از فیلم دیدنهام...

- غیرممکنه

+ باید فقط باور داشته باشی که می شه

- بعضی وقتا قبل از صبحانه به 6 چیز غیرممکن اعتقاد پیدا می کنم...

....

- 6-چیز غیرممکن الیس،بشمارشون

1-یه شربت هست که می تونه تو رو کوچیک کنه

2-یه کیک هست که می تونه تو رو بزرگ کنه

3-حیوانات می تونن صحبت کنن

4-گربه ها می تونن ناپدید شن

5-جایی به اسم "سرزمین عجایب "وجود داره

6-من می تونم" جابرواکی" رو بکشم

                                           الیس در سرزمین عجایب(  /(Alice in wonderland تیم برتون

 

***دارم تمرینش می کنم...قبل از صبحانه به ۶ چیز غیرممکنه زندگیم اعتقاد پیدا کنم و جابرواکی زندگانیمو بکشم حتی...

مثل همیشه ...محاسبات برنده ست

اقای ایگرگ ورزشکار تیم ملی است.اقای ایگرگ را من ندیده ام.خاله امده است می گوید اقای ایگرگ چنین است و چنان است.شوهر خاله م مربی اقای ایگرگ است.شوهر خاله م مربی تیم ملی است...اقای ایگرگ زن می خواهد.شوهر خاله م مرا دوست دارد.شوهر خاله م مرا خیلی دوست دارد...شوهر خاله م به اقای ایگرگ گفته است پرستو چنین است و چنان است.اقای ایگرگ می خواهد مرا ببیند...از مسابقات مغولستان برگشته اند.دور هم جمع هستیم گوشی شوهرخاله زنگ می خورد می گذارد روی اسپیکر عادت دارد بگذارد روی اسپیکر.اقای ایگرگ است می پرسد برای اردوی مسابقات اسیایی گوانگجو نمی ایی سر تمرینات؟...می گوید می ایی بیا نمی ایی نیا به من ربطی ندارد. من زنم را می خواهم.(مرا می گوید).ادمهای دور هم می زنند زیر خنده ،من؟نه سرخ می شوم نه می روم اشپزخانه...من هم می خندم.بلند بلند

گفته م نه،نمی خواهم اقای ایگرگ را ببینم و با هم اشنا شویم.چرا؟چون نمی خواهم

مسابقات اسیایی گوانگجو شروع شده...اقای ایگرگ را در تلویزیون می بینم...اقای ایگرگ بزرگ است و بغل گنده ای دارد.اقای ایگرگ چهره ی مهربانی دارد...اقای ایگرگ غول ِ مهربان است.شوهر خاله م می گوید اقای ایگرگ خوش قلب است.من از اقاههای غولی که مهربان هستند و می خندند خوشم می اید...اقای ایگرگ محکم است .اقای ایگرگ مرد است ...

اقای ایگرگ مدال می اورد.خاله و مامان به شوخی و خنده به  من تبریک می گویند من این بار دلم اقای ایگرگ را می خواهد...می دانم اقایه ایگرگ از لحاظ فکری به من  نمی اید می دانم دنیاهامان فرق دارد و بینش یک شکاف اندازه ی خدا هست اما ته دلم به اقای ایگرگ فکر می کنم...

نام اقای ایگرگ را در گوگل سرچ می کنم و خنده م می شود که نامش در ویکیپدیا هست...اخبار مسابقاتش را دنبال می کنم .اقای ایگرگ در وزن خودش و در وزن اُپن مسابقه می دهد.صبحها لیوان چای بدست و لقمه به دهان مسابقاتش را می بینم و کرم پودرم را هم جلوی تلویزیون به صورت می زنم.مسابقه ش طول کشیده و من دیر به دانشگاه می رسم .مامان زنگ می زند که  ماست کاله ی سون 5% بخر و لباس بابا رو از خشکشویی بگیر.می گویم دیگه کاری نداری؟می گوید نقره اوردید خانوم ...اقای ایگرگ دو مدال اورده است.شاید تقصیر خاله و مامان است که هی اقایه ایگرگ را یاد من می ا ورند.من می دانم اقایه ایگرگ را نمی خواهم اما ته دلم می گوید می خواهم .... ته دلم از تنهایی و نداشتن اقایه خندان ِ مهربان ِ بغل گنده خسته است اما پرستویی که ان بالا در مغزم نشسته ادم حساب کتاب است.همیشه حساب کتاب می کند اجازه ی دل خواستنهارا به من نمی دهد و بلندتر می گوید نه

خاله امده خانه ی ما.امشب شوهر خاله اینا از گوانگجو می ایند .از من می خواهد به فرودگاه بروم.پرستویی که ان بالا در مغزم است بلند می گوید نه ،پرستو نمی اید.نمی خواهم از نزدیک اقایه غول را ببینم .می ترسم...می ترسم ببینمش و تصمیم دلی بگیرم و به شوهر خاله بگویم می خواهم ببینمش ..می گویم نه چون می دانم ادمهایه هم نیستیم... .اما ته دلم یواشکی پا می شود و وبه حمام می رود و ان مانتو خوشگله را اتو می کند و لوازم ارایشش را در کیف رسمی اش می گذارد و سریع می رود در ماشین می نشیند و جایی که فلش زده فرودگاه امام رژش را پررنگ می کند...

عکس اقای ایگرگ را بزرگ در فرودگاه زده اند.اقایه ایگرگ را از پشت شیشه ها می بینم.اقای ایگرگ از همه ی اقاهایه دیگر بلندتر و بزرگتر است....غوله مهربانیست...دوست دارم از گیت که می اید بیرون بروم بغلش  کنم و حتی گریه کنم و بگویم این 10 روز که نبودی دلم برایت تنگ شده بود!

حلقه  گل انداخته اند دور گردنش.اقای ایگرگ مرانمی شناسد.اقای ایگرگ من را ندیده است..من پیش شوهرخاله م ایستاده م شوهر خاله م کنار برادر اقای ایگرگ ایستاده است...اقای ایگرگ اما پیش ما نیست...اقای ایگرگ دورش شلوغ است...عکس پشت عکس و مصاحبه پشت مصاحبه...

اقایه ایگرگ مرا نمی بیند و ما سوار اسانسور می شویم که به پارکینگ  برویم  از لایه درهایه اسانسور اقایه ایگرگ را می بینم که جلوی عکسش ایستاده و ادمها حلقه ش کردن .انگار صدها کیلومتر از هم دوریم و من از این فاصله می بینمش که لباس ورزشی  سفید ادیداس پوشیده و یه کوله ی قرمز پشتشه که کولهه واسه اقا غوله خیلی کوچیک است  و  من این غول مهربان را فراموش نمی کنم و حتی گاهی دلم برایش تنگ هم می شود ...

این روزایه من...

 

معلومه این روزا همه ش کله م توی فیلمو کتابه؟؟؟؟

از فیلم دیدنهام...

من نمی دونم که مامان درست می گفت یا نه

 یا سروان دان

من نمی دونم

که هر کدوم از ما سرنوشتی داریم یا همه اتفاقات تصادفیه درست مثل گذر نسیم

اما من فکر می کنم شاید هر دوشون درست باشه

شاید هر دوشون تو یه زمان اتفاق می افته...

 

                  فارست گامپ(Forrest Gump)/ رابرت زمیکس

از فیلم دیدنهام...


Clementine: I'm  Clementinet,So, no jokes about my name

Joel: I think your name is magical

Clementine: This is it, Joel. It's gonna be gone soon

Joel: I know

Clementine: What do we do?

Joul:enjoy it

 

Eternal sunshine of the spotless mind/Michel Gondry

از کتاب خونیهام...

جواهر جان چای را یک رنگ دوست داشت.با مامان هزار نوع چایی جورواجور می خریدند.پارچه ی بزرگی روی میز اشپزخانه پهن می کردند و همه را روی ان ولو.جواهر جان می گفت هر کدام یک چیز خوب دارند.یکی عطر دارد.یکی رنگ و یکی حال.دوست نداشت وقتی چای ها را مخلوط می کند کسی دوروبرش بپلکد.و او گوشه ی درگاهی می ایستاد و از میان مهره های اویزان ِ درگاهی،به دست هایش خیره می شد که بالا و پایین می رفتند و می چرخیدند و با ذره های چایی یکی می شدند...

 

                                                زیر افتاب خوش خیال عصر/جیران گاهان

وارستگی پاییزانه


باید عصر پاییز باشه..باید هواش تاریک باشه...باید موهاتو داده باشی بالا و دم اسبیتو از بالا بسته باشی...باید سویشرت ادیداس سبز بلنده و گشاده رو پوشیده باشی و کوله چارخونه هه که عروسک خنگه ازش اویزونه رو کولت باشه ...باید چهار راه ولیعصرو بیای پایین سمت انقلاب.باید از سمت دانشگاه بیای ...باید سرت بالا باشه و اسمون تاریک و سیاه رو ببینی که چطوری خودشو از لابه لای شاخه و برگای درختا کنار پیاده رو که خودشونو رسوندن به نرده ها خودنمایی می کنه انگاری این درختا یه پل سبز ساختن...باید بویه ته مونده های سیگار و اسپری بلک بلو اسپرتت رو بدی...باید کتونی کرم ِ که از روزایه بارونی قبل لکه داره و تو نکردی تمیزشون کنی پات باشه..باید سر هر چراغ قرمز عابر پیاده تا سبز شدنش وایسی تا تایمه کشدار و مزه دار بگذره....باید دستت تو جیبت باشه و باید هنسفری تو گوشت باشه و با شهریار قنبری  زیر لب بخونی :

تو ای نایاب ای ناب

مرا دریاب دریاب

منم بی نام بی بام

مرا دریاب تا خواب

مرا دریاب مستانه

مرادریاب تا خانه

مراقب باش تا بوسه

مرا دریاب بر شانه

....

 

تا بفهمی من چی می گم...

 

 

از کتاب خونیهام...

خیلی چیزها هست که باید خودت به تنهایی حل و فصل شان کنی.دوست داشتم در اتلیه را محکم بکوبم و بروم شهرک و دوچرخه ی قرمزم را از انباری بردارم و روغن کاری اش کنم و با سرعت تمام از تهران دور شوم و فرار کنم از همه ی چیزهایی که خیلی خیلی از من بزرگتر بودند و خارج از اختیار من.گوشی ام را در اتلیه جا می گذاشتم و می رفتم.نباید هیچ ردپایی برجا می ماند.باید محو می شدم.شبح سرگردان.

 

 

                                                            یوسف اباد،خیابان سی و سوم/سینا دادخواه

از فیلم دیدنام...

زخمای ادم سرمایه ست حامد.سرمایه تو با اینو اون تقسیم نکن.داد نکش.هوار نکش.اروم و بی سروصدا همه چیز رو تحمل کن

 

            شب یلدا/کیومرث پوراحمد

بخور گرفتن یا دوره ی خاطرات؟

تو قوری پیرکسه یه مشت پونه ی وحشی که خودم کندمشون حتی ،شستم و با اب جوش گذاشتم رو اجاق تا بجوشه وبجوشه و بجوشه

وحشتناک سرما خوردم.شاید سرماخوردگی فقط یه بهونه ست واسه همه ی این دردایی که دارم می کشم...

زخم روی دستم جاش مونده.خوبیه زخما به اینه که نمی ذارن دردایی که کشیدی یادت بره. گوشیه رو پلیرِ...

وقتشه وقتشه رفتن وقتشه

وقتشه از تو گذشتن وقتشه

فرصت تولد دوباره نیست

مردن دوباره ی من وقتشه....

تو اتاق خوابم مامان داد می زنه :پری بیا این قوریه ابش خشک شدااااااا<;/P>

قوریه رو می یارم می ذارم رو میز کامپیوتره.فولدر پیانو رو پلی می کنم و سویشرت قرمزه رو از تنم در میارم می ندازم رو سرم و در قوری رو برمی دارم .بخارایه جوشوندهه می زنه تو صورتم.یه گرمایه لذت بخشی داره...یه داغی ای که مستقیم می خوره تو چشمات...که نفس که می کشی بویه پونه هست که می ره تو همه ی وجودت...

نفس می کشی و می خوای به هیچی فکر نکنی اما زخمای ِ دست میناهه از جلوی چشمات نمی رن کنار...دست ِ راستی که با خراشایه کوچیکو بزرگ تیغ  دستشو تیکه تیکه کرده.که خودش کرده.یادِ بی تفاوتی خودم که دستشو می بینمو حتی یه اخی نمی گم وسیگاری که می کشه و بوس کوچیکی که از لپم می کنه ودستی که تکون می ده و همچنان بی حرکتی من....

یاد کابوسایی که 1 هفته ست خوابو ازم گرفته و حتی یه لحظه از جلوی چشمام کنار نمی ره.تو دانشگا وقت جزوه نویسی وتو اتوبوس  وقتی دارم از پنجره بیرونو نگا می کنم هم هی تصویراییه این خوابایه وحشتناکه که جلوی چشام  رژه می رن....

یاد سجاده ی گوشه ی اتاق که بم دهن کجی می کنه و من 2هفته ست نگاهشم نمی کنمو با خداش قهرم...قهر که نه ،به نبودنش رسیدم..

یاد صدای میناهه که هی تو گوشم می پیچه:پرستو مهسا گفته من با پرستو هیچ صنمی ندارم

یاد عصرایه بارونی غمناک ِ این یه هفته ی لعنتی که هیچ کسی رونداشتی که بش مسج بزنی و ازش بخوای که تو قدم زدنات باهات باشه...که همه ی عصرا خودت بودی و پاکت سیگارت که بلوار کشاورز می پیچیدی تو 16اذر و سیناپور ودیدن خودت جلوی در کافه...

یاد اون دانشگاه تهران لعنتی که با اون نرده های سبزش توی قدس دهنتو سرویس کرده و بعد از 3سال هنوز نمی تونی فراموش کنی که اینجا حق تو بوده که براش همه ی شبو روزایه 12 سال از زندگیتو فداش کرده بودیو بهش نرسیدی.که هنوزم ایمان داری بودن تو اون دانگاه حق تو بوده.حق تو بخاطر همه ی جنگیدنهات و شاید می شده تنها دل خوشیت که این روزا سهم تو ازش فقط دیواراییه سیمانی سمت خیابونه قدسه که خشماتو روش خالی کنی که صدای نعره های اقاشیره ی توتو با کشیدن دستت رو سیماناش خفه کنی

که هی جمله ی  پرستو دختر سخت و حاشیه اییه تو سرت وول می خوره

که دعوای هر شب باباهه رو اعصابته

یاد شاهینی که رفته به میناهه گفته پرستو چرا این جوری باهام رفتار کرد؟حتی تو صورتمم نگا نکرد وقتی که بم سلام کرد...داره بم بی اعتنایی می کنه...داره به شخصیتم توهین می کنه.یاد اینکه گفته حتمن پریود بوده، که اعصابش بهم ریخته بوده که با من اینطوری رفتار کرده...خنده م می گیره که میناهه بعد یه هفته بهش گفته بوده پرستو الان پریوده و رفتارش کاملن از روی ارامش اعصاب بوده...

بخارایه جوشونده رو با ولع می دم بالا و به دستم که دو طرفه قوری گرفتم نگا می کنمو با دست راستم دستبندی که به دست چپه بستمو لمس می کنم

که از اون فاصله چه جوری دیدم از این دستبنده خریدی شاهین که منم یه دونه ازش خریدم وکاش می فهمیدی که این دختره کنده .برم نمی گرده اما یه جاهایی هوایه دله رو هم داره...

دوسته رو می شناسی،یه کم زیادی می شناسی،تو جریان همه ی رابطه هاش واقاهای رابطه هاش هم بودی.نبوده اقای ِ دوستی که کارشون به رختخواب نکشیده باشه،اگه اقایی هم بوده که تن همدیگه رو هنوز لمس نکردن واسه این بوده که تو اون تایم کسی بوده/هست که سرش با اون گرم باشه که مشغول تن اون باشه.نوع خنده و نگاهش رو می شناسی.می دونی با نگاهش،با اون لبخندای تصنعی و حرف زدنها و رفتارهای باب طبع اقایونش،اگه اقایی هم بخواد پاش به رختخواب نرسه،اون این اجازه رو بهش نمی ده...با اقاهه ی محبوبت فقط دوستن.فقط دوست خیلی خیلی صمیمی.می دونی که واسه اون نگه داشتن همچین حریم هایی همچین ادم هایی همچین رابطه هایی اصلن تعریف نشده...الان که دوسته اقاهه ی محبوبته سرش با تنه دیگه ای با ادمه دیگه ای گرمه...می ری تا شاهدِ به قاب کشیدن تن اقاهه ی محبوبت توسط اغوش اون نباشی

امروز فیس بوکمو راه انداختم شاید سببی شد و اینا

امروز به معنی واقعنی واقعنی فهمیدم تنهام....تنهایی که شاخ و دم نداره...۱ساله دارم اینجا می نویسم تعداد دوستای مجازیم به انگشتای یک دست هم نمی رسن...بیرون از اینجا چی؟مینا و اوین ....۱ماه دیگه می شه ۱سال که کافه می رم از اونجا چندتا دوست پیدا کردم؟هیچی...۳سال می رم دانشگا اصلن کسی تو اون خراب شده نیست که من بتونم اسم دوست رو روشون بذارم..در حد همون چند ساعتی که باهمیم.... ۲سالو نیمه می رم کلاس زبان .بگو شماره ی یکی از بچه های اونجا رو نداری؟نچچچ ...-۵.۴ماهه دارم می رم باشگاه از اونا چقد می دونم؟قد اینکه اسم کوچیکه هر کدوم چیه......من چه غلطی دارم می کنم؟؟؟؟کجام؟تو چی انقدر فرو رفتم؟چرا انقدر فرو رفتم؟توی کتابا؟توی فیلما؟چرا کسی رو پیدا نمی کنم که خوشیهامو که ناخوشیهامو باهاشون شیر کنم؟؟؟؟؟؟منزویم؟نیستم..شیطون نیستم که هستم...اجتماعی نیستم؟؟؟می تونم خیلی راحت با هر کسی در هر موقعیتی ارتباط برقرار کنم.انقدری که دکتر جراحی بینی مامان که یک اقای عبوس ۵۰ ساله بود بعد از ۳-۴بار با مامان پیشش رفتن و سربه سر گذاشتن اگه یه جلسه با مامان نمی رفتم سراغمو ازش می گرفت...اصلن چرا کسی پیدا نمی شه که بخواد با من قاطی شه؟اهل خاله زنک بازی نباشه..اهل در اوردن چش پسرا تو دانشگاه و خیابون نباشه اما بشه باهاش حرف زد...بشه خوشی کرد از خوشی حرف زد که خوشیه خاص خودمون رو داشته باشیم.بشه چندین ساعت باهم بود بدون اینکه کله مونو کنیم تو زندگیای هم...تو پرایوسی هم.حتمن باید کل بدبختیا و پرایوسی هم رو بریزیم تو دایره....من چه جوریم که کسی نمی یاد جلو؟؟؟؟چه دختر چه پسر؟دافعه دارم؟سختگیرم؟اره هستم اما خیلیا هستن که سختگیرن که حساسن که قاعده و قانون دارن واسه خودشون.قبول.قانونام زیاده.محدوده هام زیاده ...زیادی خودمو می گیرم؟چمه؟ رفتم جلوی اینه تا خودمو ورانداز کنم.شل و کور هم که نیستم...پس چمه؟چمه که الان فقط اوین برام مونده؟؟؟؟کجای رفتارمو باید عوض کنم؟

اگهی:

لطفن یکی که این خصوصیات رو داره بیاد با من دوست شه...

کَندنت  مبارک

Blue  کیشلوفسکی رو دیدی؟فیلم محبوب زندگیه منه...دیدی ژولیت بینوش دستشو می کشه به دیوارایه سیمانی و خون می یاد...روی دست راستم تمام زخم شده.می سوزه0;  .روانی نیستم اما خشمه باید می زد بیرون کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم حتی اگه کسی هم این وسطا بود لغت نداشتم....

حوصله ی شنیدن نداری حوصله ی اینکه بیاد روبه روت بشینه اما می یاد می شینه و شروع می کنه به حرف زدن...نفس هات ارومه و یه سیگار روشن می کنی و گوش می کنی و اون حرف می زنه...می شنوی که لحظه هایی که سرک می کشیده تو کافه فقط واسه دیدن تو بوده .پک هات شمرده س. قلپ هایه کوچیکی از چاییت می خوری و می شنوی...می شنوی که تو این روزا که تو براش نبودی گوشیه رو بر می داشته به هوای حرف زدن با تو ،شروع می کرده به دردو دل کردن...چیزی نداری براش توت که تکون بخوره فقط می شنوی.شروع می کنه ازاقاهه ی محبوبت  گفتن.از چیزایی که اقاهه ی محبوبت به اون گفته، گفتن.چاییه رو دیگه لب نمی زنی .اشکها رو قورت می دی .نفساتو عمیق تر می کنی .سیگاراتو تندتر پک می زنی و پشت سر هم روشنشون می کنی.نفست بالا نمی یاد که دودشونو بدی تو...فقط پشت سرهم...سیگار از دستت ول می شه و می لرزی و می فهمی که عضلات دستت داره می گیره...می خوای ببرتت بیرون.می خواد ببرتت بالا.خونه ی مهسا.پاهاتو رو 2-3تا پله ی اول می کشی و تعادلتو از دست می دیو می یوفتی رو پله ها و همون جوری ولو رو پله ها با همه ی عضلات گرفته زار می زنی...روی دستت می سوزه و انگشتای دستتو نمی تونی تکون بدی و رگ گردنت گرفته و چشماتو نمی تونی باز کنی و همه ی وجودت می لرزه...4 تا طبقه رو خودتو می کشی بالا و می یوفتی تو بغل مهساو زار می زنی...اشکات نمی یاد اما صدای ضجه هات همه ی بچه هارو لال کرده. اب قند می دن و عود برات روشن می کنن و ژلوفن  می دنو عضلات گردنو بدنتو برات ماساژ می دن...شل می شی اروم می شی سیگار برات روشن می کنن.لال شدی ...سرتو می کنی لابه لای خریدی که بچه ها واسه امروز کردنو هیچی نمی گی .شروع می کنی به شستن ظرفا و  شستنو خرد کردن لوبیا سبز و هویج و پیاز و بادمجونا و کدو ....می زنه پشتت که یه حرفی بزن .مات نگاش می کنی و می گی خوبم...کشوی پلاستیکا رو می ریزی زمینو شروع می کنی به تا کردن همه ی نایلونا...چای می خوری،سیگار می کشی و کار می کنی...میوه ها رو می شوری و وسایل و جابه جا میکنی.همه مشغولن...همه می خوان بخندوننت...می خندی...اوا بلند می شه و خودشو معرفی می کنه یادت می یاد که یه روزی به شوخی گفت من اوا صدات می کنم...مهسا می رقصه و مهتاب صداشو عوض می کنه و فاطی بوست می کنه.میناهه هم اون گوشهه ها وایساده و داره نگات می کنه....صدای جیلیز جیلیز سرخ کردن کرفس می اد صدای اهنگه گمه تو شیطونیه بچه ها اما می شنوی

اگر مانده بودی تو را ...

مهسا می فهمه که شنیدی عوضش می کنه...

هستی خانوم.؟جونم..هستی خانوم؟نه جونم....

فاطی می زنه بهم که قیافه ی ماهارو نگا...همه داریم می میریم،اینجاییم چون می خواییم زنده باشیم.مهتاب داره پیاز رنده می کنه.صدای اهنگه می ریزتت:

منو حالا نوازش کن...

اوا چپ چپ نگات میکنه..میگی پیازا چشامو سوزوند وسرتو می ندازی پایینو  شروع می کنی به هویج پوست کردنت.

می گه:اونیکه می گه  هستی

صدات بالا نمی یاد

داد می زنه اونیکی می گه هستی

میگی مینا می گه منظورش...

داد می زنه تو مینا نیستی ،منظورشو ول کن.چیزی که گفته تو هستی؟؟؟؟؟

اومممممم

اومم و ایم نداره دختر،هستی؟

نه نیستم

خلاص،خلاص پرستو....

می خوای بری ...بوسشون می کنیو اوا دم در محکم بغلت میکنه و می گه چااااکریم دختر...یادش می یوفتی که لحن چاکریماش چه شکلی و چه لحنی بود...

اما کَندی...اما ریختی رو زمین...اما نگات ماته...چشات هنوز اشک داره و صدات هنوز بغض...

که میناهه تو راه، جلوی پارک وایمیسه وتو تاریکی شب ،روی تاپا خودتو جا می کنی و مقنعه تو در می یار یو سیگارتو میکشی و تاپ میخوری و میگی خلاص...می ری بالاتر و می گی خلاص..خلاص..کندم....