخصیت اول ناتور دشت):
"چیزی که راجع به کتاب خیلی حال می ده اینه که وقتی ادم کتابه رو می خونه و تموم می کنه دوس داشته باشه نویسنده ش دوست صمیمیش باشه"
من فکر می کنم این در مورد بلاگر هام صادق باشه...یعنی وبلاگی خوبی که وقتی تو پستاشو می خونی دوس داشته باشی نویسنده اش دوست صمیمیت باشه
لاست دیدنه هم برات لذت بخشه...وقتایی که دیالوگایه قشنگ می شنوی و هی پیش خودت تکرار می کنی....و عاشق جان لاک می شی...
فکر کنم دارم دیونه می شم
نه تو دیونه نشدی
از کجا انقدر مطمئنی؟
اخه دیونه ها فکر می کنن دارن عاقل می شن اما تو این طور نیستی.....!
 
حالا فک کنم دیگه باید برم درسمو بخونم.....
 

یه نفس عمیق

حالا می خوای منطقی فکر کنی و حرف بزنی و تصمیم بگیری......پس منطقی باش
می دونم که یکسری مشکلات داری..مشکلت خانوده ات هستن....بابا و مامان...یعنی طرز فکر مامان و بابا...باید قبول کنیم که ادما با یکسری جبر هایی که تو پیرامونشون هست بدنیا می یان.......همین امروز صبح انقدر عصبانی و دیونه بودم که می خواستم همه ی ایده ال هامو بکشم......می دونم مشکل من با فرهنگ بابا و مامان هستش تا حالا با روشی که داشتم نتونستم که خواسته هامو بدست بیارم .......از اینکه ازشون رنجیدم و بعضی وقتا ازشون متنفر می شمو انکار نمی کنم اما من یه فرقی با اونا دارم...اونم اینه که اگه اونا نمی تونن منو درک کنن حداقل من ادعا می کنم که سطح باور و درک من با اونا فرق می کنه.....پس این بار من تغییر می کنم....یعنی باید یاد بگیرم که تغییر کنم ......همه ی زندگی مامان منم اینم نمی شه انکار کرد که اگه گریه های من تو روزایه زمستونی 5،6سال پیش نبود الان باید با بابایی تنها زندگی می کردم...یعنی مامان انقدر دوستم داشته و داره که فقط به خاطر گریه های من از بابایی طلاق نگرفت .....من نباید محبتاشون و فراموش کنم ...نباید فراموش کنم که وقتی 6سالم بود با همه ی بی پولیمون منو تو کلاس تئاتر و زبان و نقاشی و قران گذاشتن.... نباید یادم بره که کلاسایی که ثبت نام کردن تو فرهنگسرا بهمن بود و خونه ی ما تو عبدل اباد و زمانی مامان منو کلاس می برد که داشتیم خونه می ساختیم و مامان مثل یه کارگر کار می کردوخسته و کوفته منو کلاس می برد ....نباید فراموش کنم که با همه ی بی پولی از همون اول مامان منو نمایشگاه کتاب می برد تا من از همون اول کتاب خوان بار بیام....نباید یادم بره که از کلاس اول مامان هم با من درس خوند انگاری با هم می رفتیم مدرسه...کلمه به کلمه....نباید چهره ی نگرانشو فراموش کنم وقتایی که از امتحان بر می گشتم .نگران..نگران بودکه من چه طوری امتحانمو دادم....نباید یادم بره واسه هر عروسی دوس داشت من لباس نو بپوشم و چون وضعمون خوب نبود خودش برام پارچه می خرید و لباس می دوخت حتی شده شب تا صبح بیدار بمونه تا من بتونم روز عروسی لباس خوشکل بپوشم.....نباید یادم بره شبی که با بابا دعوام شده بود ووحشتناک گریه کرده بودم انقدر زیاد که چشمام باز نمی شد چقدر مامان غصه خورد و جامو برداشت برد پیش خودش پهن کرد وبغلم کرد تا احساس ارامش کنم.......یادم نباید بره اون روزایی که حمله ی عصبی بهم دست می داد قیافه ی مامان چه شکلی می شد.....انگار دارن منو دفن می کنن..چقدر گریه می کرد تو اون لحظه ها.....
من اینارو فراموش نمی کنم و چیزایی که خودمم می خوام رو هم فراموش نمی کنم...این چن وقته عصبی شده بودم...یادم رفته بود که بچه ی اونا هستم یادم رفته بود که دارن واسه سعادت من تلاش می کنن با این تفاوت که اعتقادات و ایده هامون فرق می کنه و فرق داشتن به معنای خوب بودن عقیده ی من و بد بودن عقیده ی اونا نیست.....دیگه وقتی باهاشون به مشکل بر خوردم این جملات را نخواهم گفت:
که چرا اجازه نمی دی با دوستام برم پارک و سینما و گردش
چرا نمی ذاری من صورتمو اصلاح و ارایش کنم
چرا نمی ذاری برم کلاس تئاتر
چرا باید چادر سر کنم
چرا نمی ذاری برم خونه ی دوستام
چراوقتی دیر می یام بهم گیر می دی
چرا.....چرا...چرا
دیگه این جملات رو بکار نخواهم برد.....چون هم اونا رو عصبی می کنه هم خودمو....چون این جملات لایق شخصیت من نیستن....نمی دونم به چه روشی باید باهاشون حرف زد اما از این به بعد گریه و فریاد ممنوع....نباید یادم بره من پرستو هستم.....من پرستو هستم....
باید یاد بگیرم ....یاد بگیرم متناسب با طرز تفکر اونا پیش برم و خواسته هامو طلب کنم.......