جدوله؟

 

دور هم نشستیم .دارم مجله ی کیهان بچه ها رو واسه محمد می خونم .مبرهنه که بلند بلند می خونم.می گم که نوعی کبک ماده هست که از خودش نوعی بوی
بد ترشح می کنه
داماد عمه ام سریع جواب می ده :راسو
:دی

روزایی که خسته امو از همیشه بیشتر دوس دارم...این یعنی زندگی کردم اون روز

بعد از درس خوندن از صب تا شب و بیدار موندن شب غیر از 3-4ساعت خواب نصفه نیمه و
اماده شدن هول هولکی ، نگا کردن جزوه و خوندن مطالب حتی تو اتوبوس که سر پایی یا نشسته و
و خوندن و خوندن تا پخش شدن برگه های امتحان و رسوندن خودت به خونه و دوش گرفتن و ناهار خورده نخورده اماده شدن واسه رفتن باشگاه و 2ساعت
دویدن و ناخن شکستن و توپ به صورت خوردن و خیس عرق  اماده شدن و دوباره به خونه رسیدن
 و یه دوش اب سرد گرفتن پوشیدن اون بلوز عروسکیو بغل کردن سروناز و سر گذاشتن رو بالش صورتی ِ خرسی و قتی چشارو می بندی لبخندت می شه که کارای ِ امروز
چه خوب انجام شد که امتحانه چه فوق العاده بود که دریبل لایه پایی رو یاد گرفتی...
که انگاری حالا دنیا وایمیسه که تو استراحت کنی که حالا می تونی بگی پوففففففف
پ.ن:سرونازه عروسکمه-بغل خوابمه


می خواهم زیبا شوم...راستش زیبا شدن برای کسی را می خواهم
می خواهم زنانه زیبا شوم...لابد دامن می شود خدایگان زنانگی
به دست هایم نگاه می کنم،ناخنها انقدری بلند هستند که بتوانن صفت زیبایی را با لاک یدک بکشند
می خواهم ناخن هایم بلند و دست هایم سرد جلوه کنند،دست هایم سردوکشیده باشند که مشخص شود از نبود گرمی
دستی یخ زده اند
شاید لاک استخوانی انتخاب خوبی باشد،لاکی که هر وقت به دست هایم می زنم مامان عقیده دارد که دست هایم به دستان مردگان می ماند
کش موهایم را باز میکنم سرم را تکان می دهم تا موهایم دو طرف شانه هایم را بپوشانند
می خواهم اروم،زیبا جلوه کنم
کرم پودر رو به نرمی روی صورتم پخش می کنم.از بین مدادها،مداد مشکی روغنی را توی چشمم می کشم،فقط سرو ته چشمانم
می خواهم اروم باشم پس شاید رنگ ابی رنگ اروم و ملیحی باشد اگر می خواستم شاداب و سرزنده باشم لابد سبز می توانست
انتخاب بهتر باشد
به خط باریک ابی می شود رنگ زیر چشمانم...
رنگ هلویی رنگ هوس انگیزی است برای رژ...رنگ خوبی است برای ارایش اروم
یک دفعه هوس رژگونه می کنم..صورتی کم رنگ ِ کم رنگ می پاشم روی لپهایم
عقب عقب می روم...زیبا شده ام...زیبای اروم...اروم ِ زیبا
کسی نیست تا پذیرای ابی صورتم و سردی دستانم شود
سجاده ام را باز می کنم ،چادر بر سر می اندازم و دانه های تسبیح فیروزه ای را هم در دستانم می فشارم و شروع می کنم به نماز خوندن
برای خدا زیبا شده ام

یه جورایی چس ناله دیگه

اشکا همین جوری دارن می ریزن..نمی دونم ...نمی دونم
از دعواهای خونه خسته ام...از اینکه هر اخر هفته ای دعوای ِ بابا و مامان شروع می شه و بعدِ مامان نوبت من می رسه
و تا وسطای ِ هفته ی بعد این قهرا ادامه داره تا یک روز رو به خاطر خدا اشتی باشیم و دوباره از سه شنبه و چهارشنبه شروع شه غرای ریز ریز تا 5شنبه های کوفتی که بابا خونه س به اوجش برسه...؟می فهمی کنتاکت تو تمام هفته یعنی چی؟کدوم یکی از شماهای لعنتی می دونید که بیدار شدن از صدای س*ک*س مامان و بابا بعد از اینکه قبل از خواب  سرتاپای همو شستن یعنی چی؟؟
که می فهمی ناله های مامانت از لذت نیس....که باباهه همه ی زرایه دنیا رو بهش زده و شب موقع خواب زیر شکمش راست شده و پریده روش...کدومتون می تونید گریه های  ِ منو
تو اون لحظات تصور کنید؟
شایدم واسه اینکه بابا بهم پول نداد برم نمایشگا کتاب دلم شکست....کی می تونه باور کنه که من با داشتن بابایی که اینهمه وضعش خوبه و حداقل درامد یک ماهش بالای 7میلیون ِ تو اوریفلیم کار می کنمو به بچه ها سی دی می فروشم
که با اینهمه دارایی سر لج دیشبش با مامان به منم پول نداد که امروز برم نمایشگاه...
شایدم اشکای ِ فروخورده ی دیروزو که بعد از چندین ماه باز صالح و تو چت دیدم...اولین مردی که دوستش داشتم -شاید تنها مردی که اون همه احساس داشتم بهش....کو؟چرا
هیچ کسی نیس که بتونه احساسات منو ار*ضا کنه؟شاید اشکام واسه اینه که وقتی من اومدم چند مین بیشتر واینسادو ناهار خوردن و به چت با من ترجیح داد...که چقد خوشحال شدم که phd
قبول شده بود....

زندگی گهی دارم...و دارم واسه لحظه به لحظه اش می جنگم...قسم می خورم نمی ذارم نمی ذارم که این زندگی رو من سوار شه...لحظه به لحظه شو خودم می سازم..
عقب نمی رم هر چقدر از این روح حساس ِ دخترونه ای که یه روزایی واسه هر چیز کوچیکی اشکش می ریخت چیزی نمونه و بشم یه دختر بدون ذره ای حس زنانگی
سخت و چغر می شم...سختترو چغرتر از چیزی که الان هستم اگه نشم این زندگیم که بوی تعفن داره می شکنتم...


از خانه که می ایی یک دستمال سفید،پاکتی سیگار،گزینه شعر فروغ وتحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است

سد علی صالحی

 به سلامتی خودم

خسته و هلاک می رم  تو رختکن همین جوری که بطری اب تو دهنمه و اب از لب و لوچه ام داره می ریزه گوشیمو چک می کنم
5 تا میسد کال و 2تا اس ام اس
میسد کالا یکیش ماله باد صباهس که یعنی هی الاغ جون اون پسره که گلوت پیشش گیر کرده بود
الان اینجاس ...اگه قبلنا بود خوب پریده بودم رفته بودم کافه اما الان می گم به درک و لباسارو مچاله می کنم تو کوله هه و
رامو کج می کنم خونه...مامانی زنگ می زنه  می گه من خونه عزیز جونم ،تا 7 برمی گردم خونه میای اینجا؟ساعتو نگا می کنم 5/15 می گم نه...می گه نرو خونه تنها باشی
برو خونه یکی .می گم باشه ...می دونم که فقط خونه می رم...به میناهه زنگ می زنم .میگه هنرم ،امیرم اینجاس
می گم خوش به حالت و گوشی رو با حرص قطع می کنم. از اینکه به جای ول بودن توکافه ها می رم  باشگاه و کلاس زبان  سعی می کنم مثلن حس خوبی داشته باشم
رامو کج می کنم سمت سوپری تا واسه دل پرستو یه جشن بگیرم....واسه زنده موندنه پرستو بعد از کنار گذاشتن امیر
می گم اقاهه یه نوشیدنی بده که شیرینیش کم باشه .الوورا می ده بستنی هلو و یخمک زرشکم می گیرم...
کلیدو می ندازم تو قفل از اینکه دو بار می چرخه خوشحالم که کسی خونه نیس...
کوله مو می ندازم  زمین و چادرمو در میارم در بطری رو باز می کنمو یه نفس می رم بالا
مانتومو در می  یارم و در یخچالو باز می کنم ظرف ژله  با پلاستیک گوجه سبزا رو میارم بیرون....یه دو قاشق از ژله هه می خورمو تو ماگ خر خنگه یخ می ریزمو
گوجه سبزا رو می شورمو یه کمم اب می ریزم تو ماگه و گوجه سبزا رو می ریزم توش
دکمه ی پاور کامپیوترو می زنم تا ویندوز بیاد بالا شلوارمو در می یارمو می رم نمک می یارم
و از اینکه کسی خونه نیس و می تونم همین جوری واسه خودم پشت کامپیوتره لم بدم خوشحالم
"ماه پیشانو" دریا دادور و پلی می کنمو با ظرف یخ و گوجه سبزا ور می رمو به اینکه امیر الان تو
هنر چیکار می کنه فک می کنم....گور باباش نه؟

***همین جوری:

دنیا مال ماست
دیو گله داره
جناب شاملو

اقایون می شنوید....ایا؟


خانومه تو فیلمه می خواس همه کاراشو خودش انجام بده .همه نیازاشو خودش برطرف کنه .بعد یه جای فیلم که داشت خود ار**ضایی می کرد گفت:
من از این کار بینهایت لذت می برم چون حتی واسه نیازایه جنسیمم به مردا احتیاج ندارم و از پس این نیازامم خودم بر میام...

پ .ن :اما من نمی خوام تو این مورد به خود کفایی برسم

یکشنبه ی بارانی

هوا ابر بود
از این هواها که هوس یار دلنواز به سر ادم می زنه...هوس هنر بودن و شاید دیدن امیر زد به سرم،پشت بندش هم بهم زدن قرارم با بچه ها تو رمنس لابد...
اما همین که به ته 16اذر رسیدم نمی دونم این جمله هه از کدوم کتاب و از لای کدوم صفحه یادم اومد
                  شجاع باش و مردی رو که ترک کردی دیگه عزیزم صدا نکن
همین جمله هه بس بود که رامو کج کنم سمتBRT
ومقصد بشه فردوسی و کافه  هه بشه رمنس
نرگسی به میناهه زنگ زد،اینکه چی می گفت واضح نبود اما صدای بلند گریه اش و بوقایه ماشینایه تو خیابون واضح بود.خوب نبودن حال نرگسی هم واضح ترین چیز بین همه ی اون صداها بود.قبل ترش هم حال حامد خوب نبود
ما هم که...حالمان خوب است اما تو باور نکن و اینا لابد...
تو این اوضاع گزینه ی کلاس زبان رفتن مسخره ترین انتخاب ممکن می تونست باشه
باید می رفتیم پیش نرگسی...زدیم بیرون
تو راه مینا ساکت بود و نرگسی اشک می ریخت و
دنبال جواب بودبه کدامین گناه تو خونه جن*ده خطاب شده ...من فقط جمله ی کتاب" اداب بیقراری" تو ذهنم وول وول می خورد
"بشاش به همه "
گفتم نرگسی وقتی گناهی نکردی و بهت می گن فلان کردی درد داره وگرنه یه گهی خورده باشی و بهت بگن فلان کاره ای که درد نداره... گفتم"اصلن بشاش به همه "
یه چیزی رو مطمئن بودم نرگسی رو با این احوال خونه نمی فرستادیم...
در راستای شاشیدنه،اهنگه شد" همه چی ارومه" مسیره شد ته امیر اباد و مزه هه شد پفک و پیراشکی و بستنی فالوده و شکلات تلخ و ....سیگار
خندیدیم به اهنگه که انقدر زر مفت می زنه...خندیدیم،بلند خندیدیم.انقدر بلند که ماشین بغلیای پشت چراغ قرمز بهمون زل زدن...زل زدن تو این مملکت از عادتاس...
رسیدیم ته امیر اباد
بالاخره اسمون بغضش ترکید و هوا شد بارونی...
اگه تو اون پایین بودی
اون بالا سه تا دخترو می دیدی که زیر دونه های درشت بارون دستای نارنجیه پفکیشونو حایل دهنشون کردن تا سیگاراشون روشن شه و صدای علی زاده رو از لای درای باز ماشین خوب می تونستی بشنوی که چه خوب می خوند
بودرنین  اوزونو  چوبان قایتار  قوزونو  ساری گلین

بودرنین  اوزونو  چوبان قایتار  قوزونو  ساری گلین

 

نه اولا بیرگون  گورم  اوز یاریمین  اوزونو  آخ

نئنیم آمان آمان  نئنیم آمان آمان  ساری گلین

 
دامن کشان  ساقی می خواران  از کنار یاران  مست و گیسو افشان  می گریزد

بر جام می  از شرنگ دوری  بر غم مهجوری  چون شرابی جوشان  می بریزد

 

دارم قلبی  لرزان ز رهش  دیده شد نگران

ساقی می خواران  از کنار یاران  مست و گیسو افشان  می گریزد...

 

امروز باید باران بیاید،یا کسی

روایت عاشقانه ای از مرگ/محمد چرمشیر

رخش:نه من اسب گریزم،نه می گریزانم دیگر مردی را که دلبسته به مادیانی است در این "سمنگان دژ"
زن جادو:چه طبیعت غریبی دارید شما مردان،چه هنگامی که پهلوان اید،چه هنگامی اسب اید
رخش:چه فرق است میان مردی که پهلوان است و مردی که اسب است وقتی دل به مِهری می دهند؟
و وقتی مِهر از یاد می برند؟


روایت عاشقانه ای از مرگ در ماه اردی بهشت/محمد چرم شیر

دروغ چرا؟خیلی خوشحالم...یعنی خیلیاااااااااااا

 گواهی نامه رانندگیه بود که از مرداد پارسال هی داشتم می گرفتمش.خوب؟همین امروز بالاخره گرفتمش


پ.ن:حواست هس که 2 تا از ارزوهای 89 رو براورده کردمش؟؟؟هوممممم

صرف فعل براورده کردن ارزو...

دست چپه بود که باهاش تمرین سیگار کشیدن می کردم حالا یه دو هفته ایه باهاش تمرین دریبل پر سرعتم می کنم


**یکی از اروزهای ِ امسالم که رفتن به بسکت بود خوب؟ یه 2 هفته ای می شه محقق شده.یه جورایی زشت بود با قد 179 هیچ غلطی نمی کردم:d

راست می گه اینو

سقوطی که من ازش حرف می زنم و گمونم تو دنبالشی،سقوط ِ خاصیه،یه سقوط وحشتناک.
مردی که سقوط می کنه حق نداره به قهقرا رسیدنشو حس کنه یا صداشو بشنوه.همین طور به سقوطش ادامه می ده.همه چی اماده س واسه سقوط ِ کسی ِ
که لحظه ای تو عمرش دنبال ِچیزی می گرده که محیطش نمی تونه بهش بده یا فقط خیال می کنه
که محیطش نمی تونه بهش بده.واسه همینم از جست و جو دس می کشه.حتی قبل از اینکه بتونه شروع کنه دست می کشه

ناتوردشت/سلینجر خدابیامرز

 

دوست داشتم بعد از 10،11ساعت بیرون بودن و حسابی کوبیده شدن به این ور اون ور،همین طوری
که دستام کثیفن و مسیر 1ساعته رو توی اتوبوس سرپا ایستادم و دارم اهنگ خانوم گل
رو گوش می کنم ،به یه سیب زرد خنک با پوست گاز می زدم....هیییی دونه های اب هم روش بود کاشکی

پ.ن:امروز یه لحظه دلم برای لبای ِ علی غنج رفت شاید هم برق خاموش چشاش
بود که هوسایه لحظه ای رو به سر ادم می زد...چه بدونم

پیشرفتای ِ  من....


دارم یاد می گیرم با دست راست بنویسم و با دست چپ سیگار بکشم

واقعن؟

مگر می شود ادم فقط یک بار عاشق بشود؟عشق ابدی فقط حرف است.پیش می اید که ادم خیلی خاطر کسی را بخواند.اما همیشه وقتی ادم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است ،یکدفعه ،یک جایی
می بیند که دلش ،ته دلش ،برای یکی دیگر هم می لرزد.اگر باوفا باشد ،دلش را خفه می کند و تا اخر عمر حسرت ان دل لرزه برایش می ماند.اگر بی وفا باشد ،می لغزد و همه ی عمرش
عذاب گناه بر دلش می ماند.هیچ کس حکمتش را نمی داند...حالا با خود ادم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را.یکی را باید انتخاب کند.راه فرار ندارد....

شاهدخت سرزمین ابدیت/ارش حجازی