اتدم شکست...اتدی که 4-5سال از زندگانیمو روزو شب باهاش بودم...اتدی که وقتی تو کافه بودیمو فکرکردم گمش کردم همه ی میزوصندلیایه کافه رو ریختم بهمو زیر پایه تک تک ادمایه تو کافه نشسته رو گرفتم بالا و سطل اشغالی کافه رو زیرورو کردم و راه اومده رو وجب به وجب با صابر گشتم و اشک ریختم اما نبود و اخر سری لایه دفتر یادداشتم تو کیفم بود...اوهوم یه همچین اتدی شکست و ریکشن من چی بود؟ اِاِاِ بابا اتدم شکسته پول بده فردا برم یه بهترشو بخرم....بهترش گیرم میاد؟نیدونم،عمو خسرو برام از کره خریده بودش.یعنی خیلی برام عزیز بود چون عمو خسرو برام خریده بودتش(شوهر خاله هه ) انقد عزیز که روزایه اول از ترس گم کردنش ازش استفاده نمی کردم حتی...اینکه گریه نکردم اینکه غصه نخوردم یعنی بی تفاوت شدم...یعنی به یه ناکجا ابادی دارم میرم که نیدونم...که در برابر نبود میناهه نبود اتد ِ هیچ داد و بیدادی راه ننداختم...
کتاب ّ گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی رو داده بم، دست کشیده رو شونه م ،از تو کیفش یه بسته پاستیل گذاشته جلوم رو میز ومنو تو دفترش تنها گذاشته و رز زردی که به زور از لابه لای صدتا رز همه رنگ پیدا کردم که هیچ رز زردی نبود جز این یکی برداشته بوش می کنه و میره بیرون...فقط رز دوست داره فقط رز زرد... کتابو ورق میزنم یه جاهایی حواسم دیگه نیست که کجامو همینطور می خونم و اشک می ریزم صدای اومدنشو می شنوم اشکا بیشتر از اونه که بشه پاکشون کرد.می گه وقتی صدای داد و بیداد و اونطور حرف زدناتو پشت تلفن شنیدم شک داشتم این کتابو برات بیارم.شک داشتم هنوزم بخوای بری سمت و سوی شریعتی شک داشتم هنوزم پرستوی شریعتی باشی و اهل خل خل بازی .فک کردم داری تغییر مسیر می دی داری پشت می کنی به همه ی فهمیده ها ت از نفهمیده شدنات خسته شدیو داری همه ی بزرگ شدنا و فرق داشتنا و خط کشیاتو فراموش می کنی...می شینه روبه روم روی دوپا روی زمین...دستامو می گیره توی دستش و سرمو تو بغلش...می گه ادم نمی شی..ادم نمی شی دختر که عاشق ادم نشدناتم...می گه شریعتی خونا تو یه حس وحال و عالم دیگه ن ...هق هق می کنمو می گم خدا بگم شریعتی رو چیکار کنه که همه ی دردایی که دارم می کشم از دست اونه...می گه اما دوست داری اینطور بودنارو..دماغمو می کشم بالا و می گم خیلی...از تو گوشیش برام یه اهنگ می ذاره...می گه چای یا نسکافه؟نسکافه...میره بیرونو دوباره تو دفتر تنها می شم و دوباره زار می زنم....
برگشته ،اهنگ تموم شده نسکافه ی داغو میگیرم سمت لب و دهنمو بخاراش قل قلکم می دن...می گم میناهه مسج زده:
که دلشو شکوندم که ادمه اهل مداراست با همه واسه همین از دست کسی ناراحت نمی شه اما از دست من ناراحت شده که بی معرفتی کردم که تولدش یادم رفته که -نمی دونه یادم بوده و حسی از جنس دوست داشتن نداشتم بهش که تبریک بگم
که نوشته امیدوارم یک روز مدیر شی،دخترک 2ساله تو داشته باشی و یه خونه ی بزرگ وخلوت یا کوچیک و شلوغ داشته باشی ،یه کتابخونه همون جوری که دوست داری و یه تخت پر از ملافه های سفید وپیاونی مشکیت و یه هم اغوشی شیرین.بخاطر همه ی بودنات سپاس و خداحافظ
می گم سکوت کردم.نه دفاع کردم نه انکار نه تصدیق نه حتی اینکه دختر من خیلی وقته خداحافظی کردم کجایی تو؟...گریه می کنم می گم هیچ وقت نسبت به کسی حس تنفر ندارم ،بی تفاوتی یعنی مرگ یه ادم برام یعنی ته ِ حسه بدم بهش اما از شاهین متنفرم که مینا رو ازم گرفت...
نگام می کنه می گه پرستو کاش خدا فقط بین سیلی هایی که بت می زنه یه فرصت سرپا شدن بت می دادو بعد سیلی بعدی بت می زد دختر...