مردنی دیگر

 

می خوام برم اشپزخونه تا چای بذارم همین طور که دارم دست به دیوار راه می رم زیر لب زمزمه می کنم

بگو بگو که چه کارت کنم بگو....

ببین ببین که فغانت کنم ببین...که فغانت کنم ز خنده چینم لب را

یه لحظه از جلوی ایینه رد می شم.دوباره برمی گردم.به پف زیر چشمام دست می کشم.که هیییی پسر باز دیشب انگاری زیادی برا نداشتنهات گریه کردم.که دیشب توی گلوم فریادایه

بیا بیا که نگارت شوم بیا رو

چه جوری تو بالش خفه کردم.که نبودی و ندیدی.که دیشبه فک می کردم اگه گریه کنم و دلم پاهاشو رو زمین بکوبه تو خواهی امد...که دیشبه یاد لبخندات افتاده بودم.بهت می گم امیر ِ ماهرخ.تا دلم بسوزه.که هر دفعه دلم بسوزه که ندارمت.که زجر بکشم.که شکست خوردن ا ز رقیبه برا همیشه یادم بمونه.دیوانه ام؟شاید...شاید...

الهام دیروز گفت فرهاداینا اذرین.مثل ما...دلم لرزید و یه لبخند کج اومد رو لبام به اوین نگاه کردم دیدم نه.اون حواسش نبوده که مرده اذری یه روزایه من، که چقد ریزها اذیتم می کنه.که چه ریزها که منو به یادت نمی اندازه که هیییییییییییی من اصلن همه اش به یادت هستم .

در اینکه روزی تمام می شوی هیچ شکی نیس.ا یک تکه از من هم در ان روز تمام می شود،در ان هم هیچ شکی نیست.یک فانوس از فانوس های قلبم خاموش می شود.نیامدی درون خانه ی قلبم.والا دستت را می گرفتم و تو را می بردم و ان فانوس ِ خاموش را نشانت می دادم و می گفتم این فانوس ِدوستی دور بود که رفت که می بایست برود.مبادا تو هم برویییییی که فانوسی دیگر، که تکه ای دیگر از این قلب خاموش شود.

نیامده ،شعله ی فانوست را به زیر کشیدم.انتظار مهمانی دعوت شده داشتم که نیامد.گله مندم؟لاف عشق و گله از یار؟زهی....

قرار بود در خلوت هایت به یادم باشی...نباش.محبوب یک روزهایه من -به یادم نباش وفقط چشمانت را ازمن برگیر

نمی دانی که اتش چشمانت به شعله می کشد فانوست را...

باز مرثیه سرایی می کنم.باز از نبودنها اه و فغان کردن را شروع کرده ام...می دانی برای اینکه اتش زیر خاکستر شعله ور نشود و خرمن هستی ام را به باد ندهد باید کامل خاموشش کنم.باید اب بیشتری روی ان خاکستر ها بریزم.از ان سوست که اشکها بی دریغ می بارند.شاید تنها برای سوگواری ان فانوس خاموش نیست،شاید برای خاموش کردن ان فانوس نیمه روشن است....

 

راستش از اون دسته ادمایی نیستم که وقتی می بازن،بطورکلی از زندگی دست می کشن وبا همه ی امید و ارزوها و خواسته هاشون وداع می کنن

از اونایی نیستم که وقت باخت،دیگه از هر چیز مربوط و نا مربوط  با موضوع باختشون شکست می خورن

وقت باخت جری تر می شم،تندتر می دوم،می دونی حتی نمی ذارم اشکام تموم شن بعد شروع کنم به رفتن

همون طوری که اشک می ریزم می دوم

مثلن؟

مثلن این ترم تمام لحظه هایمن تو دست یافتن به امیر سپری شد،امیری که توش شکست خوردم

نتیجه؟
تو یکی از سخت ترین و بدقلق ترین درسا که تاپ استیودنت کلاس از اول ترم شروع به خوندن کرده بود،نمره ام بالاتر شد

گفتم که نباید پا رو دمم گذاشت

درویش مصطفا گفت:

       بی جا گفته دل به دست ار ،تا کسی باشی ...

حکمن باید دل از دست داد.نه که بدست اورد.دل از دست داده،کس باشد یا ناکس ،باکش نیست...

 

                                       من ِ او/رضا امیرخانی

داریم بین کیا زندگی می کنیم؟

میناهه رو یه هفته ندیدمش...مایی که هر روز حداقل 2 ساعتو با هم می گذرونیم یه هفته زیاد بود برامون...خیلی دلم براش تنگ شده  بود. باهم قرار داشتیم .واسه رفتن پیشش خوشکلترین لباسامو می پوشم .ناخونامو سوهان می کنم .موهامو سشوار می کشم تا از زیر شال طراری کنه-ارادت داریم اقای حافظ-

ساعت 4 سر کوچشون قرار داریم. احساس می کنم باید براش چیزی بگیرم.از این کادو بی دلیلا که می میریم براش که یهویین ،بی مناسبت  ،بدون تاریخ از اینا که  طرف کلی جیغش می شه با دیدنشو کلی ماچه ات می کنه و هی می گه واااااای مرسی و وقتی می رسی خونه هم از این مسیج یواشکی مهربونا برات می فرسته...از اینا که لبخندش می شه که هییییی چقده طرف یادم بوده که ...

تو کادو خریدنام خیلی دقت می کنم.واسه انتخابشون سرسری رد نمی شم.حتی خیلی اهمیت می دم که از چه مغازه ای خریده شه.باید کلی اتیکت داشته باشه کاری که می کنی.مهم هزینه ای که می کنی نیس مهم حسه و حالیه که می ذاری واسه انتخابت .مهم احترامو دوس داشتنیه که واسه طرفت می ذاری ...

بین کتاب و سی دی اهنگ و گل مونده بودم...بعد دیدم ادما واسه خودشون کتابو سی دی می خرن اما گل ؟

پاستور پیاده می شم.گفتم که مغازه هه برام مهمه. دلم گله یه جوره دیگه می خواست...

وقتی رزا رو دیدم احساس کردم این همون چیزیه که می خوام.رزایی با گلبرگایی تو رنگایی که تو هر مغازه ای نمی تونی پیدا کنی و ساقه هایی که بلندی و ضخامتشو تا حالا ندیده بودم.فوق العاده بود..یکیشو انتخاب کردم و یه پاپیون ساتن شیری شد قشنگیه گل کرم که لبه هاش سرخابی بود...

ساعت 4 قرار داشتم.5 دیقه مونده بود به ساعت 4.پر بودم از حس خوب...کلی لبخندم بود.از این ور خیابون رد شدم برم سمتی که قرار داشتیم.اتوبوسیه داشت رد می شد مجبور شدم وایسم .پشت سره اتوبوس یه موتوری بود با دو تا سرنشین .وایسادم تا اونام رد شن که تو یه لحظه موتوریه گلمو از دستم زد...با تمام  قدرتم نگه اش داشتم تا نتونه از دستم بگیره اما گرفت...داد زدم داد زدم.وسط خیابون داشتم از عصبانیت دیوانه می شدم.داد زدم گه... از اینکه تو یه مملکتی داشتم زندگی می کردم که واسه لباسایی که پوشیده بودم از لحظه ای که از خونه در اومده بودم  بیرون، زناش داشتن چپ چپ نگام می کردن و مرداش به خودشون اجازه می دادن هر حرفی که به ذهن کثیفشون  می رسه بلند بلند بگن احساس تهوع بهم دست داد.از اینکه داشتن یه گل می تونه دلیلی باشه واسه اینکه ادما به خودشون اجازه بدن که بهت بی احترامی کنن . لباسم نه کوتاه بود.نه تنگ بود.فقط مدلش متفاوت بود...نه ارایشی داشتم که بخواد جلب توجه کنه.در واقع اصلن ارایشی نداشتم...

و منی که پر بودم از این همه حس خوب یه ادم این حقو به خودش می ده که گه بزنه به همه ی حس و حال خوبت...

اون لحظه اصلن فک نکردم که اگه سکوت کنم و نفرتمو از کارایی که اون اقاهه کردن تو دلم نگه دارم می شم یه خانوم متشخص

نفرتمو با صدای بلند نسبت به ادمایه احمق و بی شعور این مملکت داد زدم.و احساس کردم که بی شعور چقد حرف زشت و مناسبیه براشون

 

دارم می رم یه مسافرتی که برنامه اش دسته خودمه...

می خوام روزامو با کتاب عصر کنم وعصرامو با قدم زدناییه  موزیک  دار  شب  کنم...

فک می کنم دوستایه خوش سلیقه ای اینجا دارم.پس بهم پیشنهاد موزیک و کتاب بدید واسه یه مسافرتی که اخر هر شب جمله هایه کتابه مزه مزه شه لطفن.اهنگا هم خوباش رو برام بذارید کنار

                         با سپاس

نشسته ام...

 

کسی که نشسته است

همیشه خسته نیست

شاید جایی برای رفتن نداشته باشد

کسی که نشسته است

شاید خسته باشد

شاید همه جا را گشته باشد و خسته باشد

کسی که نشسته است

حتمن گم کرده ای دارد

 

                                علیرضا روشن

تن ها یا تنها؟؟؟


 

امروز دلم با هم بودنهایی  از جنس سایش تن می خواست،یا بهتره بگم سایش تن ها...سایش تن هایمان...

جام جهانی از نگاه ِ من

هیچ کدوم از بازی های ِ فوتبال رو نگاه نکردم-جدا از اینکه فوتبال برام جذابیت نداره-از باخت و شکست هیچ ادمی احساس شادی و خوشحالی نمی کنم...

می دونی تو فوتبال  ِ این روزا راحت می شه گریه های مردا و شکستناشون رو دید

این قشنگ نیست،این درد داره...

از دیشب که از جلو تلویزیون رد می شدم و تصویر اشکایه اقا ژاپنیه رو دیدم از خاطرم نمی ره...لامصب شکستا خیلی بد مزه ان

یعنی من می میرم واسه خودایه ادما...

وقتی داشتم روی کاپوچینوی دخترکی کف می ریختم که رفته بود توی نخ علی-که داشت ان گوشه برای خودش نماز می خواند و پاک توی این دنیا نبود-و طرف ،مثل اینکه برد پیت را توی لباس احرام دیده باشد چشمهایش از حدقه بیرون زده بود،داشتم فکر می کردم که چه قدر این ناجور بودن های ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است

اینکه یک اسپرسوخور حرفه ای مثل علی را ببینی که گوشه ی یک کافه ی پر از خرت و پرت های دنیای مدرن،یک جانماز پر نقش و نگار دست دوزی شده ی بته جقه پهن کرده زمین و دارد نماز سر وقتش را می خواند.

یعنی من که می میرم برای این که کسی،حالا هر جا که هست،عین خودش باشد وقتی انجا نیست.یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی ارزند مخفی نکند.یا از ترس اینکه دیگران چه قضاوتی درباره اش می کنند،خودش را یک طوری نیست جلوه ندهد.یا ان طوری که هست،خودش را بروز ندهد.

 

                                                                کافه پیانو/فرهاد جعفری

 

***می دونم اقای جعفری طرفدار کدوم جبهه هستن اما اینم نمی تونم انکار کنم که کتابش روون بود و به دلم نشست.

تقصیر من نیس...

 

احساس می کنم انقدر از "دوستت دارم های"توی دلم استفاده نکردم که همشون گندیدن...

نه اینکه تو گفتنش خساست کرده باشم نه،مشتری  براشون نداشتم...

از یه وره دیگه...

 

ایزنهاور معتقد بود که صدای زنگ در مدارس ابتدایی نشانه ی پایان کلاس است،اما نیدلمن اصرار داشت که این زنگ در حقیقت نشانه ی شروع کلاس بعدی است

 

                                                        مرگ در می زند/ وودی الن

؟؟؟؟

نرگسی می گه سعید جثه ی کوچکی داره،هم از قد و بالاش می ناله هم از خلق و خوش

می گم ادما  از لحاظ روحی و فکری  که نمی تونن همدیگه رو راضی کنن و هی می رینن تو اعصاب هم،حداقل یکی رو انتخاب کن که جسمش راضیت کنه...حداقل توانایی ار*ضای جسمیتو داشته باشه

دیگه نمی شنوم نرگسی چی داره می گه  به حرف خودم فکر می کنم

واقعن من می تونم کسی رو همراهی کنم که جسمم باهاشه؟خوب وقتی جسمم پیش اونه فکرم کجاست؟

خوب جسم دوس نداره جایی باشه که فکرم اونجاس؟

خوب اگه فکرم جایی نرفت جسمم نباید جایی باشه؟

 

ادم منزوی و گوشه گیری نیستم...

دکتر شریعتی می گه من از دو تا "ت"بدم میاد:

تاریخ و تقی زاده

و من می گم از دو تا "ت"خوشم می یاد:

تنهایی وتاریکی

تا حالا برایه اسب نرت رقصیدی؟


یرما:

تا حالا رقصیدن مادیون ها رو دیدی ،خوان؟باید رقصیدن شون رو با یه اسب نر ببینی.اون ها-دوتایی-وامیسن کنار همدیگه.وامیسن و خیره می مونن به یه جای دور.انقده همون جور می مونن که نفس کشیدن شون با هم یکی می شه.اون وقت این مادیونه که سرش رو بلند می کنه و می ذاره روی یال اسب نر.می ذاره و اروم-اروم توی گوش اسب ،خُره می کشه،همین جوری اروم و یه نواخت.بعد یهو ساکت می سه،ساکت ِ ساکت.انگار که اصلن تا حالا هیچ صدایی از تو گلوش بیرون نیومده.بعد یهو شروع می کنه روی پاهاش تکون خوردن.اروم اروم روی پاهاش تکون می خوره.یه لرزه هایی می دوئه روی تنش،مثه لرزیدن یه برگ روی شاخه.از دمش شروع می شه تا می ره می رسه به یالش،همین جور ارومتکون می خوره و می لرزه.حالا اسب نر ِ که شروع می کنه با این تکون ها تکون خوردن.هر دو تکون می خورن،همین جوری اروم و یه نواخت.واین اسب ِ نره که اروم اروم بی تاب مب شه.بی تاب می شه و یه کف سفید می شینه گوشه ی لب هاش.باید این بی تابی رو ببینی ،خوان،باید ببینی...

من همیشه مثه یه مادیون برای تو رقصیدم.

                                                 رقص مادیان ها /محمد چرم شیر

من به اینا نمی گم دوست داشتن

میناهه می گه:

 با اینهمه دردی که داری واسه  فراموش کردن امیر می کشی واسه امیری که به قول خودت انقدر حسه زیاد نیس که بشه اسمشو دوست داشتن گذاشت و حرمت دوست داشتنها بیش از اینهاس و تو به اینهمه عاطفه و احساس فقط اسم حسه خوب و می دی ...وای به حال ما وقتی که تو عاشق شی و بخوای از طرفت جدا شی.فک نکنم چیزی ازت بمونه...