زهی رباب دل من به دست چون تو ربابی است...

اوین مسیج زده:

کل دیشب داشتم خوابتو می دیدم .اتفاقی افتاده؟
دیگه از دیدنشو بهم ریختنهام نمی خواستم به کسی بگم ...نمی خواستم بگم چقدر درد داره وقتی همه ی وجودت اونو فریاد می کنه یه قیافه ی بی توجه به خانومی که کنارش نشسته بگیری و همونطور که داری سیگارت و روشن می کنی با خم کردن سر سلام ِ مختصری بهش  کنی...می خواستم حسودیمو تو لحظه هایی که داشت از شیک خانومه کناریش می خورد نگم...از زیرلب زمزمه هام که می لرزیدم و می گفتم :

I never needed you to be strong

I never needed you for pointing out my wrongs

I never needed pain, I never needed strain

My love for you was strong enough, you should have known

 

از محکم بودنام و خندیدنایه تظاهریم نگم...از شام نخوردنه و زودتر تو رختخواب رفتنه نگم...نگم که سرونازو تنگتر از هر شب بغل کردم و وقتی مامانی لامپارو خاموش کرد اشکای من بود که بی مهابا می ریخت روی بالشم و صورت خرسیارو خیس می کرد..

 

سخت دل می بندم پس بهم حق بدید سخت هم دل بکنم...

 

از شریعتی تو سالگرد نبودن هایش....


مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمی گذارند،زندگی اش از او دفاع می کند،زمان تبرئه اش می کند،پلیدان هرگز پاکدامنی را نمی توانند الود،هر چند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده باشند...

 

 

هنوز بعد 33سال نمی دونن ازت تجلیل کنن یا انکارت کنن.با اینهمه کتاب و سخنرانیایی که از خودت به جا گذاشتی هنوز نمی دونن شیعه و خداپرست بودی یا کافر و مارکسیست

یه خیابون کلفت موازی ولیعصر به اسمت زدن اما مجوز داشتن غرفه تو نمایشگاه کتاب بهت ندادن...

گیجشون کردی قربونت برم می خوان  کت و شلوار مارکدار و کرواتت و نشونه ی بی ایمونیت بگیرن اون وخ چه طوری علی علی گفتنا و فاطمه تعریف کردناتو نادیده بگیرن

همین، همین تعریف کردنا به شیوه ی خودته که تمام بنیاد فکری ما رو عوض کرده و شدیم ارادتمندت

اخه کی می تونه " انسان بی خود"رو بخونه و تو تفکراتش ،تو عملش دچار تعلل نشه...کی می تونه "حج"رو بخونه و دنبال "اسماعیلش" نباشه؟...کی می تونه "توتم پرستی "بخونه وهر وخ قلم می گیره دستش نگه "قلم توتم من است"

کی می تونه فرق عشق و دوست داشتنها رو تو نوشته هات بخونه و باز بتونه از این دو تا لغت به یه معنا استفاده کنه...این جوری خرابمون کردی استاد این جوری شد که جهان بینیمونو عوض کردی دکتر

 

 

ای ازادی ،تو را دوست دارم،به تو نیازمندم و به تو عشق می ورزم،بی تو زندگی دشوار است ،بی تو من هم نیستم،هستم،اما من نیستم...

ای ازادی،من از ستم بیزارم،از بند بیزارم،از زنجیر بیزارم،از زندان بیزارم،از حکومت بیزارم،از باید بیزارم،از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم

 

کاش...


 

کاش می شد بغل کسی که دوسش داریو داشته باشی...

کنکور ِ طبیعی یا سزارین؟

می گم مهرشاد 10 روز مونده تا کنکورت؟
می گه نه،14روز

مامان می گه مثه این خانومای حامله که زمان زایمانشونو دقیق دارن مهرشادم زمان فارغ شدنشو دقیق می دونه

می گم نمی شه سزارین کنی که زودتر خلاص شی؟:ی

22 خرداد کلاس زبانا برگزار نمی شن...

یادم میاد

اون روز که داشتیم چهارراه ولیعصر رو می اومدیم پایین،از قدس به سمت انقلاب بسته بودن،مجبورمون کردن که قدس رو بریم بالا

نسبت به روزای دیگه،ادما بیشتر بودن.حداقل من دوست داشتم  فک کنم که امروز ادمای بیشتری به همون دلیلی که من اونجام ،اونجان

نگاه می کردیم این ادمای عینک دودی به چش زده که سر ظهری تو اون افتاب هوس پیاده روی کردن کدوم طرف می رن ،ما هم با اونا همون طرف بریم

یه جورایی نگا هها هراس داشت،لبخندا هیستریک بود و حداقل دست من یخ..

فضا سنگین بود...

به میناهه گفتم:وااااا،اینا چرا اینطوری می کنن؟خوب ما الان چطوری بریم کلاس زبانمون؟دیرمون می شه خب...

خانومه برگشت.نگاهم کرد و خندید...خندید...

گفت :اره،امروز هممون داریم می ریم کلاس زبانامون

دست میناهه رو محکم تر گرفتم

اینجوری تنها می مونیم...

به لهستانی ها حمله بردند.من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم

به سراغ یهودی ها رفتند.من یهودی نبودم،پس اعتراضی نکردم

انگاه به لیبرال ها فشار اوردند.من لیبرال نبودم ،اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونیست ها رسید.کمونیست نبودم ،بنابراین اعتراضی نکردم

سرانجام به سراغ من امدند.هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود تا اعتراضی کند

 

                                                         "مارتین نیمولر"

همیشه می گفتی عقل در این نیست که جلوی احساسو بگیری ،بلکه در اینه که همه چیزو احساس کنی.هر طور باشه

 

              خرده جنایت های زناشوهری(اشمیت)

I can survive

همین جوری که دارم برچسبای سفید رنگو به ناخونام می چسبونم تا فرنچ کنم به تقویم روی میز کامپیوترم نگاه می کنم ، بیستمه

تقویم توی کیفمم نگاه می کنم ماه پیشم بیست و یکم تیک خورده،به ماه پیش می رسم که پونزدهم  رو تیک زدم و کنارش نوشتم :

سرتو بگیر بالا و قیافه ی ادم   بازنده ها رو نگیر و به ادمی که فک کرد شکستت لبخند بزن...

بعضی وقتا یه دردایی رو تحمل می کنیم و ازش زنده می اییم بیرون که حتی خودمون هم وقتی به عقب برمی گردیم نه عمق ماجراهه رو باور می کنیم نه نجات پیدا کردنه رو ....

یه لحظه فک می کنم اون روز چه دردو فشاریو متحمل شدم که باعث شد خونریزیه ماهیانه ام پنج روز جلو بیوفته.پنج روز...

 

با هم بودنا

دقیقن نمی دونم چند سال اما بیشتر از 30 ساله امریکاس..

می گم چرا از Sue جدا شدی؟

می گه دیگه با هم حال نمی کردیم

می گم بالاخره دوست دخترت بود یا خانومت؟

می گه 23 سال بود که با هم بودیم،سال اخر شد خانومم

می گم نگفتی دلیل کات کردنه چی بودها؟

می گه من می خواستم بیام تو این شهر جنگلی زندگی کنم اما اون این محیط و دوست نداشت.تازه احساس کردم دیگه قلبش با من نیست

همدیگه رو ترک کردیم که هر کی بهتر بتونه به زندگیش برسه...

می گم تنهایی؟

می گه یعنی تو واقعن فک می کنی دایی خوش تیپت تنها می مونه؟شب عکس دوست دخترامو برات میل می کنم..

گوشی رو می دم به مامان و به این فکر می کنم چه خوب که بعد از 23 سال هم می شه همدیگه رو ترک کرد...که داییه دوباره یادم اورد که دلیل پیوند ادما سالهای با هم بودنشون نیس ،حس قلباس که با هم بودنارو تعیین می کنه

              باشد که اینگونه باشیم....

 

پ.ن اختصاصی برای حسن:

      فک می کنم هم من و هم نیلوفر جون  نبودتو حس می کنیم و اگه می خونی می خوام که باز بگی کجاها هجو می شه نوشته هام.ابتذال نوشته هامو خوبه که باز به یادم بیاری هر چند که من با همه ی گفته هات موافق نباشم...

                 

سرنوشت مملکت ما دست کیه؟؟؟؟

سرنوشت این دنیا ،چه خوب و چه بد،در دست دو گروه است:

خردمندها و مبارزها

                        

                                 شاهدخت سرزمین ابدیت"ارش حجازی"

میناهه اس ام اس می زنه و می گه:

می دونم دیگه برات مهم نیس اما امیر امروز هنر بود

تکیه می دم به دیوار پشتم. اب گلومو به زور قورت می دم ،صدای معصومه میاد که داره صدام میزنه

نمی تونم جوابشو بدم.می ترسم اگه کوچکترین حرفی بزنم اشکام بریزن پایین...فک می کردم تموم شده...فک می کردم دیگه با اومدن اسمش نگاهاش برام تداعی نمی شه ...احساس درد و خستگی می کنم

اس ام اس می زنم به میناهه و می گم:

خسته ام  ریرا،می ایی همسفرم شوی؟

میناهه اس ام اس می زنه:

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

 

لبخند می زنم و اشکم همزمان باهاش می ریزه پایین

زیر لب زمزمه می کنم:

گویند دل به ان بت نامهربان مده

دل ان زمان ربود که نامهربان نبود...

 

 

عشقانه

دیگر نه از خدا خواهم گفت

نه از عشق...

تو از هر گفته ای گویا تری

حسین پناهی

این روزا دوس پسر می خوام

انقدر کله شق هستم که اگه  با یه اقایی واسه اولین بار برخورد داشته باشم و باهم دست  بدیم اگه تو طول گفتگو اون چیزی که فک می کردم نباشه وقت خدافظی اگه دستشو بیاره جلو دستمو به نشانه ی  ادب بذارم رو سینه مو ودستشو رد کنم و  رد شم، برم

انقدر کله شق هستم که  اگه از روبه روم  یه پسر خیلی مغرورانه و صاف و شیک و سیخ  بیاد و تو چشام زل بزنه تا من از راهش برم کنار،تو چشاش زل بزنم و از جلوش نرم کنار و بهم برخورد کنیم...

انقدر کله شق هستم که اگه از یکی خوشم اومد برم جلو خواسته مو مطرح کنم ، حتی اگه نه بشنوم...

 

پس منو نشکونید منی که این روزا با نگاهم می گم ای اقایون بهتون نیاز دارم...می دونید که کله شقم معلوم نیس این بار چی کار کنم این بار چه جوری-به هر قیمتی که واسه خودم تموم بشه-از کنارتون رد شم..نذارید سنسورایه زنانگیم از کار بیوفته...

 

دوس پسر

دوست پسری که وقتی سرتو می ذاری روی سینه اش ،بغلش بوی لایت سیگار و عطر خودشو نده و زبری ته ریشش صورتتو قلقلک نده،به لعنت خدا هم نمی ارزه...

الان دیگه مهم نیس اما...

امروز سر کلاس احتمال ،همه ی امید ریاضی هایی که می نوشتم  شبیه امیر می شد.از لجاجت خودم برای اینکه "د"را کاملن شکل دال بنویسم خنده ام گرفته بود...

پ.ن:

نوشته هه ماله قبلناس...

حوالی ما...

 

این روزها زندگانی می گذرد،هیچ اتفاق خارج از برنامه و تصوری نمی افتد،هیچ کس نگران" کس دیگر" نیست،هیچ نگاهی چشم انتظار نگاهی نیست

دیگر هیچ قلبی با دیدن "کس دیگر"وحشیانه خودش را بر درودیوار سینه نمی کوبد.

سر انگشتان هم عادت لغزیدن لابه لای ورق های فال حافظ را هم از دست داده اند.

چشم ها از تلاقی کردن با سیاهی بی نهایت چشم های "کس دیگر"واهمه ای ندارند

دیگر دستها در پی نوازش نیستند

لبها حوصله ی حرکت هلالی رژ را روی خود ندارند

و نیز تار موها هم دیگر برایشان چندان مهم نیست که دقیقن پشت سر هم بایستند،همین قدر که شانه خورده باشند برایشان کافی است.واقعیتش این روزها مقنعه و شال و روسری هم تفاوت چندانی با هم ندارند

ناخن ها هم دیگر برای  از ته گرفته شدن و نداشتن لاک  اخم هایشان در هم نیست،گویی انها هم مهربانتر و باحوصله تر شده اند

از رویش موهای دست برایتان بگویم،انگار دیگر داشتن مو روی دست خارج از زنانگی نیست بلکه بخشی از خلقت تصور می شودو حتی خود ِ من هم از بودنشان ازرده نمی شوم....

کاری نمی شود کرد گفتم که اتفاق خارق العاده ای در این حوالی رخ نمی دهد....  

مردی که در کمال مردانگی نامردی را به جا اورد

 کاش حوصله و لغت کافی واسه گفتن این دردها داشتم....

دردهایی از جنس اب رفتن اعتماد به نفسم...اخ که چه بد کردی مرد

 

*عنوان از دکتر شریعتی بود.حوصله کردم کاملشو می ذارم

هوای ملس

چه هوای بغل خواهیه

،

هوایه امروز