تو قوری پیرکسه یه مشت پونه ی وحشی که خودم کندمشون حتی ،شستم و با اب جوش گذاشتم رو اجاق تا بجوشه وبجوشه و بجوشه
وحشتناک سرما خوردم.شاید سرماخوردگی فقط یه بهونه ست واسه همه ی این دردایی که دارم می کشم...
زخم روی دستم جاش مونده.خوبیه زخما به اینه که نمی ذارن دردایی که کشیدی یادت بره. گوشیه رو پلیرِ...
وقتشه وقتشه رفتن وقتشه
وقتشه از تو گذشتن وقتشه
فرصت تولد دوباره نیست
مردن دوباره ی من وقتشه....
تو اتاق خوابم مامان داد می زنه :پری بیا این قوریه ابش خشک شدااااااا<;/P>
قوریه رو می یارم می ذارم رو میز کامپیوتره.فولدر پیانو رو پلی می کنم و سویشرت قرمزه رو از تنم در میارم می ندازم رو سرم و در قوری رو برمی دارم .بخارایه جوشوندهه می زنه تو صورتم.یه گرمایه لذت بخشی داره...یه داغی ای که مستقیم می خوره تو چشمات...که نفس که می کشی بویه پونه هست که می ره تو همه ی وجودت...
نفس می کشی و می خوای به هیچی فکر نکنی اما زخمای ِ دست میناهه از جلوی چشمات نمی رن کنار...دست ِ راستی که با خراشایه کوچیکو بزرگ تیغ دستشو تیکه تیکه کرده.که خودش کرده.یادِ بی تفاوتی خودم که دستشو می بینمو حتی یه اخی نمی گم وسیگاری که می کشه و بوس کوچیکی که از لپم می کنه ودستی که تکون می ده و همچنان بی حرکتی من....
یاد کابوسایی که 1 هفته ست خوابو ازم گرفته و حتی یه لحظه از جلوی چشمام کنار نمی ره.تو دانشگا وقت جزوه نویسی وتو اتوبوس وقتی دارم از پنجره بیرونو نگا می کنم هم هی تصویراییه این خوابایه وحشتناکه که جلوی چشام رژه می رن....
یاد سجاده ی گوشه ی اتاق که بم دهن کجی می کنه و من 2هفته ست نگاهشم نمی کنمو با خداش قهرم...قهر که نه ،به نبودنش رسیدم..
یاد صدای میناهه که هی تو گوشم می پیچه:پرستو مهسا گفته من با پرستو هیچ صنمی ندارم
یاد عصرایه بارونی غمناک ِ این یه هفته ی لعنتی که هیچ کسی رونداشتی که بش مسج بزنی و ازش بخوای که تو قدم زدنات باهات باشه...که همه ی عصرا خودت بودی و پاکت سیگارت که بلوار کشاورز می پیچیدی تو 16اذر و سیناپور ودیدن خودت جلوی در کافه...
یاد اون دانشگاه تهران لعنتی که با اون نرده های سبزش توی قدس دهنتو سرویس کرده و بعد از 3سال هنوز نمی تونی فراموش کنی که اینجا حق تو بوده که براش همه ی شبو روزایه 12 سال از زندگیتو فداش کرده بودیو بهش نرسیدی.که هنوزم ایمان داری بودن تو اون دانگاه حق تو بوده.حق تو بخاطر همه ی جنگیدنهات و شاید می شده تنها دل خوشیت که این روزا سهم تو ازش فقط دیواراییه سیمانی سمت خیابونه قدسه که خشماتو روش خالی کنی که صدای نعره های اقاشیره ی توتو با کشیدن دستت رو سیماناش خفه کنی
که هی جمله ی پرستو دختر سخت و حاشیه اییه تو سرت وول می خوره
که دعوای هر شب باباهه رو اعصابته
یاد شاهینی که رفته به میناهه گفته پرستو چرا این جوری باهام رفتار کرد؟حتی تو صورتمم نگا نکرد وقتی که بم سلام کرد...داره بم بی اعتنایی می کنه...داره به شخصیتم توهین می کنه.یاد اینکه گفته حتمن پریود بوده، که اعصابش بهم ریخته بوده که با من اینطوری رفتار کرده...خنده م می گیره که میناهه بعد یه هفته بهش گفته بوده پرستو الان پریوده و رفتارش کاملن از روی ارامش اعصاب بوده...
بخارایه جوشونده رو با ولع می دم بالا و به دستم که دو طرفه قوری گرفتم نگا می کنمو با دست راستم دستبندی که به دست چپه بستمو لمس می کنم
که از اون فاصله چه جوری دیدم از این دستبنده خریدی شاهین که منم یه دونه ازش خریدم وکاش می فهمیدی که این دختره کنده .برم نمی گرده اما یه جاهایی هوایه دله رو هم داره...