از کتاب خونیهام...

چند روزی می شود که کسی را نمی بینم،نمی نویسم،منتظرم.گمان می کنم خسته ام.به راستی که برایم چیز کمی باقی مانده، وبا این همه خوش ندارم انها را از دست بدهم.خیلی خوب می دانم که بوی ِ غروب و سحرگاه را دوباره خواهم یافت،اما یادی از انها برایم نمانده است.پیرتر از انم که دوباره بتوانم متولد شوم

                       میرا /کریستوفر فرانک (مترجم:لیلی گلستان)

خدایا خودم از یاد می برمش.بم تایم بده.تو نکشش...

ادمایی که متوجه م بودنو شاید از اول متو جه شون نبودم، ادمایه مَردم بیشتر شاید

از اونجایی که اونا بودنو من نبودم نگاهاشون باهام بوده، حواسشون بم بوده...وقتی خواستنمو ،خواستن من در کار نبوده پالسایه نگاهاشونو دوروبرم حس کردم...ادمایه مَردم  هیچ کدوم اهل جلو اومدن نبودن از دور بودن.بعضی وقتا به یه جایی می رسی مث من که به  بوده ادمات،ادمایه مَردت حتی از 100کیلومتری هم نیاز پیدا می کنی،که راضی می شه به دلی که از دور برات بزنه...نیاز داری حس کنی نگاهی از دور دنبالته،نگاهی می گرده تا بین چند نفر تو رو پیدا کنه،حواسش هست که رنگ لاکتو با رنگ رژت ست کردی انقده که ریزه به تو...

تا درگیرشون شدم،تا بیشتر از دور بودنو بیشتر از نگاه خواستمشون از دست دادمشون...تا متوجه شون شدم خاکستر شدن و هوتوتو...

تو روزایی جذبه ی نگاتو حس کردم که داغون بودم،که انقد بی توجه به خودم که مقنعه مو تو راه پله ها سر می کردم که لباسا فقط راحت و گشاد باشن که ....نگاهات،خم و راست شدنت واسه اینکه تو زاویه دیدت قرار بگیرمو نه من نه هیچ احمق دیگه ای نمی تونه انکار کنه....تو روزایی اومدی که ناجور تو خودم فرو رفته بودم،نگات منو از خودم از مردابی که توم بود کشیده بیرون،حتی از نوشتنش هم می ترسم چون می ترسم بعد از این نوشته ه بعد از این متوجه بودنم تو هم دود شی تو رو هم گم کنم....اسمتو گذاشتم امید...واسه از دست ندادنت،واسه خراب نشدنت ،نداشته ،اتفاقی نیوفتاده انکارت می کنمو پَسِت می زنم...همه ی رفتاراتو اتفاقی تلقی می کنم و حس ِ تویه چشماتو خودت انکار نکرده خودم انکار می کنم....

چون یاد گرفتم نه به حرفها دل ببندم نه به نگاهها...یعنی دارم تمرین می کنم که یاد بگیرم

وسایلامو اندازه ی ادمام دوست دارم حتی بیشتر...

اتدم شکست...اتدی که 4-5سال از زندگانیمو روزو شب باهاش بودم...اتدی که وقتی تو کافه بودیمو فکرکردم گمش کردم همه ی میزوصندلیایه کافه رو ریختم بهمو زیر پایه تک تک ادمایه تو کافه نشسته رو گرفتم بالا و سطل اشغالی کافه رو زیرورو کردم و راه اومده رو وجب به وجب با صابر گشتم و اشک ریختم اما نبود و اخر سری لایه دفتر یادداشتم تو کیفم بود...اوهوم یه همچین اتدی شکست و ریکشن من چی بود؟ اِاِاِ بابا اتدم شکسته پول بده فردا برم یه بهترشو بخرم....بهترش گیرم میاد؟نیدونم،عمو خسرو برام از کره خریده بودش.یعنی خیلی برام عزیز بود چون عمو خسرو برام خریده بودتش(شوهر خاله هه ) انقد عزیز که روزایه اول از ترس گم کردنش ازش استفاده نمی کردم حتی...اینکه گریه نکردم اینکه غصه نخوردم یعنی بی تفاوت شدم...یعنی به یه ناکجا ابادی دارم میرم که نیدونم...که در برابر نبود میناهه نبود اتد ِ هیچ داد و بیدادی راه ننداختم...

کتاب ّ گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی رو داده بم، دست کشیده رو شونه م  ،از تو کیفش یه بسته پاستیل گذاشته جلوم رو میز ومنو تو دفترش تنها گذاشته و رز زردی که به زور از لابه لای صدتا رز همه رنگ پیدا کردم که هیچ رز زردی نبود جز این یکی برداشته بوش می کنه و میره بیرون...فقط رز دوست داره فقط رز زرد... کتابو ورق میزنم یه جاهایی حواسم دیگه نیست که کجامو همینطور می خونم و اشک می ریزم صدای اومدنشو می شنوم اشکا بیشتر از اونه که بشه پاکشون کرد.می گه وقتی صدای داد و بیداد و اونطور حرف زدناتو پشت تلفن شنیدم شک داشتم این کتابو برات بیارم.شک داشتم هنوزم بخوای بری سمت و سوی شریعتی شک داشتم هنوزم پرستوی شریعتی باشی و اهل خل خل بازی .فک کردم داری تغییر مسیر می دی داری پشت می کنی به همه ی فهمیده ها ت از نفهمیده شدنات خسته شدیو داری همه ی بزرگ شدنا و فرق داشتنا و خط کشیاتو فراموش می کنی...می شینه روبه روم روی دوپا روی زمین...دستامو می گیره توی دستش و سرمو تو بغلش...می گه ادم نمی شی..ادم نمی شی دختر که عاشق ادم نشدناتم...می گه شریعتی خونا تو یه حس وحال و عالم دیگه ن ...هق هق می کنمو می گم خدا بگم شریعتی رو چیکار کنه که همه ی دردایی که دارم می کشم از دست اونه...می گه اما دوست داری اینطور بودنارو..دماغمو می کشم بالا و می گم خیلی...از تو گوشیش برام یه اهنگ می ذاره...می گه چای یا نسکافه؟نسکافه...میره بیرونو دوباره تو دفتر تنها می شم و دوباره زار می زنم....

برگشته ،اهنگ تموم شده نسکافه ی داغو میگیرم سمت لب و دهنمو بخاراش قل قلکم می دن...می گم میناهه مسج زده:

که دلشو شکوندم که ادمه اهل مداراست با همه واسه همین از دست کسی ناراحت نمی شه اما از دست من ناراحت شده که بی معرفتی کردم که تولدش یادم رفته که -نمی دونه یادم بوده و حسی از جنس دوست داشتن نداشتم بهش که تبریک بگم

که نوشته امیدوارم یک روز مدیر شی،دخترک 2ساله تو داشته باشی و یه خونه ی بزرگ وخلوت یا کوچیک و شلوغ داشته باشی ،یه کتابخونه همون جوری که دوست داری و یه تخت پر از ملافه های سفید وپیاونی مشکیت و یه هم اغوشی شیرین.بخاطر همه ی بودنات سپاس و خداحافظ

می گم سکوت کردم.نه دفاع کردم نه انکار نه تصدیق نه حتی اینکه دختر من خیلی وقته خداحافظی کردم کجایی تو؟...گریه می کنم می گم هیچ وقت نسبت به کسی حس تنفر ندارم ،بی تفاوتی یعنی مرگ یه ادم برام یعنی ته ِ حسه بدم بهش اما از شاهین متنفرم که مینا رو ازم گرفت...

نگام می کنه می گه پرستو کاش خدا فقط بین سیلی هایی که بت می زنه یه فرصت سرپا شدن بت می دادو بعد سیلی بعدی بت می زد دختر...

از اهنگ گوش کردنام...

طلوع کن طلوع کن

که بو دنم تازه کنی

دست مرا بگیری و با بوسه اندازه کنی

 

*** کاش دستم کشیده باشه که بوسه های تو برای اندازه کردنش تمومی نداشته باشه  ویه چیزه دیگه لطفن طلوع کن...

**100% اِبی خوندتش...

از کتاب خونیهام....

 

مستانه تو با واقعیت ها غریبه زندگی کردی و من با رویاها غریبه بودم.از وقتی یادم می اید،واقعیت خودش را مثل بختک روی من می انداخت.رویا داشتم.دارم حتی.ولی انها را در اسمان نمی خواهم.روی زمین می خواهم ،لمس کردنی.نمی خواهم واقعیت را به رویا تبدیل کنم.می خواهم رویاها رنگ واقعیت بگیرد.برای این باید واقعیت را ببینم و ان را تغییر دهم.موفق بوده ام یا نه؟ هنوز نمی دانم.

                                     انگار گفته بود لیلی / سپیده شاملو

از کتاب خونیهام...

محمود و علی با چراغهای روشن خوابشان برده بود.نیمه شب علی ،ز.دتر از محمود با صدای کفش زندانبان بیدار شده.محمود وقتی بیدار شده  دیده یارو،به زندانبان می گفتند یارو،علی را هل داده بیرون سلول.وقتی علی را اورده بودند دیگر صبح شده بود.نمی توانسته راه برود.بعد از اینکه یارو در را می بندد و می رود ،علی خودش را می اندازد روی زمین و سرش را می کند لای پتو.محمود می گفت صدای هق هق گریه  اش را می شنیده.اما چیزی نگفته.دستش را ارام می کشد به شانه های علی و می گوید:

"کم نیار مرد،کم نیار..."

"عاشق نیستی...."

"عاشق بودن چه کار به کابل خوردن داره؟"

علی لبخند می زند"مجنون رو می برن پیش طبیب که حجامتش کنن.گریه می کنه.می گن تو که اهل ترس نبودی.می خنده و می گه"لیک از لیلی وجود من پر است".حالا طول می کشه بفهمی چی می گم."

         انگار گفته بودی "لیلی"/ سپیده شاملو

از کتاب خونیهام...

 

سرم را می کنم توی گودی گردنش ،بوی جان می دهد....

                احتمالن گم شده ام/سارا سالار

دهه ی شصتی های خنگ یعنی خنگاااااااا

هی دارم دنبال لغت و کلمه می گردم که در مورد طرز تفکرم در مورد بحثه پیش اومده  حرف بزنم..هی مکث می کنم هی مِن مِن می کنم هی بلد نیستم به زبون ادمایه روبه روم حرف بزنم انقدر که از فضاهای زندگانیه من دورن.انقدر که از صفحه های کتابای مورد علاقه ی من و جمله هاش وصحنه هایه فیلمایه زندگانی منو فرهنگ گودری و کافه ای و طبعن واژه هایه فرهنگنامه ی من دورن.انقدر که اصلن تو جزیره ی من جا ندارن که نمی فهمنش...تو لحظه هایه مِن مِنم هی برمی گرده می گه دیدی دیدی جواب نداری.دیدی حق با منه و من با چشایه گرد شده فقط نگاهش می کنم...لابه لای بحثامون برمی گرده می گه:اصلن می دونی چیه پرستو تو دختر خیلی سردی هستی و انگار اصلن به پسرا هیچ حسی نداری(طبعن یه جاهایه بحث ربط ِ به جنسیت داشت) و کاش فقط می فهمید من چه زجرایی کشیدم تو یکی دو ماه پیش...هدیه از اون طرف برمی گرده می گه:پرستو باورات و حرفات تو اقلیته.فقط 10%شاید مث تو فکر کنن واسه همینه که هیچ کدوم از ما نمی فهمیم چی می گی...زهرا می گه اه ه ه چقدر سخت حرف می زنی و بحث می کنی نمی شه باهات بحث کرد...

و من برای اینکه تنهاتر نشم ساکت می شم و شونه هامو می ندازم بالا و می گم خب یه جاهایی هم حق با شماست البته و می رم ته کلاس تو یه ردیف خالی می شینم...

***یادم رفته کدوم نویسنده بود به ما دهه شصتی ها گفته بود دهه شستی..هه هه

باز امتحان دارمو این خاطره هان که هجوم اورده ن

دارم کنسرت گوگوش رو گوش می کنمو قضیه های نمونه گیری رو دوره می کنم.همون کنسرته که فارسی وان پخش کرده بود و من نتونسته بودم ببینم که یادم رفته از میناهه چه کاری رو خواسته بودم انجام بده و اون طبق معمول پشت گوش انداخته بود و فرداش که رفته بودم خونشون بدون اینکه بش بگم ازش دلگیرم  برام این کنسرت ضبط شده رو گذاشته بود و بوسم کرده بود که بخاطر کار انجام نداده خواستم سورپرایزت کنم و میدونم که با این کنسرته دیگه ازم دلگیر نیستی که با هم دوتایی بلند بلند اهنگا رو می خوندیم و رو بعضی اهنگا اشکامون می یومد تو چشامونو سیگارا بود که روشن می شدنو سر اهنگ تو اون کوه بلندی که سرتا پا غروره "خونده بودم :من اون کوه بلندم که سرتاپا غروره...که میناهه بیلاخ اورده بود واسه امیر....که هی می خواستیم رقص و عشوه های گرنه گوگوش رو درباریم هی می ریدیم وبه اداهایه خرکی همدیگه می خندیدیم...که سر ی اهنگه کویر میناهه گفته بود ابی قشنگتر این اهنگه رو خونده و خداهاش همچین از ته دلترن و دکمه ی ژاز و زده بودیمو کویر ابی رو گوش دادیم و خدا یا خدایا بود که با ابی عروده می کشیدیم...که خیلی وقت بود گوگوش گوش نکرده بودیم که وقتی اوله اهنگا پخش می شد به خودمون فشار می یوردیم که اول کی شروع اهنگه یادشه که بعد از اون تا چند وقت فقط سی دی گوگوش بود که تو ماشین گوشش می کردیم..پو وففففففف...این خاطره ها چقدر دورن...چقدر خاک خورده ان هم خاطره ها هم میناهه...

من ادم پیرها رو دوست می دارم

عمه بابا پیر است. همیشه بابا از مهربانیهایش می گوید.هیچ موقع مهربانیهایش را من ندیده ام همیشه مریض بوده و از ان بچه های نچسب دارد که خیلی اهل رفت وامد نیستند.عمه ی بابا سکته ی بدی کرده است.شنوایی یکی از گوشهایش را از دست داده وحال خیلی بدی دارد.این حرف برمی گردد برای 4 سال پیش،عمه ی بابا بینایی چشمهایش و توانایی پاهایش برای راه را از دست داده است.

حاج اقای من می شود برادر عمه ی بابا.حاج اقای من پیر است.حاج اقای من هم توانایی دیدن و شنیدن و راه رفتن  را مثل همه ی پیرها از دست داده است .حاج اقای من در اردبیل زندگی می کند.سالی یکبار می اید تهران خانه ی ما میهمان.خیلی دوستش داریم.تصویری که از حاج اقا دارم یک پیرمردی که همیشه کت وشلوار پارچه ی انگلیس می پوشد و خیاط مخصوص خودش را دارد وهمیشه کلاه می گذارد روی سرش...موها و ریش مرتب شده ی کوتاه سفیدی دارد با یک دستمال پارچه ای و یک مهر کوچک متبرک کربلا در جیب داخل کتش.همیشه سعی میکند کت و شلواری انتخاب کند که با پیراهن ابی ست شود.ابی کم رنگ ،رنگ مورد علاقه ی حاج اقاست.و ابگوشت برای ناهار و ماهی پلو برای شام با سیر ترشی از غذاهای مورد علاقه ی اوست...امسال که حاج اقا امد خانه ی ما کمرش خم بود و دیگری خبری از پیرمردی که همیشه می دیدم نبود و عصا در دستش بود.حاج اقا افتاده بود و مهره های کمرش ترک برداشته بود..با دیدن این پیرمرد قد خمیده  قلبم فشرده شد.

برای اولین بار عمه ی بابا امد خانه ی ما .عمه ی بابا پیرزن مو حنادارِ لبخند به لب ِعینک به چشم ِ مهربانی است که همیشه روسری های سفید می پوشد.وقتی دیدمش مرا محکم بغل کرد.و گونه هایم را بوسه های اب داری کرد...دو شب میهمان ما بود.امده بود کنار برادر مریضش باشد...عمه ی بابا بخاطر بیماریش  سالهاست با فامیل رفت و امدی ندارد.از تعداد مرده ها وزنده ها و بچه های همه ی فامیل سوال می کرد و با هر جواب ِمامان تعجب می کرد...من اسمش را علامت تعجب گذاشته بودم.عمه ی بابا پیرزن خیلی تمیزی است .برای خودش لباس خواب سفید گل گلی بنفش و صورتی اورده بود که شبها موقع خواب لباسش را تعویض می کرد.حوله ی دست و صورت خودش را اورده بود و به تعداد 2روز قرصهایش را در جای ادامس فرست گذاشته بود و باخود اورده بود.موقع اذان من برایش ظرف و اب می اوردم تا وضو بگیرد.پایش درد می کند نمی تواند راه برود.جا نمازش را باز می کردم و چادر نماز سفید  بر سرش می کردم..عمه ی بابا سر هر نماز بلند بلند مرا دعا می کرد...هر چه ازش می پرسیدی که برایش بیاوری می گفت زحمت می شود.فهمیدم عاشق چای کمرنگ لیوانی و ابمیوه و بوی اسپند وابگوشت است...من برایش هر روز اب لیمو سیرین و پرتغال  میگرفتمو اسپند دود می کردم و مامان برایش ابگوشت می پخت...عمه ی بابا شکر نمی خورد.چایش را با عسل شیرین میکرد...صبحانه ها چایش را با عسل شیرین می کردمو نان لواش برایش گرم می کردم.نان لواش دوست داشت. روزی 5-6بار از خدا می خواست عروسی مرا ببیند بعد بمیرد.محکم بغلش میکردم ویک ماچ ابدار از گونه ش می گرفتم.

دیشب پسرش امد دنبالش.عمه را اماده کردم.روی روسری سفیدش ،شال سفیدش را انداختمو پالتوی مشکیش را پوشاندم.جلوی در منو مامان را محکم بغل کرد و در گوشم گفت ایشالا دفعه ی بعد عروسی توبیایم و ماندنم بخاطر عروسی تو باشد.از پسرش قول گرفتم که باز هم عمه بابا را بیاورد.می دانم نمی اورد.وقتی سوار ماشین شد واز پشت رفتن  ماشین را دیدم  از خدا خواستم دفعه ی اخری نباشد که می بینمش.

از صبح جای خالیش را که کنار حاج اقا می نشست و قربان صدقه ی برادرش می رفت را حس می کنم...

از فیلم دیدنهام...

 

You must not  be afraid to dream a little bigger,darling

 

Inception /Christopher Nolan

یه جورایی سقوط ازاد

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

 

***اسم دخترکم اینا روزا رها ست...مثل خودم که از هر چیزوناچیزی رهام ...ازاد از همه ی قیدوبندها و بی تفاوت...بی تفاوت