اقایه سن بالایه خوش اخلاق خودمممممم

اقاهه بوی ِ ادکلن تلخ نمی ده،بغلش و لای ِ دو تا انگشتای ِ دست راستش بوی ِ سیگار نمی ده اما داره می شه اقاهه ی من....

کاپشن اقاهه بوی ِ کار می ده،بوی مردونگی.بوی ِ چندین سال دوندگی و شبانه روز بیدار بودن واسه طراحی کردن و کار کردن و مهندس فیلانی شدن که حالا که می خواد با تو باشه و تایمشو با تو بگذرونه باید کلی تماس رو ریجکت کنه و لابه لاش جواب چندتا از اقایونه مهندس ِ دیگه  رو بده که منتظر جواب دادن اون هستن و با چشم و ابرو کلی از تو  عذرخواهی کنه.ساعت 12شب که اعلام می کنی من به دیار خواب می شتابم اعلام کنه که 2-3ساعتی که با تو بوده رو باید از این ور شب بیدار بمونه و برنامه ی  فرانسه ی امروزشو بخونه...

این اقاهه یه جوری باهام داره رفتار می کنه که پرستویه توم هی داره تعجبش می شه بس که عادت نداره این جور رفتارهارو...همین جوری که سرمو دادم بالا و سینه مو دادم جلو از تویه خیابون دارم رد می شم سریع دستمو می گیره و خودش می یاد سمتی که ماشینا دارن رد می شن.من؟عادت ندارم به این دخترونه بودنها...که بار ِ همه ی رابطه رو خودش داره به دوش می کشه...که وقتی سردمه،کاپشنه شه که می ذاره روی شونه هام...که دستام که یخ کرده و گرفتم جلوی ِ دهنم و دارم هاشون می کنم که گرم شن می گیره توی ِ دستاش و        گرمشون می کنه.که عادت ندارم برام در ِ ماشین باز شه...کسیم که همه ی کارا رو خودم انجام می دم..ناز کردنو دخترونه بودنم کجا بود؟!!!!که جایی که باید از هم جدا شیم و اون بره سمت مترو من سمت ایستگاه تاکسیا...منی که خداحافظی می کنم که اوکی هر کی بره سیه خودش،یه لبخندی می کنه که معنیشو نیدونمم و با نگاش می گه که همه ی اون مسیر و باهات تا ایستگاه تاکسیا پیاده میامو برمی گردم...که دوتا شاخ می خوام  در بیارم وقتی که زنگ می زنه و می پرسه رسیدی؟....خدای ِِِِِِِِمننننننن...

احساس می کنم که یه دخترم که زره جنگی پوشیده...که هی این اقاهه دونه دونه داره این لباسا رو از تنم در می یاره...

اقاهه اگه قراره بیای و دختر بودنمو یادم بیاری و بری ....نیا

از کتاب خونیهام...

The limited view creats a limited life

The little prince/Exupery

 

...

جایی که تمنا نیست

اصرار نمی گنجد

از فیلم دیدنهام...

دیدی بعضی سکانسایه فیلما هست که تو زندگانی واقعنیت لمسش کردی،بعد انقدر همچین سکانسایی برات ملموس،انقدر واقعنی ان که تو حتی بعد از گذشت زمان و خاطره شدن همچین اتفاقی باز با دیدنش تو فیلم مربوطه،همه ی اون گذشته ها ت همه ی اون اتفاقه هجوم می یارن تو ذهنت،بعد انقدر فشارش برات زیاده،انقدر خاطره هه شاید درداورو نفس گیره که دکمه ی پاز رو می زنی و به قول سید علی صالحی می ری تا سیگاری بگیرانی...

مثلن؟

مثلن اون سکانس از bitter moon که "اسکار"سر میز صبحانه شروع کرد به گیر دادن و پریدن به "می می " که چرا شیرو اینجوری با ظرفش سر می کشی؟همین ،این جوری شیر خوردنی که چه لذتهایی براش تو روزایه اول داشته ،که چه قدر براش س.ک.س.ی و چه و چه بوده براش..که حق به جانب می گه:که اگه تلفظ انگلیسی یه لغت رو بلد نیستی،فرانسه ی اونو بکار ببر..

که دخترک واسه دفاع از خودش می گه:اگه انگلیسی تو هم خوب بود،یکی می اومد اون کتابایه تو رو می خوند...کتابایه تو رو چاپ می کرد

دخترکی که تو چند شب پیش بهش گفته بود که کتابات عالیه ن...که من منتقد ادبی نیستم اما کتاباتو دوست دارم و هر چی که به تو مربوط باشه رو هم دوست  دارم..

؟

دیدی؟داشتی تو زندگی واقعنیت؟که یکی می اد تو زندگیت،کله ش رو فرو می کنه تو زندگیت،کله ت رو فرو می کنی تو زندگیش،ضعفایه هم ،عادتایه هم،ریزایه زندگی هم رو می فهمین و یه روزی همینها براتون می شه زیبایی ها ی طرف،شگفتیایه طرف .مثل بقیه نبودنهاش...اما..اما،بعد که طرفتون ،ادم رابطه تون،جذابیتش رو براتون از دست می ده،همون ضعفی که شاید می دونید که خودش هم ازش رنج می بره،که خودش هم می دونتش،تو دعواهاتون،تو بد شدناتون،تو کم نیاوردناتون،ازش مایه می ذارید.با اون ویژگیه ،با اون تفاوته،با اون ضعفه زخمش می زنید...طرفتون می شکنه...بخدا می شکنه و تو دلش شروع می کنه به بد و بیراه گفتن به خودش که چرا گذاشته انقد بهش نزدیک شید که چیزی که خوب نیستو-بد هم نیست الزامن-اما خودش می دونه رو،که حالا شاید یه جورایی نقطه ضعفش باشه رو ،شما بفهمیدو بکنید تو چشمش...

من؟داشتم همچین ادم و همچین رابطه ای..

شکستم؟اوهوم...دردم اومد،دردم اومد که تو این سکانس فیلمه سیگار لازم شدم...

مرد باشید...حتی تو دعواهاتون مردونه زخم بزنید....

لوس و ننر می شویم...

گفته بودم می ایی؟

گفته بودی نه

گفته بودم بیا

سکوت کرده بودی،دانسته بودی از ان وقت های دلتنگی ست که کی اش مهم نیست، که امدنت مهم است

گفته بود داری گریه می کنی؟

دماغمو کشیده بودم بالا و دونه های اشکمو با سر انگشتام پاک کرده بودمو گفته بودم نچ

گفته بود می یاد...شاید دیر،شاید خیلی دیر اما می یاد

ساعت 11 رو گذشته و نیومده بود،لباسامو از تنم در اورده بودم، پیراهن خواب بلند سفیده که گلایه بنفش داره تنم کرده بودم...پیراهن خوابه مخصوص روزایه تنهایی رو،بی حوصلگی رو،روزایی که حوصله ی دلبری و لوندی نداری رو...موهامو به دو طرف شونه کرده بودمو خیلی شل از هر طرف بسته بودمش،به دختره ی مو خرگوشی توی اینه که بهش می گفتی پق می زد زیر گریه زبونمو دراوردمو کتاب به دست رفتم تو تخت...

کتاب خوب بودو وب می رفتم جلو.100صفحه شدو نیومد..ساعت شد3،گفته بود دیر گفته بود خیلی دیراما می یاد...

پامو می کنم تو دمپایی هایه نرمالویه کفش دوزکیمو می رم اشپزخونه تا یه لیوان ابمیوه واسه خودم بریزم...صدای چرخیدن کلید توی در می یاد..درو باز نکرده می پرم جلوی در،هنوز بغلش نکرده با یه بسته تو دستش برمی خورم....ماچش نکرده می شینم سر پاکتی که برام اورده...توش؟یه عروسک گنده س با کتاب "بار دیگر شهری را که دوست می داشتم..."

همین جوری که کنارش دراز کشیدمو محکم بغلش کردم.می خنده و می گه:به اقایه فروشنده گفتم یه عروسک کی خوام می گه فروشنده پرسیده دخترتون چند سالشه؟یه بوس از لپم می کنه و می گه :گفتم 22-23 سالشه ظاهرن...

می خندمو نیشگونش می گیرم...ازش می خوام کتاب رو برام بخونه....

نگام می کنه و می گه می دونی چرا  اینو  برات خریدم؟

ابروهامو می دم بالا که یعنی چرا

می گه چون می دونم اون دلت باز بی دلیل هوای گریه ش گرفته،برات از نادر ابراهیمی خریدم که به بهونه ی حسایه تویه کتابه،بی هیچ خجالتی از من و سنت بنای زار زار رو بذاری

خودمو بیشتر تو بغلش جا می کنمو صدای بم و خش دارش می پیچه تو گوشم:

بخواب هلیا،دیر است.دود دیدگانت را ازار می دهد...

از فیلم دیدنهام...

به راستی که بعد از دیدن فیلم "بابل"(به کسر ب) باید یه ادمه "بابل" دیده داشت که زنگ زد بهش ،اون ساکت باشه و تو هق هق کنی...

باید بفهمه که فضای سنگین فیلم لالت کرده...باید اون فضای سنگین رو مزه کرده باشه...باید از فیلمای ِ ایناریتو دیده باشه...

از کتاب خونیهام...

چقدر باید بگذرد تا ادمی بوی تن ِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟وچه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

من او را دوست داشتم/اناگاوالدا

تو؟باز نیستی

می خوام امسال یه پالتوی گشاد بخرم،

تو نیستی تا توو گرمای ِ بغل تو گم شم

حداقل تو لابه لای گرمایه پالتوئه

طعم گرمای بی انتها رو بچشم...

زمستان تمام شد.تو؟نیامدی

 

بعد از کلی سرانداختن و شکافتن بالاخره یاد گرفتم،یاد گرفتم که یکی از رو یکی از زیر.هر یه ردیفی که می بافم،میل رو می گیرم دور تا ببینم این دونه های خاکستری پشت سر هم چطوری وایمیسن؟...

تلویزیون روشنه و اقایه خبرگذاری هوای بارانی برامون پیش بینی می کنه

زمزمه می کنم

فردا به احتمال قوی باران خواهد امد،تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی ا ید.با اینهمه دیروز پی صدایی ساده که گفته بود بیا،رفتم...

لبخند می زنمو پیش خودم می گم یعنی می شه توی ِ روز به کلمه ای بخورمو چیزی از شعرایه سید علی صالحی یادم نیاد؟

اقایه مغازه  دار گفته بود:چه رنگی می خواین خانوم؟

گفته بودم واسه شال گردن مردونه می خوام...چه رنگی ؟ شروع کرده بوده بودم رنگ ردیف کامواهایه ساده رو شمرده ن....سرمه ای،کرم،زرشکی،مشکی،صورتی،ابی لاجوردی..خاکستری...خاکستری بدین اقا

گفته بود چند کلاف؟گفته بودم نمی دونم،خودتون بدین

گفته بود قدش بلنده یا کوتاه؟

قدت بلنده یا کوتاه؟...نمی دونم،نمی دونم اقاهه،اخه هنوز که ندیدمت که بدونم قدت بلنده یا کوتاه

گفته بودم:به اندازه ی یه شالگردن معمولی می خوام اقا،نه،نه،بلندتر از یه شال گردن معمولی..شعره مال ِ کی بود؟..

بگذار تمام شهر

همین اول مرداد

به کامواهای ِ سرمه ای و ابی اسمانی من بخندند

چشم روی هم بگذارند دی شده

دسته های شال گردن تو امسال باید به زمین برسد

این اومده بود تو ذهنم که خواسته بودم انقدری بم کاموا بده که شال گردنت بلندتر از مال ِ بقیه باشه...

ساعت 4 بعد از ظهر وگذشته و من هنوز ناهار نخوردمو از بالا رفتن شال گردن تو از ذوق سیر شدم...

راستی اقاهه،یه روزی که عاشقتون شدم ،یادم بیاندازید که این شال گردن رو بدم بهتون،بعد همین طور که لیوان شیر گرم رو می دم دستتون،خودم شال گردن رو بپیچم دور گردنتون تا سرما نخورید،قول بدید بذارید یواشکی زیر گوشتونو ببوسم،قول می دم جای رژم روی صورت تازه شیو شده تون نمونه...

از اهنگ گوش کردنام...

 

مرا جای ِ خودم بگذار

خودت را جای ِ گهواره

و اغوشی تسلی بخش

کنارم باش همواره...

کمی اهسته تر زیبا

کمی اهسته تر رد شو

کمی اهسته تر خسته

کمی اهسته تر بد شو

 

***شاید یه روز که از گوش کردن و لذت بردن از این اهنگ خسته شدم،شروع کنم به نوشتنش....صفحه ها جا داره واسه حرف زدن،واسه قصه شدن.واسه  خاطره شدن ...واسه یه اقایه جا افتاده داره تی شرت زرشکی پوش که با جین ِ تیره ست کرده و داره می ره...از کجا معلوم،شاید هم این بار خانوم دامن پوش ِ جوراب ضخیم مشکی به پا که مانتویی که دکمه ش نکرده و شالش که دسته هاش اویزونه از دو طرف و می خواد بره که دل ِ اقاهه گیرشه...که اقاهه نمی گه بش بد نشو که...فقط می گه اهسته تر...می دونی  انگاری نمی خواد همه ی حجم لذتش رو یک دفعه ازش بگیرن...اهسته.اهسته.....یه روزی داستانشو باید بنویسم... 

*اگزکتلی باز از گروه ِ دنگ شوئه

از اهنگ گوش کردنام

سر ِ رای برگشتنت آ ینه می کارم

گلدونای دلتنگ ُ رو پله می ذارم

لحظه های بی قصه رو طاقت ندارم

چشم ِ من به راه ِ عشق ِ

رفتنت گناه  ِ عشق ِ

اون روی ِ سیاه ِ عشق ِ

     گروه 

Dang show

از فیلم دیدنهام...

حالا چرا اینقدر خانوم ژولیت بینوش گیر داد که اقایه شیمل چرا براش اصلاح نکرده؟چه می دونم،چرا روز عروسیش اصلاح نکرده بود ه؟

می دونی یکی از فاکتورایه اقاهایه خوش تیپ چیه؟

که ته ریش بهشون بیاد،حالا خانوم بینوش خیلی هم از خدات باشه که اقاتون حتی با ته ریش هم جیگر تشریف دارن


*فیلم کپی برابر اصل-ساخته ی عباس کیارستمی-اقای شیمل ش خیلی بورینگ بود.اقایه موجوگندمی بود که بود،ته ریش بهش می یومد که می یومد اما خوب بورینگ بود دیگه...

خانوم بینوش ش هم شلخته ی خوش تیپ بود،اشفتگی و مدل موها و رژ جیغشو-ارادت داریم رژهای جیغ-دوست داشتم...

می دونی انگاری اقا عباس از اون مکان هایی که ما ایرانیا دلمون واسه ش قنج می ره و نداریم رفته بود فیلم برداری کرده بود...اگه داستان فیلم قشنگ نبود ،صحنه هایه فیلم دوست داشتنی بودن برام...مثل یه موزیک که اهنگش دلنوازتر از لیریکشه...

 

قبل از اینکه ببینمش بود،پیش خودم گفته بودم کاش یکی پیدا می شد که یه سری اهنگایه جدید با سلیقه ی پرستویایی بم می داد...

تا دیدمش گفته بود فلش پیشته؟

گفته بودم اره...شروع کرده بود برام یک سری اهنگ از لپتاپش ریختن...بلند به اقاهه ی کافه دار گفته بود یه چند لحظه صدای موسیقیشو کم کنه و خودش پلی رو زده بود...

I don’t know you

But I want you

...

مثلن فک کن من ادمایی مث اینا از کجا پیدا کنم که بفهمن اهنگه فیلم once من رو به ها می بره؟

خوب دهن بازه من بودو تکرار کردنام با این اهنگه...

رسیدم خونه ،بساط درس رو به راه کردم...فلش رو زدم تو فلش دونی و پلی ش رو زدم...

اون می خونه و من تمرین حل می کنم..از یه جایی به بعد اون می خونه من گوش می دم...اون می خونه من تیکه هاش رو که باهاشون می میرمو براش مسج می کنم...

اهنگایه این گروه dang show رو گوش کنید،بد چیزیه لامصب

داشتم می گفتم کاش از خدا یه چیزه دیگه می خواستم یاد ِ حرف باقی مونده خانوم  افتادم...بگو خدا دمت گرم،اینو که دادی ،این یکیم بده

*باقی مونده خانوم حرفش یه چیزی تو این مایه ها بود.گشتم تو وبلاگش پیدا نکردم...