کیک /قدم اول

موهامو با گیره جمع میکنم،مامان می گفت هر وقت می خوای غذا درست کنی موهاتو ببند،نریزه تو غذا.خودش؟خودش همیشه لچک سرش می کرد موقع غذا پختن

از قفسه ی بغل کابینتا کتاب "مستطاب"رو برمی دارم.نجف دریابندری..همین جوری که دارم  تو فهرست دنبال کیک ها می گردم.اسم کتابایی که با ترجمه ی دریابندری خوندم ومزه ش هنوز زیر زبونمه رو مرور می کنم

وداع با اسلحه

یک گل سرخ برای امیلی

گور به گور

پیرمرد و دریا

یعنی کیک دوست داره؟ نکنه فشارخون یا دیابت داشته باشه و کیک ِشیرین نتونه بخوره؟

انگشتمو می ذارم روی اسم کیکا و می یام پایین

کیک ساده

کیک شکلاتی

کیک سیب و هویج

کیک گردو و عسل

اومممم،فک کنم همین اخریه خوب باشه...

مامان این کتاب اشپزی شو از بقیه بیشتر دوست داشت،هیچ موقع وقتی داشت اشپزی می کرد صفحه ی کتاب رو باز نمی ذاشت،مواد لازم و دستورپخت چیزی رو که می خواست رو یه ورق ِ جدا می نوشت و بعد از روی اون ورق-نوشته شروع می کرد به پختن

می گفت صفحه های کتاب لک می شه،راست می گفت...

تخم مرغ :4عدد

در یخچال رو باز می کنم،4 تا زیاد نیست؟

با پا در یخچال رو باز نگه می دارم و بدنم و کش می دم روی پیشخون اشپزخونه تا ببینم برای چند نفره این کیک؟4نفر...اون که همه ش یک نفره...همه ش یک نفره؟

مامان می گفت اگر کمتر از چیزی که کتاب گفته می خوای درست کنی،موادت رو نصف کن...2تا تخم مرغ از جا تخم مرغی برمیدارم...گفته روغن مایع ترجیحن کره...کره برمیدارم...از کی اومد واحد پایینی؟

مامان می گفت اول تخم مرغ ها رو تو یه ظرف جدا بشکن بعد اضافه ش کن به مواده دیگه ت..

می خوام هم زن رو روشن کنم،قبلش ولوم پلیر رو می برم بالا...

اروم اروم تو گوشم بگو که می مونی

هر شب،هر روز،هر لحظه به یادم می مونی

 

قر می دمو همزن رو می چرخونم تو کاسه ی تخم مرغ و کره و شکر...

ادم انقد بی تفاوت؟یعنی نمی فهمه هر روز صبح من طبقه ی دوم سوار اسانسور می شم-2 طبقه پایین تر از واحد خودم، و هر بار که اسانسور از بالا می یاد پایین در اسانسورو باز می کنمو اگه اون نباشه سوارش نمی شم-تا پارکینگ باهمیم؟و شب موقع برگشت من 30دقیقه سر کوچه تاخیر می کنم تا ساعت برگشت اون،و هر شب باهم داخل پارکینگ می شیم و من یک طبقه بالاتر از اون از اسانسور پیاده می شم،نمی فهمه واقعن؟انقدر به تصادفی بودن اتفاق ها اعتقاد داره؟

ارد را الک کنید و سپس اهسته اهسته بیافزایید

مامان م یگفت 3بار الک کن باعث می شه کیک پف کنه...

حتی اون بار هم که تو اسانسور داشتم رژلبم رو پر رنگ می کردم باز هم نگاهش هیچ تغیییری نکرد...

فر را از قبل گرم کنید

مامان م یگفت قبلش چک کن ببین چیزی تو فر نباشه

زن داره؟چه بدونم...معلومه که تنهاست.تنهاست؟از زنش جدا شده؟زنش خارج از کشوره؟....زنش مرده؟حلقه داشت؟حلقه؟

قالب کیک را چرب کنید

چرا انقدر ناراحته؟ناراحته؟نه،تو خودشه..چرا انقدر تو خودشه؟

ساعت یک ربع به شیشه،1ساعت دیگه وقت دارم...تو کدوم یکی از ظرفها بچینم؟نقره ایا؟سرمه ایا؟یاد فیلم "the age of innocence "افتادم...دور طلاییا چطوره؟

زنش رو دوست داشته؟زنش اون رو دوست داره؟چرا داشت...چرا فعل ماضی؟

سینی چوبیه خوبه؟نه ..نه..دفعه ی اول باید ظروف هم حتی رسمی تر باشه...سینی نقره ای پایه داره خوبه...

چند وقته متوجه اومدنش شدم؟یک ماهه.؟...یعنی قبلش نبود؟قبل از این کی ساکن واحد پایینی بود؟...شاید خودش

کتاب تاسیان رو برمیدارم...از کجا معلوم سایه دوست داشته باشه،یا حتی از سایه چیزی خونده باشه؟به سن و سالش می یاد بیشتر اهل حافظ و مولانا باشه

چند سالشه؟موهاش که فلفل نمکیه،احتمالن 38-40رو داره..از کجا معلوم شاید موهاش زود سفید شده..

این بیت مولانا چطوره؟خوش خرامان می روی  ای جان ِ جان بی من مرو

نه بابا،اوه ه ه ه حالا فکر می کنه در غم هجرانش دارم می می رمو چقد سینه چاکش هستم

از حافظ چی یاد می یاد..اوم م م م

کسی به حسن و ملاحت به یار ِ ما نرسد

نه بابا،حالا فکر می کنه خیلی بعله ه ه ه ه...پیش خودم می گم خره ،یعنی خیلی بعله ه ه ه نیست؟

ای بابا..چرا چیزی به ذهنم نمی رسه؟

مرا با تو سری در میان هست

وگرنه روی زیبا در جهان هست

دم ِ سعدی گرم...خوبه این بیتش دیگه یعنی اقا درسته اوکیی ها اما خب اقاهه های اوکی زیاد هست این منم که اینجا گیر کردم

خودنویس وشکیه چطوره روی برگه ی کرم؟فک کنم خوب چشم نوازی کنه پدرسوخته

هی به خودم گفتم برم کلاس خط،بس که امروزو فردا کردم...صدای دینگ دینگ فر که یعنی تایم تایمرش صفر شده

مامان می گفت دستمال سینی شیک رو هر خانومی نداره،دستمال سینی رو پهن می کنم روی ِ سینی،دوتیکه ی بزرگ از کیک برش می زنم می چینم روی بشقاب دور سرمه ایه،یه تیکه کوچیک از کیک می ذارم تو دهنم...داغه..اما او م م م خوشمزه س ...

با گردو و عسل باقی مونده روش رو تزیین می کنم

شعر نوشته شده رو هم می ذارم بغل ظرف کیک،روی سینی...10 دقیقه به هفت..شالم رو از روی مبل برمیدارم و سر می کنمو سینی به دست می رم پایین....سینی رو می ذارم روی جا کفشی اقایه مو جوگندمی بی تفاوت که بخاطر درست کردن کیک براش،3ساعت مرخصی گرفتم...قبل از اومدنش سریع می رم بالا...همین طوری که دارم اشپزخونه ی کیکی رو مرتب می کنم از پنجره اشپزخونه ماشینش رو می بینم...با اهنگ زمزمه می کنم:

می دونستی که چشامی ،همه ی ارزوهامی

می دونستی که همیشه تو تموم ِ لحظه هامی

 

روز برفی

هر چقدرم خسته از امتحان باشی،خسته از شب بیداریایه شب قبل برای موبه مو خوندن جزوه ها و درسا و بدنت کوفته از گوله برفیایه که تومسیر برگشت با بچه ها به سر و صورت همدیگه پرت کردین ...وقتی می رسی خونه داداش کوچیکه می گه :ابجی میای بریم برف بازی؟

وتوکه فقط میخای لباساتو دربیاری و بگیری بخوابی حتی بدون شام...وبهش می گی فردا،باشه محمدجون؟
واونکه لباشا کج میکنه می گه:اخه از صب منتظر بودم تو بیای که باهات بازی کنم ،مامان اجازه نداد برم بیرون....تازه شم همه ی برفارو جمع کردم تو سطل تا اب نشن رو زمین...بعد وقتی پنجره رو باز می کنی و سطلایه کوچیک کوچیک پر از برفی رو می بینی که داداش کوچیکه به امید اب نشدن و پرت کردن گوله برفی پر کرده...داد می زنی محمد از مامان دکمه مشکی و هویج بگیر...پوتیناتم از جاکفشی بیار...

همون جوری که داری می ری حیاط و خمیازه هاست که داری می کشی فک میکنی  صدای اخ جون اخ جون گفتن داداشیه به یک ساعت بیشتر بیدار موندن می ارزه...

خواب زمستونی یا یه همچین چیزی

فکر کنم این جمله ی ویرجینیا  وولف رو زیاد شنیده باشید:

ادبیات نسخه ی دوم زندگی نیست،از اون کثافت همون یه نسخه کافیه...

تا اینجا همه ی نوشته هام رئال بود...هر کدوم از لحظه ها یا حساش...بدون ذره ای ناخونک تو بهتر شدنش برای نوشتن یا کوچکترین تحریف یا حتی اونجوری که دلم میخاد بشه و باشه و نیست و ندارم....

زندگیانیم زیادی تلخ شده و جزیره م زیادی متروکه...

ژان ژنه می گه:

نوشتن اخرین پناه کسیه که همه چیشو از دست داده...

با واقعیت نویسی و تکرارنویسی ها دارم اخرین پناهمو هم از دست می دم.دارم چشمامو روی واقعنی ها می پوشونم

با از تکرار مداوم درد و تنشا و نشدها و نداشته ها و نذاشتن ها ی ِ زندگیم خسته شدم  ال پاچینو تو کدوم فیلمش بود که می گفت: دیگه از خسته شدن خسته شدم...یادم نیس...

یه روزایی معشوقه م لابهلای ِ همین صفحه های مانیتور بود و هر چی که ازش داشتم نوشته هاش بود و دونقطه دی ها و دونقطه ستاره ها هرچی بود بینمون کلمه بود و بیشتر از هرچی بینمون فاصله بود ..مسافت...ترکش کردم چون گرما میخواستم چون به جای ِ ستاره هایی که برام می فرستادن حس کردن مسیر لبهاشو می خواستم.صداش بود اما هرم گرم نفسهاش نه...ترکش کردم چون فکر کردم واقعنی نیست چون لمس کردنی نبود چون ...نبود...خاستم لابه لای ِ واقعیت ها دنبال ِ ادمم بگردم.خواستم وقتی بوسیدم جای ِ تری لبهاشو رو صورتم احساس کنم...اشتباه کردم ترکش کردم یا نه نمی دونم...؟یه جمله ای داره" جواهر جان" تو کتاب "زیر افتاب خوش خیال عصر " می گه:من از هیچ چیز پشیمون نیستم مونا.  هیچ چیز...بعد از 3 سال از ترک کردنش منم از هیچی پشیمون نیستم اما الان می دونم ادم ِ دنیای ِ واقعنی نیستم...ادم ِ رابطه با ادمهای ِ واقعنی...تحملشونو ندارم تحملمو ندارن....حالا؟ زیادی تو این دنیا از دست دادم...زیادی واقعنی شدم...از این دنیای ِ واقعنی ها تنها چیز واقعنی که نصیبم شد تنهایی واقعنی بود...کاری دیگه به خدا و این دنیایی که ساخته ندارم.دارم فرار می کنم به جزیره م.زیادی لب ساحل چشم دوختم به دریا تا کسی بیاد می خوام برم تو جزیره م ادمهای ِ ذهنی خودمو پیدا کنم...

انکه دنیایش را از وهم پر نمی کند ،تنهاست

                                                 انتینو پورکیا

احساس می کنم دارم بیشترو بیشتر توی ِ خودم فرو می رم ..یه به عمق- کشیدگی اروم و سریع و عمیق..

 

شب بارونی و فیلان

 

بارون داره می زنه.دونه هاش می خورن به شیشه ی جلوی ِ ماشینو انگاری پرت می شن هوا.انگاری از قصدی خودشونو انداختن جلوی ِ ماشین که بمیرن...

اروم زمزمه می کنه :

همه اینو می دونن که  بارون همه چیزو کسمه

سرمو می کنم تو داشبورتو البومای ِ حسین پناهی رو یکی یکی ورق می زنم تا برسم به اون البومه که

حسین پناهی با اون لهجه ی خاص ِ خودش شروع می کنه به خوندن این شعر بارونی  و من شیشه رو می دم پایین و دونه های ِ بارونن که می خورن به صورتم

 

همه چی از یاد ِ ادم می ره

مگه یادش که همیشه یادشه

 

دستمو می برم بیرون از پنجره و تسبیح قهوه ای سوخته ِ رو هم که دور مچم پیچیدم بازش می کنمو می گیرم دستم و می ذارم باد رج ِ تسبیحو با خودش این ور اون ور ببره...

دستمو می گیره و می ذاره زیر دستش رو دنده و می گه

همه اینو می دونن که پری همه چیزو کسمه...

سرمو تکیه می رم به پشتی صندلیمو و به کف خیس خیابون که نورای ِ مغازه ها و چراغایه ماشینا رو منعکس می کنه نگاه می کنم.لازم نیست به صورتش نگاه کنم که هراسی از نبودنش نداشته باشم... سنگینی دستش ،صدای نفس کشیدنش حضورشو،اطمینان ِ بودنشو برام  داره

 

ادمها که می روید کی می ایید؟

 

نیستی ،مهم نیست کجایی،مهم اینه که اگه الان دستمو دراز کنم،دستت زودتر ا زمن دستمونمی گیره که اگه الان غلت بزنم بدنم روی ِ بدن گرم و ولویه تو که از دیشب کنارم خوابیدی پهن نمی شه،اگه الان غلت بزنم طرف مرتب و دست نخورده ی سمته توئه که می شه یه جوجه تیغی جمع شده و تیغاشن که می رن تو کمرم...

برمی گردی؟شونه هامو می اندازم بالا

چی می خواستم از روی میز توالت بردارم که فندک جا مونده ی تو رو یمیز شد بهونه ی هق هقایه من؟

تمام مداد چشمام ریخته زیر چشمهام،کجایی که بگی شنیده بودیم که لیلی ها چشماشون سیاه بوده نه زیر چشماشون،لیلی ِ من وبعد شروع کنی به زمزمه کردن ِ بیتایه نظامی و دورشی...

چند روزه نیستی؟چند روزا از جام بلند نشدم؟چند روز مگه از اون اخرین مهمونیه می گذره که خونه این جوری شده؟

باید اینارو مرتب کنم،نه فندکت نه طرف مرتب تختت نه لیوان نصفه ی چاییت نه دستمال کاغذیه دماغیت نه ژیلت توی حموم نه دیگه، هیچ بهونه ای واسه گریه کردن نمونده ،همه ی چیزایی که می شه باهاشون به یادت اوردواشک ریخت تموم شده...پلیرو روشن می کنم که اهنگاحواسمو پرت کنن و اروم شمو خونه رو مرتب کنم...

لعنتی،این سی دی ِ اهنگایه مورد علاقه ت تو دستگاه چی کار می کنه؟نباید اشک ریخت...خاموشش می کنم

تلویزیون رو رو شن می کنم...پی ام سی...داریوشه که داره نعره می زنه

تو با دلتنگیایه من تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی

خلع سلاح...دیگه مقاومتی نشون نمی دمو می شینم جلوی تلویزیونو سرمو می ذارم رو زانوهامو اشکاست که بی مهابا می ریزن..

چقد گذشت؟خوابم برد؟این اهنگ مزخرف شهره چیه که داره پخش می شه؟

از دسته ی مبل می گیرم که بلند شم،چند روزه که چیزی نخوردم؟این کوفتگیایه بدنم از کجا می یاد؟پاکت که رو مبله،فندکم کجاست پس؟فندکشو کجا گذاشتم؟روی همون میز توالت...چشمه م می خوره به ادمه هه ی تو اینه.چقد این قیافه م غریبه ست،چقد مرده م که من،کی مُردم؟از وقتی رفتی؟پیش خودم زمزمه می کنم برمی گردی؟شونه هامو می اندازم بالا

سرده...پنجره ها رو باز می کنم ،اگه الان بودی می گفتی اون پنجره رو ببند پرستو خانوم.می بینی هوا سرده و فصل کوچ،مهاجرتت می گیره،اون وقت من می مونم و غصه ی رفتن تو

اما حالا من موندمو غصه ی رفتن تو...

منی که ادم موندن نبودم،منی که اسمم بود مهاجرخانوم،چی شد موندم و پاگیرشدم و تو رفتی؟

میام از پشت در،حوله مرو بردارم،دلم برای بغلت تنگ شده،حوله ی تو رو برمی دارم که دستایه حوله ت بغلم کنن

صدای شر شر اب...

پیراهن سرمه ایه تو رو برمی دارم بپوشم....پری پر پر اون پیراهن سرمه ایه م کو که با این شلوارم ست بود؟پیداشنمی کنمدیرم شده،وقتی سرت و بلند کردی و منو با اون پیراهن سرمه ایه تو تنم تو چارچوب در دیدی قیافه ت دیدنی بود...

دیگه بوت رو نمی شه از سر دادن بینی م روی گردنو پشت گوشت بشنوم...از ادکلن تو می زنم

مرده شور دست خطت رو ببرن که حتی بودن و حضورت روی ِ در یخچال هم جا خوش کرده...

تربچه شب که میام بلوز دکمه دار تنت باشه،دونه دونه باز کردن دکمه هاشو و تاخیری که واسه رسیدن به تنت دارمو دوست دارم..

اشکی اسه اومدن دیگه نیست،بطری اب رو بر می دارم و در یخچال رو محکم می کوبم...کی دستم رفت سمت گوشیم و این اهنگ مارک انتونی پلی شد؟

 

در بالکن اشپزخونه رو باز می کنم و با سیگار روشن و موهای ِ خیس می رم بیرون...

برمی گردی؟شونه هامو می اندازم بالا..نیدونم

راستی دعوامون شد رفتی؟ناراحتت کردم؟ناراحتم کردی؟

یادم نیست

به دیوار بالکن تکیه می دم و سُر می خورمو رو زمین پخش می شم...

هوا سوز داره]الان که وسطایه دی ماه  ِ چه وقته کوچ ِ پرنده هایه خنگ که الان دارید می رید؟منم جا موندم...با یه پک عمیق بغضمو قورت می دم

زنگ اف اف کلافه م کرده...بابا جان نیستیم،یکی مون رفته اون یکیمونم هم که جا مونده مُرده.اقاهه ی دیلیوریه...یه پاکت مشکی براق برام اورده که سر نرگسایه زردوسفید ِ  شبنم دارش از پاکت زده بیرون...گلارو برمی دارم از توش...ته پاکت یه بسته سیگاره و فندک خودم...همین جوری که دارم گلا رو بو می کنم می گم برمی گردی؟شونه هامو می اندازم بالا...

 

روزایه امتحانو زندگانیه نرم و ولویه من!!!

این روزا روزایه امتحانه...جزوه ها یه دست نخورده در طول ترم بهم دهن کجی می کنن.منم زبونمو براشون درمیارمو بایه خنده ی بلندوتحقیرامیز بهشون می گم خیال کردید که من نتونم شماها رو پاس کنم پرستو واسه هر چیزی همون موقع تایم می ذاره پرستو هیچ وقت فرصتهاشو از دست نمی ده حتی لحظه هایه نود زندگیشو و از ای کاش هایه به جا مونده از نجنبیدنها متنفره...پرستو تو لحظه هایی که داره با همه ی توانش رو کار پیش روش تمرکز میکنه ...

روزایه خوبیه....از صبح درس خوندنا شروع می شه و عصر خوابیدنها هم هست و ماگ خنگه ست که هی از انواع نوشیدنیایه گرم واسه سرحوصله بودنم موقع درس خوندنا پروخالی می شه..ناخنک زدن بین صفحه هایه کتابایه تو لیست انتظار خوندنمم هست بین خستگیایه درس خوندن وجایزه ی انجام دادن برنامه ی هر روز درس خوندنا فیلم دیدنایه اخر ِ شب ِ...عاشق زندگی کردنایه برنامه دار ِ فیلم دار ِ کتاب دار ِ اتدد جدید دار ِ سرد وپتو عروسکی پیچیده به خود ِ

لاک صورتی  چرک یواش دار ِِ بیلاخ نشون دادن دار ِِبه ادمایه غرغرویه دوروبرمم ...

دوست دارم خودم لباسهاتو اتو کنم،از خشکشویی متنفرم،از اینکه بویه لباسایه تو بخاربشه و از تو مغازه قاطیه همه ی بویه لباسایه دیگه بره بیرون بدم می یاد

دوست دارم خودم لباسهاتو اتو کنم،دوست دارم اون سی دی فرانسویه رو هم بذارم تو پلیر .با هر ریتم اون تکون تکون بخورم و اتو رو بلغزونم روی چروکایه پیراهن تو..بویه تنت رو از لابه لایه هزار جور نرم کننده و سفیدکننده وچه وچه که رو پیرهنت مونده و من می تونم تشخیصش بدم و فرو بدم تو ریه هام..که هوایه به جا مونده از تو روی پیرهنتو ببلعم،که حواسم باشه رژ نداشته باشم که لابه لایه بوسه هایی که رو یقه ی پیراهنت می شینه ای واهایه من واسه لکه های قرمز بجا مونده رو یقه ی پیراهنت بلند نشه..

لباساتو خودم باید اتو کنم که با دیدن دکمه های پیراهنت  یاد ِ نازکردنا و سربه سرگذاشتنام موقع باز کردنشون بیوفتم

اوهوم از خشکشویی که بخواد موقع نبودنات ،بویه پیراهنت رو  از من بگیره بدم میاد...

از كتاب خونيهام...

معشوق من چنان لطيف است كه خود را به بودن نيالوده است كه اگر جامه ي وجود بر تن مي كرد نه معشوق من بود...

                                   گفتگوهاي تنهايي (جلد1)/دكتر شريعتي

از كتاب خونيهام...

چه زشت است از قزبانيهاي خويش در راه ايمان خويش سخن گفتن!

              گفتگوهاي تنهايي(جلد1)/دكتر شريعتي