کم اوردم....
از صبح تو استرس بودم...استرس اینکه حال
اقاجونم چه طوره.اینکه هنوز زنده اس یا ......دیدمش گفتن نباید گریه کنی ،همه اش
سقفو نگا کردم تا اشکام نریزه نریزه ...خسته از بیخوابی و گریه های دیشب و استرس
امروزو گریه های فرو خورده ی امروز و تحمل ِ دیدن صورتای درهم و پف کرده ی عزیزو
مامان و خاله ها و قرمزی چشای دایی و بهت هر کدوم از فامیلایی که میان و می رن ،می
رسم خونه...مامان پیش اقاجونه ... باید شام درس کنم خونه رو تمیز کنم به کارای بچه
ها برسم و کارای ِ خودم...مثل همیشه با بابا بحثم می شه...زیاد جوابشو نمی دم بازم
اشکامو قورت می دم قورت می دم تا اینکه صدای تقه در حکایت از رفتن و اون و بچه ها
به هیئت می ده....سرم داره می ترکه دقیقن می ترکه....چشام باز نمی شه ..همه اش دور
ِ خونه می چرخم تا وسایل و مرتب کنم و خونه تمیز شه...وقتی جاروبرقی رو می ذارم سر
جاش یکی دو دور تو اتاق خواب می زنم و یک دفعه می شینم زمین .تلمو از سرم بر می
دارم کش موهامو باز می کنم دراز می کشم زمین و با اهنگ درباره ی الی زار می زنم زار
زار زار....خستگیا لهم کرد...چهره ی اقاجون میاد تو ذهنمو اشکا می لغزن رو
صورتم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 22:34 توسط پرستو
|