کم اوردم....

از صبح تو استرس بودم...استرس اینکه حال اقاجونم چه طوره.اینکه هنوز زنده اس یا ......دیدمش گفتن نباید گریه کنی ،همه اش سقفو نگا کردم تا اشکام نریزه نریزه ...خسته از بیخوابی و گریه های دیشب و استرس امروزو گریه های فرو خورده ی امروز و تحمل  ِ دیدن صورتای درهم و پف کرده ی عزیزو مامان و خاله ها و قرمزی چشای دایی و بهت هر کدوم از فامیلایی که میان و می رن ،می رسم خونه...مامان پیش اقاجونه ... باید شام درس کنم خونه رو تمیز کنم به کارای بچه ها برسم و کارای ِ خودم...مثل همیشه با بابا بحثم می شه...زیاد جوابشو نمی دم بازم اشکامو قورت می دم قورت می دم تا اینکه صدای تقه در حکایت از رفتن و اون و بچه ها به هیئت می ده....سرم داره می ترکه دقیقن می ترکه....چشام باز نمی شه ..همه اش دور ِ خونه می چرخم تا وسایل و مرتب کنم و خونه تمیز شه...وقتی جاروبرقی رو می ذارم سر جاش یکی دو دور تو اتاق خواب می زنم و یک دفعه می شینم زمین .تلمو از سرم بر می دارم کش موهامو باز می کنم دراز می کشم زمین و با اهنگ درباره ی الی زار می زنم زار زار زار....خستگیا لهم کرد...چهره ی اقاجون میاد تو ذهنمو اشکا می لغزن رو صورتم...
 

مامانی ِ من

اهنگ secret gardenرو گذاشتم و صداشو زیاد کردم تا مامانی صدای هق هقمو نشنوه....اما اشکام روونتر از اون ِ که واسه ریختن نیاز به هق هق داشته باشن....مامان می گه بادوم می خوری جوابشو نمی دم تا فک کنه نشنیدم...دلم براش می سوزه خیلی خیلی که همه ی زندگیش تعریف شده تو ِمن و علی و محمد که اصلن خودش نیست که  اصلن خودش چیزی نمی خواد  که اصلن دیگه خودی براش وجود نداره که تموم شده کی؟ ،نمی دونم ...الانم من دارم واسه مامانی تموم شده ام گریه می کنم مامانی که چه زود تموم شد...فک کنم همون روز خواستگاری تموم شدی ، همون روزی که بدو بدو رفتی خونه ی خدیج خانوم و تو بغلش گریه کردی که تو رو خدا نذار من و بدن به این....شایدم نه ...شاید روز تموم شدنت روز عروسیت بود ...تو اون عکسه که  صورتت خوب سرخ ِ از گریه است همونیو می گم که دستاتو حلقه کردی روی شونه های بابا و بابا دستاشو حلقه کرده دور ِ کمرت اما تو اصلن حواست به اون نیست و سعی داری ازش فاصله  بگیری همونی  عکسیو می گم که نگات خیلی دوره خیلی خیلی دورکه انگار می گه دیگه همه چی تموم شد....بیشتر که فک می کنم می بینم لحظه ی خرد شدنت شاید اون روزی بود که رفتی بانک تا پول بریزی به حساب و 100 هزار تومنش کم بود.یعنی کمتر از مقداری که بابا شمرده بود و بابا بهت گفت که تو با اون کارمند بانکیه ریختیت رو هم...چه روز وحشتناکی بود.همون روزی بود که می خواستی واسه همیشه بری خونه ی عزیزینا همون  روزی که من گریه کردم و گفتم مامانی تو بری منم می میرم بعد اون یه فحشم به فحشای  بابا اضافه شد ج.ن.د..ه....نرفتی که ای کاش می رفتی که لعنت به من....تموم شدی از وقتی که بابا بهت گفت از پولایی که واسه خرجی خونه  می ذارم بر می داری پس  انداز می کنیو می دی  به مامانت...تموم شدی از همون روزی که شروع کردی به نوشتن دونه دونه چیزایی که می خری تا دیگه محکوم به پول کش رفتن نشی... یادمه روزایی که با بابایی دعوات می شد و بابا شروع می کرد به فحش دادن به اقا جون ،تو. چقدر ناراحت می شدی اما این روزا وقتی بابا می گه بابات بمیره تو زودتر از اون می گی ایشالا زودتر بمیره که تو راحت شی....می دونم خسته ایِ می دونم رمقی نداریِ میدونم دیگه این روزا خودتم حالت بهم می خوره از اینکه در جواب چراها و دادو بیدادایه من واسه رفتار بابا بگی دوستمون داره اما خوب یه کمی مشکل روانی داره و نمی دونه چه طوری رفتار کنه ،که خودتم دلت می خواد بگی گند بزنه این دوس داشتنه و گُه بگیره این زندگیو...می دونم..می دونم همه ی اینارو.....قول می دم قول می دم یه روزی یه جایی باشم که تو از نرفتنت پشیمون نشی...که از نرفتنو  نذاشتنه اینکه من بمیرم

کتابخونه دانشگاه ِ ما

من اینجا تو کتاب خونه  با یه عالمه حسای مختلف نشستم،یه کوچولو زیر دلم درد می کنه ،یه کم دستام یخ زده ،دلم از اون ساندویچای دختر میز بغلی می خواد اما همه اش 300 تومان بیشتر ندارم و هی به ساندویچ تو دست اون و دایجستیو شکلاتی روی میز خودم نگاه می کنم ....یه چیز وحشتناک دیگه هم الان اتفاق افتاد خانمی که روبه روی من نشسته بود هم رفت یه ساندویچ خرید و اومد.....اما من همه اش یکی بیشتر دایجستیو ندارم که اونم نگه داشتم وقتی خیلی گرسنه شدم بخورم ....یکدفعه بوی پرتقال پخش می شه دوروبر و دید می زنم ،می بینم دختر میز عقبی ظرف میوه اش و باز کرده جلوش و داره میوه پوست می کنه ،یه لحظه شک می کنم که اینجا سلفه یا کتابخونه؟شایدم سلف پر بوده به بچه ها گفتن غذاهاشونو بیان اینجا بخورن چه بدونم والا،برم تابلوی جلوی در و ببینم روش چی نوشته:
کتابخونه یا سلف خواهران و یا متناسب با نیازتان از ان بهره ببرید....

حس دوم ِ امروزم

حرفهایی است برای گفتن و حرف هایی است برای نگفتن...حرفهایی که هیچ گاه سر به ابتذال کلمات فرو نمی اورند ا....تنها چیزی که می شه در مورد فیلم لیلا گفت....پر از سکوتم پر از سکوت...پر از حس خوب گوش کردن به نوای تارو سه تاری که هیچ وقت ازش لذت نمی بردم که هر ضربه ای که بهش می خوره یه قطره از اشک منم می ریزه...باید پرده رو بدم کنار و پنجره رو باز کنم ،باید صدای اسپیکرو زیاد کنم ....صدا خوب به گوشم نمی رسه از این فاصله...نفسه رو می دم بالا و فندک و روشن می کنم سرما می زنه تو صورتمو و اشک ، می غلته و می غلته و میریزه می ریزه می ره زیر گلوم...پک بعدی و قطره ی بعدی و فرو رفتن بیشتر تو اهنگ...به سرخی سر سیگاره نگا ه می کنم و چهره ی لیلا از پشت پرده ی کنار زده شده میاد تو ذهنم و اشکه می ریزه....همه ی هوارو یه دفعه می دم بالا دلم می خواد سردم شه و اشکام تندتر بریزن ....شاید یه چای گرم جای سیگار نداشته و جلوی اشک بی محابا ریخته و تار نواخته نشده رو بگیره....

همزادپنداری با wall-e

فوق العاده بود فوق العاده زیبا....چه قده توش همه چی داشت که عشق داشت ،مبارزه داشت که انقلاب داشت  که حتی تیتراژ فیلم هم قشنگ بود اصلن خودش یه فیلم بودکه نیدونم چرا اشکام واسه اون لحظه ای که wall-eخراب شد ریخت که چقده بغض کردم وقتی ویوای wall-eیکدفعه لال شد که از کار افتاد که چقده همزاد پنداری کردم باهاش تو لحظه هایی که دنبال یه دست بود که اونو تو دستش بگیره که چقده من دلم بغل می خواد و اون دلش گرفتن دست.....که اخر تیتراژ انگار همه چی تموم بود دیگه اون تیکه ای که از یه درخت میرسن به ریشه هاشو در اخر به همون گیاهی که تو کفش کاشته شده بود که واقعن منو تحت تاثیرش قرار داد .....که می گفت عشق همه کار می کنه که حتی ربات ها هم می فهمنش که رباتها هم می خوانش که چقده جالب بود اون لحظه هایی که نشون می داد که کاپیتان ِ فهمید چیزایه دیگه ای هم هست که همه چی اینا نیست که اینایی که دوروبرشن همه ی خواسته هاش نیستن که اصلن یه چیزایی دیگه ای هست که نذاشتن بخواد و چقده قشنگه ، که باید بخواد که باید داشته باشه ...چیزی که واسه اون زمین ِ واسه ماها....که وقتی فهمید پا شد که راه رفت که حتی به خاطرش افتاد .تالاپی افتاد اما خواست....که چقده لحظه ای که داشت چیزایی در مورد زمین می فهمید قشنگ بود که دوس داشتنه ِ که گفتن عجیب ترین چیزه، که واقعنم عجیبه که اصلن قشنگه چون عجیبه....که من عاششششششق wall-eشدم رسمن که به نظرم پسره چون اول اون عاشق شد که اول اون اظهار عشق کرد که صدای ویوا اصلن مردونه نبود که تو لحظه های اخر به نظرم این دختران که واسه شکسته نشدن رابطه هه تلاش می کنن که ویوا تلاش کرد که wall-eاون به یاد بیاره که بازم دوسش داشته باشه ....که یعنی اقا اخرش بود...
 
پ.ن:
حالا شماهایی که wall-e رو دیدید wall-e  دختره یا پسر؟

دیر اما دیدم ....

وقتی تموم شد سویشرتمو محکمتر به خودم پیچیدم پاهامو بیشتر تو شکمم جمع کردم نفسم تو سینه ام مونده بود نمی دونست الان رفته تو یا وقته بیرون اومدنشه...انگاری سردم شده بود...پاهامو رسوندم رو زمین و با سر انگشتام دنبال  دمپاییم گشتم ،پیداش نکردم به اولین چیزی که فک کردم زنگ زدن به مینا بود
-الو مینا بالاخره دیدمش
+چیو
-مینا بهتم گرفته یه جورایی ..اممممممم ....آ آ آ آ آ
+چیو دیدی ؟
-درباره ی الی
+مامان  ماماننننننننن، پرستو درباره ی الی رو دیده هنگ کرده ...(مامانش یه چیزایی گفت اما صداش خیلی دور بود خیلی ..شاید من اینجا نبودم......)پری من امشب میبینمش فردا در موردش باهم حرف می زنیم خیلی وقته دیدمش یادم نیستش
-باشه،خدافس
 
پا می شم می رم اشپزخونه بیهوا دسکشارو دستم می کنمو شروع می کنم به شستن ظرفا.....چه قد بازی مریلا زارع دلچسب بود...چه قد گلی فراهانی مقابلش بود که هر چی مریلا می خواست بگه  به من چه بگه من نبودم گلی می گفت من بودم من کردم....اشکاش چه قد باور کردنی بود...چه قد صدای اب دریا رو مخ بود چه قد بچه ها  لمس کردنی بودن...چه قده بیخیال ،مثلن چن سال دیگه یه همچین روزی یادشون می یاد. بعد چی؟حتی تو اون موقعیتم صدای خنده هه میاد....ظرفا تموم شده دسکشا در میارم ظرف قرصا رو کابینت ولو شده ،قرصا رو جمع می کنم  درشو می بندم می ذارمش تو کابینت....یه لقمه از نون سنگک و پنیرو گردویی که رو اپنه برا خودم لقمه می گیرم و در ظرف پنیرو می بندم و می ذارمش تو یخچال و یه گاز از لفمهه می زنم در حالیکه می دونم اصلن گرسنه نیستم اما احساس می کنم شاید از بهت درم بیاره ...به حس شهاب حسینی فکر می کنم به بازی شوهر گلی فراهانی  که نمی دونم اسمش چیه...به پارازیته اون زنه....به اینکه تو حتی گیر بچه ها رو برطرف می کنیو کار از یه جا دیگه می لنگه...دسمال و بر می دارم تا خورده نونا رو جمع کنم در حالیکه دسمالو می کشم روی کابینتا به این فک می کنم که چه قد زود و راحت می تونیم شخصیت طرف زیر سوال ببریم که چه قد رییکشنای شهره و پیمان لمس کردنی بود که یعنی سریع می گیم اره بابا طرف این کاره س و این جوره و ....اشپزخونه تمیز شده اما ذهنم همچنان درد می کنه...میام پشت کامپیوتر می شینم اهنگ درباره ی الی رو که قبلن دانلود کرده بودم و گوش کرده بودم اما بهم مزه نداده بود و دوباره می ذارم...صفحه ی ورد و باز می کنم و شروع  می کنم به نوشتن و نمی دونم چرا این اهنگه یهو انقد ملموس شد که چرا هی چهره ی  ترانه میاد جلوی چشمم که بادبادک هوا کردنه. که این چیه که تو ذهن و گلوم گره خورده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 

دلم درد می کنه

وقتی جلوی اون ساندویچ فروشی کثیف تو بازار پاهاتو می کنی تو یه کفش که من ساندویچ بندری می خوام و هر چی مامانت می  گه بیا ببرمت چلوکبابی نائب یه غذای درس حسابی و تمیز بخور تو مرغت همچنان یه پا دارد پس لطفن حالا که دل درد گرفتی غر نزن و از این به بعد حرف مامانه رو گوش کن حتمن یه چیز می دونه می گه دیگه....

سعی می کنم اخرین چیزی باشه که ازت می نویسم....

ببین بگم غلط کردم ،بیخیال ما می شی ...اقا 1 سال گذشت باروبندیلتو جمع کن و برودیگه،برو
 
تا یه کم منم عاشقی کنم...برو تا یه کم منم هیزی کنم...برو که می خوام یه کم ادمای دیگه رو
 هم نگاه کنم ....برو می خوام یکی رو عزیز دل صدا  کنم...برو برو ....شدم تارک دنیا...به هیچکس دیگه نه فکر می کنم نه نگا می کنم نه صدا می کنم حتی...حتی اجازه نمی دم کسی هم بهم نزدیک شه....وقتی با کلی راضی کردنه خودم با یکی می رم بیرون ،انقد با خودم تو کشمکشم که یهو تو خودم فرو می رم و عصبی می شم و دلم می خواد زودتر بگم خداحافظ...همه اش 19 سالمه هاااااااا ...واسه بیوه شدن احساساتم زوده ...زوده ...چه باوفایی هستم من که غلط کرده سگ ...تو بیخیال ترین لحظاتمم هستی .جدی از کجا پیدات می شه؟...پری گفتنت چه طوری بود که رو همه پری گفتنا الرژی پیدا کردم...هی می خوام بگم عاشقی بچه مدرسه ای که می بینم بابا بچه مدرسه ای نیستم که...اخه قربونت برم قد و هیکلتم که منو بدبخت خودش نکرده که...همه چی از یکی بودن افکاره شروع شد..همه چی از به یه زبون گفتنه شروع شد از یه جور دیدنه....می دونی وقتی از هم جدا شدیم واسه کشتن غولی که از تو،تو خودم ساخته بودم چی کار کردم؟رفتم اون لاک قرمز جیغه که ازش خوشت نمی یومدو زدم....می دونی وقتی شعر قیصرو می خونم گریه ام می گیره..خیلی وقته دیگه اهنگ چکاوک داریوش رو هم گوش نکردم راستی هنوزم وقتی صورتی می پوشم یادم میوفته که تو صورتی دوس داری،مخصوصن صورتی چرک مگه نه؟به من چه که تو خروش کرفس دوس نداری ؟به من چه که تو پیراهن زرد نخودیتو از همه بیشتر دوس داری؟به من چه که اهنگای قربانی رو می پرستی؟دلم واسه ی جونای کشدارت تنگ شده...واسه شعر خوندانای دو نفری...دلم واسه نفس صالح بودنه تنگ شده....دلم واسه دردو دل کردنه تنگ شده ...دلم واسه پیچوندن کلاسه و حرف زدن با تو هم تنگ شده....دیگه اِاِاِاِاِ گفتنه واسه هیچکس جالب نیست...دیگه نیدونم َرو هیچ کس اداشو در نمی یاره...دلم واسه حس دوس داشتنه و دوس داشته شدنه عجیب تنگ شده...
 
پ.ن:کاش بودی و من حسرت نبودتو نمی خوردم...
 
پ.ن:اوین فهمیدی خنده هامو حرف زدنام  پشت تلفن زورزورکی  بود؟(عشقم حوصله نداشتم)