من ِ سنگ دل

دارن در مورد اقاها حرف می زنن،در مورد دوست داشتنهاشون،عادت به با هم بودنهاشون، دردی  که هنوز هم بعد رفتن هر کدوم از ادمهاشون می کشن و به این رفتنها عادت نکردن....

صمیمی نیستم باهاشون،نمی فهمن حرفامو،نمی فهمم حرفاشونو .واسه خودشون دائره المعارف ندارن،همه چیشون رو بقیه براشون تعریف کردن.خودشون،خودشون رو تربیت نکردن

حرفامو قورت می دم،حواسم نیس اما دیدم که گفتم:
من به با ادم ها بودن،به با اقاها بودن عادت نمی کنم

چشماشون رو گرد کردن و بلند بلند گفتن شاید چون تجربه ی با کسی بودنها رو نداری،می دونن از تو،کم،جسته گریخته....تو رو یادشون می یارم....

حرفشون می شه از ازدواج...می شه با کسی بودن،ازدواج براشون لغت همخوابگی رو داره،بستر....

تو دلم به باهم خوابیدنهامون فکر می کنم،به در اغوش گرفتنها به بوسه ها به ارامش  رسیدنها،به اینکه هیچ کدوم از اینها،هیچ کدوم از این بودنها،لحظه ای تردید واسه کنار گذاشتن تو رو برام نداشت،لحظه ای لرزیدن دست،گرفتن دل،خیس شدن چشم

باز حواسم نبوده و بلند گفتم:فک نکنم،باز هم می تونم راحت از کسی که نمی خوام جدا شم،ادم عادت کردن نیستم

محکوم کردنم به ندونستن،به اینکه فکر می کنی ،به اینکه با کسی خوابیدن عادت می یاره،محبت از جنس دیگه،دلیل واسه نرفتن،واسه راحت دل نکندن،به اینکه تجربه ش رو نداشتی اینه که راحت می گی...

تو ذهنم لحظه هایی که سرم رو می ذاشتی روی سینه ت،موهامو نوازش می کردی مث یه فیلم از جلوی چشمم رد می شه و سوال اینکه چرا حتی ازم سوال نکردی چرا دیگه نخواستمت ؟ رو نپرسیدی

حواسم هست که لحظات هم اغوشیمونو بلند بلند مرور نکنم

لذتی می بریم بس لذتناک ک ک ک

وقتی که بش  گفتم امروز باهم باشیم فک نمی کردم جوابش  باشه ،باشه. عصرش قرار ملاقات با یه اقایی رو داشتم که هیچ تمایلی واسه با او بودن نداشتم، ارایش لباس و صورتی داشتم که زیادی رسمی بود و زیادی معذب...

نزدکترین و دم دست ترین کافه رو واسه رفتن انتخاب کردم.دفعه ی دومی بود که می رفتم ...تازه این دفعه بود که فهمیدم چقد دوستش دارم که لابه لای کلی هیاهو و بی ریختی شهر، تو طبقه ی دوم یه مجتمع زشت....

از رومیزی هایه پیچازی قرمز و مشکیش و تو در تو بودن  فضایه کافه و طاقچه ای که بوی عود نرم و ملایمی از توی یه جا عودی که نقش بودای ِ چاق و خندون داشت بینیمو ناجور غلغلک می داد و یه چیزی تو دلمو هم....بالکنی که دو تا صندلی لهستانی و زیرسیگاری هایی که توشون قهوه ی سوخته ریخته بود و ردیف گلدونهایه سفید و درختچه هایه کوتاه و سبزرنگش  و تخته سیاهی که با گچایه رنگانگ و تخت پاک کنی که برات گذاشته و این  فرصت و بت می ده هر چی تو ذهنت وول می خوره و بلند بلند روش بنویسی و در اخرکتابخونه ی خیلییییییی خوبه دو2-3طبقه ای که تو یه فرو رفتگی دیوار جا خوش کرده و داره کتابایی رو که دل هرجایی من دامنشو از دست داد و دونه دونه کتابا رو می کشید بیرون و با دیدن اسم کتابا دلش ناجور غنج می رفت و نتونست جلوی خودش رو بگیره و  "سور بز" نوشته" ماریو بارگاس یوسا" به دست رفتم جلوی اقایه کافه دار و گفتم؟یعنی کتاباتونو به بچه ها می دید که ببرن بخونن؟می دونستم که نیست همچین چیزی...گفت نه،بچه ها می برن و برنمی گردونن یه مکثی کرد و گفت البته به شما می تونم بدم...خنده م شد لبایه کش اومدم از این ور صورتم به اون ور بناگوشم که حتی به پشت گوشهامم می رسید...گفتم کارت دانشجویی واسه تضمین خوبه؟ گفت:قول می دی که برام برمی گردونی یه تضمین محکمه،ن؟

دست راستمو بردم بالا و "سور بز" بدست گفتم قول می دم و شماره همراهمو براش یادداشت کردم و همون جوری که بلند بلند خداحفظی می کردم پله ها رو دوتایکی کنون  می رفتم پایین گفتم پرستو ام

***

کلافه شده بودم،بنزین نداشتمو بیشتر از نیم ساعت بود که تو گرما منتظر برگشت داداش کوچولوئه و مامان از مطب دکتر بودم و نیتونستم کولر ماشین رو روشن کنم ...ذرات عصبانیت داشتن تو خونم غل می خوردن و شروع کرده بودم به ضرب گرفتن رو فرمونو تو هم کردن اخمام ....یاد کتابی که صبی از کافه گرفته بودم افتادم و بدنمو کش دادمو از صندلی پشت کوله مو برداشتمو کتاب رو که تو لحظه ی اخری که از خونه داشتیم می یومدیم بیرون گذاشته بودم تو کیفمو برداشتمو  صفحه  ی اولشو باز کردم :

"اورانیا.پدر و مادر چندان لطفی در حق اش نکرده بودند،نامش ادم را به یاد سیاره ای در اسمان یا فلزی معدنی می انداخت، به یاد همه چیز مگر زنی بلند بالا و خوش سیما با پوست افتاب سوخته و چشم های درشت و سیاه کم و بیش غمگین که از توی اینه به او نگاه می کرد... "

2روزه که سرمو از روی صفحه های کتاب بلند نکرده مو لحظات خواب اور ظهر و دم دمایه غروبو با چای و نسکافه سر کردم  که  خوابایه بی موقع جلویه خوندنامو نگیره....که لذتی داره خوندن این کتاب

 

فردا امتحان دارم.از اون جهت افاضات فرموده ایم :ی

اقا یه روزی بود می گفتم امان از بو و صدا و خوش تیپی اقایون...اصلن یه وضعی...

حالا امروز شده می گم امان از بی محلی اقایون...اصلن دل می بره یه وضعی ی ی ی ی ی

یه چیزی لفطن اقایی که خیلی اهل قربونت برم و اول شما بفرمایید و اینا نیست و کلن زیاد تحویلم نمی گیره ،صدا و بو و  تیپش پرستوانه  باشه..ممنونیمممممم .

روزاایه اخر اسفند خود را چگونه سپری کردید ؟

مامان در کمدم رو باز کرده،داره دونه رونه لباسا رو می کشه بیرون وراندازشون می کنه و لباسایی که باید برن تو چمدون برای ِ هوای ِ سرد ِ سال بعدولباسایی که تشخیص می ده دیگه مناسب پوشیدن نیست و به قول خودش رنگ و رویی واسه ش نمونده و می ذاره تو پلاستیک مشکی بزرگی که تقریبن تا نیمه پر شده و من دمر دراز کشیدم روی ِ زمین و "مترجم دردها "ج.مپا لاهیری جلوم بازه و یه جورایی هر خطش رو به جای خوندن،دارم می بلعم که جومپا لاهیری شده نویسنده ی این روزایه من. که منی که خیلی ادم داستانه کوتاه خوندن نبودم دارم دونه دونه داستان کوتاهاشو مزه مزه می کنم که اصلن انگاری کاراکترایه هر داستانش کلی زندگانی و داستان بلنده واسه خودش که بعد تموم شدن هر داستان هنوز تو ذهنه من واسه خودشون زندگی می کنن...

مانتو سفید خال خال دون دون مشکیه رو کشیده بیرون ،می گهاون دکمه روی ِ میز کامپیوتر براین مانتوته؟این مانتوت بمونه؟رنگ سفید مانتو و جمله ی مامان انگاری می شن دو تا دست که شونه هامو گرفتن و من و از حال و هوای کتاب می کشن بیرون،می شن یه سطل اب سرد که خالی می شه روی سرم،می گم اوهوم ،بمونه و باز مامان پشت به من،سرش رو می کنه تو کمد و من؟

من یاد اخرین باری می افتم که این مانتوهه تنم بود،27اسفند...که شالمو از سرم در اورده بودم و از جالباسی پشت در اویزون کرده بودمو کتابایه روی میز و ست لوازم تحریر زرشکی تیره رنگ رو زده بودم کنار ،انگشتم رو کشیده بودم روی ِ میز که ببینم خاک روی ِ میز نشسته یا نه و نشسته بودم روی میز...با بی حوصلگی کش موهامو باز کرده بودمو موهای ِ نمدار ِ از حموم 2 ساعت قبل از اومدن پیشش رو به چپ و راست تکون داده بدم و صداش کرده بودم که بیاد تو اتاق...که رفته بود اشپزخونه که کتری رو پر اب کنه بذاره برایه چایی و با ظرف اجیل برگشته بود پیشم..پاکت کادویی که به مناسبت سال نو براش خریده بودم گرفته بودم جلوش و تو دل خدا خدا می کردم که خوشش بیاد...قبل از اومدن بود که رفته بودم تو مغازه و گفته بودم ببخشید خانوم من اولین باره که واسه یه اقا دارم کادو می خرم،می شه کمکم کنید؟گفته بود چی می خواید؟گفته بودم یه سِت ِ بوداربهم بدین و شروع کرده بودم به بو کردن مارکایه مختلف مردونه و مکث کرده بودم روی نیوآ و با خانومه شمرده بودیم همه ی چیزایه بوداری که می شه واسه یه اقا خرید ،یه ست ابی تیره رنگ نیوآ که از افتر شیو گرفته تا فوم اصلاح و مام و کرم و اسپری و صابون و...گذاشته بودیمشون تو یه پاکت مشکی-ابی،اخر سر خانومه گفته بود حالا که داری می ری پیشش یه رژ پر رنگتر واسه خودت بخر و یه چشمک تحویلم داده بود و حالا که رو به روش وایسادم لبامو بهم می مالیدم که رنگ رژش یکسان پخش شه رو لبام...

اخرین چیزی که اقاهه از تویه پاکت می اره بیرون کارت تبریک زرافه دارِ زرد رنگه که توش نوشته بودم بهارانت خجسته و همون طوری که به اقا زرافه ی روی کارت لبخند می زد بم نزدیکتر می شد و نمی دونم اول من بودم یا اون که تنم رو نزدیکتر کردم بش اما یادمه اول لبایه اون بود که بغل گوشم شروع کرد به زمزمه کردن که مرسی خوشگله و شروع کرد به بویین موهای ِ نمدارمو و بوسیدن لبایه مشتاقم...لابه لای ِ بوسیدن و کندن لباسام از تنم بود که دکمه ی این مانتوهه کنده شده بود...

ناخوداگاه واسه مزه کردن طعم لباش،زبونمو می کشم رو لبام،چیزی از مزه ی لباش از 40-50 روز پیش  

نمونده..

اطلاعیه

باقی مونده خانوم سلام دلم برات تنگ شده...از هیچ جا نمی شه ازت خبر بگیرم.اینجا رو اگه هنوز می خونی بگو بم که چطوری؟

فکر مشغولیایه مهم من:)

وقتایی که بدنم رو قوس می دم تا از رویه تنش که پخش ِ تخت شده و چشماش رو از یه لذت و سرمستی که خستگی بعد از به اوج رسیدن رو داره. بسته .از روی ِ میز عسلی بغل تخت پاکت سیگار و فندکمو بردارم

فکر می کنم خانومایی که سیگار نمی کشن.اون وقت بعد از س**ک*س پس چیکار می کنن؟

بادوم هندی و گل مریمم دوست دارن ایشون....

مامانه میناهه رو دوست دارم...از کی اینجوری شد؟

از وقتی که کتابایی که برای ِ میناهه می بردم تا بخونه و میناهه نمی خوند و می گفت مامان خوند ...

از وقتی که بعد از یک سالی که از دوستیم با میناهه گذشته بود،میناهه دیگه بطور مستقیم می گفت پری مامان ازت خواسته براش کتاب بیاری...

از وقتی که مامانش انقد بم لطف داشت که کتابایه داداشی که تو سن بیست و خرده ای فوت کرده بود و توی ِ کارتن جمع کرده بود و یه جورایی عزیز کرده هاش بود برام خاکشونو گرفت و از میناهه فرستاد تا همه ی هدایت ها و چوبک ها و... رو چاپ قدیمشون رو بخونم...

از وقتی که شبا که زنگ می زدم خونه ی میناهه صدای ِ جابه جا کردن ظرفا بود که تق و تق بهم می خوردن و میناهه می گفت مامانه و شوخی من بود که زنگ می زدم می گفتم مینا به مامان بگو اهنگ بزنه برامون،میناهه بلند گفتتش و سرخ شدن من بود از پشت تلفن...

از وقتی که دقت مامان ِ میناهه بود روی ِ رفتار من هر وقت که می یومدم خونشون. مینا نگا پرستو چقد مرتب شالشو تا کرده و از دسته ی مبل اویزون کرده...نگا کفشاشو که از پاش در اورده جفت کرده گذاشته کنار در....

از وقتی که مسج زده بودم به میناهه:که پرستو رو چطور می شناسی؟ که میناهه واسه مامانش خونده بود و جواب ِ مامان ِ میناهه بود:بسیار عمیق و اهل مطالعه و بزرگتر از سن خودش....

از وقتی که مامان ِ میناهه زنگ زد و بخاطر مرتب کردن اتاق میناهه تو تایمی که سرکار بود و اومده  بود اتاق تمیز میناهه رو دیده بودو تعجبش شده بود و ازم تشکر کرد...

از وقتی که هر وقت میناهه می گفت با پرستوام و من واسه اینکه خاطر جمع باشه بلند می گفتم دروغ نمی گه و با منه ،خیالش راحت می شد...

از وقتی که براش پسته ی تر خریدم و با بادکنک زرد باد شده براش گذاشته بودم تو خونه و وقتی از سرکار برگشته بود لبخندش شده بود...

از وقتی که میناهه دونه دونه رفتارایه منو که می دید هی حیرتش می شد و می گفت دختر تو باید بچه ی مامانه من می شدی نه من،هی از شباهت رفتارا و اخلاقایه من با مامان ِ چهل و خرده ای ساله ش می گفت...

از وقتی که...

از میناهه که دور شدم چند باری وقتی که مطمئن بودم میناهه خونه نیست زنگ زدم اما مامانش هم خونه نبود...

چند شب پیشا میناهه مسج زده:خانوم مامان شکایت می کنن که دوستت دارم های ِ پرستو همین بود؟همین قدر دور و همین قدر بی معرفت؟

به میناهه مسج زدم و گفتم بلند بلند بخونتش:

دکتر شریعتی:من ادعا نمی کنم که همیشه به یاد انهایی که دوستشان دارم،هستم.اما ادعا می کنم حتی در لحظاتی هم که به یادشان نیستم دوستشان دارم...

و جواب ِ مامان ِ میناهه که از دست زبون تو دختر...

اماده می شویم حتی...

2روزه ازش خبر ندارم/ازم خبر نداره...تو این چند وقته حسابی از جزیره م دور بودم نه اینکه با اون باشم نه لزومن اما بودنش طوری بوده که حتی تو نبودنهاش نشده برگردم جزیره م...کله م رو کردم تو جزیره م دارم گرد و خاکش رو می گیرم...اینجور که بوش می یاد به نقطه ی پایان با هم  بودنهامون رسیدیم..من نه، اون رسیده...لابد...گوشیمو تکوندم، شجریان مونده و مهسا وحدت و دلکش و نامجو...ناخونامو سوهان کشیدم ،لاکایه جیغمو گذاشتم دمه دست تر...مانتو راحتامو از تو کمد در اوردم  اویزون کردم از چوب لباسی...کتابایی که باهم خریدیمو گردگیری کردم.صفحه ی اول یکیش نوشتم: پیتزا پنتری-نشر ثالث-بوسه روی ِ دست-بادها اشکها سردرگمی ها...

چیزی توم تکون نمی خوره،تو چشمام هم لابد... دوش گرفتم،کوله پشتیمو خالی کردم...اسپری و عطر و کیف بزرگ لوازم ارایش که نکنه بی برنامه زنگ بزنه و بخواد پیشش باشمو نکنه اویزون و به خود نرسیده پیشش برم و که این کیف که هیچ وقت همراهم نبود رو میذارم خونه..."به من مربوط نیست" جومپا لاهیری رو بر می دارم.کیف پولم رو و روان نویسامو دفتر سفیده رو...

منتظر طوفانم،باید فقط وسایل ضروریو بردارم.باید سبک باشه کوله پشتیم که بتونم از زیر اوار زنده بیرون بیام..

زنگ زدم به خانومه که برام اپیلاسیون می کنه،ازش وقت گرفتم...نکنه که  بی برنامه زنگ بزنه و بخواد پیشش باشمو من ...