کجا گم کرده ام خود را؟؟؟؟؟؟؟؟

بعضی وقتا واسه یه بوجود اومدن یه رابطه خیلی تلاش می کنی اما نمی شه...باز تو تلاش می کنه بازم اون نمی شه....بعد فک می کنی  انگاری توانایی برقراری رابطه اتو از دس دادی....بعد احساس می کنی حلقه ی دورتو خیلی تنگ کردی...بعد چقدر حسودیت می شه واسه اون میز 20-30 نفره تو کافه هنر که واسه تولد دختره اومدن.ادمایی که حداقل قیافه شون شبیه همه،خندیدنشون،لباس پوشیدنشون و حتی نحوه ی دست دادن و احوالپرسی کردنشون ،بعد دلت می خواد از این جمعای مثل هم،بعد می بینی نداری بعد واسه خودت یه دودوتا می کنی تا ببینی اگه بخوای تولد بگیری واسه خودت تو همین هنر چن تا صندلی می تونی رزرو کنی؟اصلن لازم هس از قبل رزرو کنی یا انقدر ادمای دورتو خط زدی که اگه بدون رزرو هم بری براتون جا می شه....حسودیت می شه.دلت می خواد...اما انقدر خودتو بین ادمای وبلاگی غرق کردی،انقدر خودتو بین نوشته های کیوان و ایدا و توکا و سهیل وعلی... غرق کردی که شاید برات مهمتر شده حال و روزه نوشته هاشون تو یه روز تا حال و روز اوین برات...انقدر به حرف نوشته هاشون به حرف کلماتشون گوش کردی که دیگه یادت رفته که خودتم دلت می خواد نظرتو بدی...انقدر مدینه فاضله تو لابهلای کتابا ساختی که توی واقعیت چیزی برات مهم نیس تا براش بجنگی...انقدرسرنوشت ادمای لاست برات مهمه انگاری سرنوشت خودتو بینشون جا گذاشتی...ادماتو خط زدی،خنده هاتو خط زدی،گریه هاتو خط زدی،کسایی که شاید اگه یه کم فرصت می دادی بهشون می تونستن بیشتر دوستت بدارن همون اول با بیرحمی کوبیدی تو دهنشون ،خودخواه شدی،مغرور شدی و تنها......
حالا از بین همه ی اون اکیپهای چن ده نفریه دوران دبیرستان که بین همشون سرک می کشیدی چیزی جز دو تا دوس نموندن که راستش انگاری اونا بیشتر از من طناب رابطه رو دارن نگه می دارن که از دستمون ول نشه....
که انگاری نبود فیلان کتابه بیشتر اذیتم می کنه  تا نبود فلان دوست...
بی تفاوت شدم،این روزا نجنگیده خسته شدم،خودمو گم کردم..گم کردم بین اهنگا....جا گذاشتم خودمو لای فلان صفحه از فیلان کتاب 300 صفحه ای ....دلم تولد شلوغ می خواد ،دلم بیرون رفته با سرو صدا می خواد با خنده  از همون خنده هایی که همه بر می گردن عقب ببینن خله کیه که این طوری می خنده....دلم 2 ساعت با تلفن حرف زدن بی وقفه می خواد...همه اش شده پیاده رویای با سکوت و سر پایین و فکر یه جای دورتر....حتی اهنگامم شدن بی کلام...دارم به بی حرفی مطلق می رسم...
بعضی وقتا واسه یه رابطه خیلی تلاش می کنی اما نمی شه...شاید اشکالت اینجاس که فقط روی همون رابطه دس گذاشتی...شاید اشکالت اینجاس که زوم می کنی رو ادمی که اتفاقن می دونی نمی تونی بدستش بیاری...بعد همه واست رنگ می بازن...همه محو می شن و اون ادم جایگاه همه ی کسایی که باید باشن و اتفاقن می  تونن باشن و شاید بهتر از اونم باشنو می گیره برات...کسی که نیس و انگاری تو نبود اونو به بوده خیلیا ارجحیت می دی...چون خودخواهی..چون فک می کنی انتخابت ردخور نداره.سلیقه ات تکه ...
بعد اینجوری می شه که تنها می شی که تنها شدی....

پ.ن:

اصلن شاید اینجوری بهتره و الکی دلم خواسته....!!!!!!!!!!!!

اوفففففففففففف

طبق عادت داشته ترم اول هم شاگرد اول شدم مثل همه ی اون 12 سال قبلش که شاگرد اول شده بودم.اول شدن حس خوبی داره و شاگرد اول شدن هم واقعن لذت بخش ِ هر چند که تو هر سال،2بار دچار این حس بشی،اما به لذت بردنه از دیدن نمرات و نفر چندمیه عادت نمی کنی .شاید اونقدری که بقیه فک می کنن هیجان زده نشی اما بازم اون لا لوهات یه چیزایی تکون می خوره و از برخی از نواحی وجودیت صدای سازو دهل بلند می شه.الان که فک می کنم می بینم شاخی بودما واسه خودم یه زمانی،خدایی دیگه فک کن تو یه مدرسه دولتی (گفتم دولتی از اون جهت مستحضر باشی که تعداد دانش اموز بالاست و اوضاع تدریس معلما بیاد دستت)بعد تو جنوب شهر (که خر تو خری مدرسه دولتیا رو بفهمی)بعد تو 2 تا کلاس ریاضی (به عبارتی می کنه65-60 نفر)اونم تو رشته ی ریاضی با معدل 19 خورده ای بشی شاگرد اول بچه ریاضیا تو مدرسه تون.به جون خودم کم افتخاری نیس نادیده گرفته بودمش....الان که فک می کنم می بینم چه شبایی که واسه این شاگرد اول شدنه که بیدار نموندم،چه مهمونیایی نرفتم ،چه روزایی که از اتاق بیرون نیومدم و بقیه اومدن و رفتن و من همچنان داشتم درس می خوندم،چه مزه هایی توی همه ی اون 12 سال نچشیدم.....نمی دونم چشیدن طعم اول بودن  ِبه همه ی اون نچشیدنها می ارزه یا نه؟نمی دونم اون تجربه هایی که تو همه ی اون 12 سال بدست نیووردم یه روزی تو یه گوشه ی این زندگی با یه لبخند کج و یه وری و قیافه ای کانه بچه های تخس بهم زبون در میاره یا نه؟
نمی دونم،شاید الان هم اون بچه تخسه زبونش دو متر دراورده به خاطر رشته ای که قبول شدم .می دونی خوب یادم می یاره سال کنکوری که اگه بخوای خوب حسابش کنی خودش یه 3-4 سال درس خوندن رو می تونه دربر بگیره.
شاید هر بچه ای که خاطره ای از درس نخوندنا و نمره کم اوردنا و تقلب کردنا  و شیطنتاش داشته باشه،یه خاطره ی شیرین و تلخی که حتی شاید با اون تلخه هم یه لبخندی بیاد رو لباش که تلخی واسه اون روزا بوده و الان حماقت معنی می شه اما من هر وقت یاد روزای مدرسه و درس خوندن می یوفتم ،خاطره ی امتحان فیزیک نهایی سال سوم می یاد تو ذهنم ،همونی که بعد امتحانش امبولانس لازم شدم و حتی صدام قطع شد.مگه می شه اون روز و اون حال وحس و درد و گریه خودتو و اطرافیان و چشای نگران مامانتو بی محلی های باباتو حتی تو اون روزا رو تو چن تا کلمه جا کنی؟...کلمه ها بدبختند...اصلن چه اهمیتی داره؟حالا شما فرض کن که می تونن ،الان که نمی خوام  خاطره تعریف کنم واسه ات می خوام بگم  که قاطی اون درس خوندن ِ ،قاطی اون ذوق زدگی از شاگرد اول شدنه درد هم بود.گریه هم بود...می خوام بگم تو همه ی اون روزا ،تو همه ی اون استرسا ،تو هیچ کدوم از اون روزو شب امتحان و دل شوره ی شب کارنامه گرفتنا هیچ وقت فک نمی کردم یعنی نمی تونستم فک کنم که شاگرد اول نمی شم،بلکه دلشوره و استرسه همه به خاطره صدمای 19 هه بود که همه ی شب به خدا خدا کردن این می گذشت  که معدله بشه 19.50 به بالا،روزگاری داشتما واسه خودم....راستش الان خیلی کارا می کنم،خیلی کارایی که تو اون 12 سال قبل نمی کردم،خانواده می پیچونم،تو کافه های مختلف سرک می کشم .سیگار می کشم..لابه لای وبلاگا و ادماشون واسه خودم یه زندگی با ادمای دوس داشتنی که خودم انتخابشون کردم هر چند که بیشترشون نمی دونن،درست کردم،ادمای اضافی زندگیمو حذف کردم
کتاب بیشتر می خونم که خوب اون وقتا هم دست به کتابم بدک نبود،درسه رم شب امتحان می خونم و تا حالا هر چند که همه اش اول نه اما سوم بودن رو هم تجربه کردم،اما راستش اون بچه تخسه حتی با اب دماغ اویزون و تنبون راراه سفید ابیو موهایی که تازه از ته زده شده و داره با دستش کونشو می خارونه بهم زل زده و هنوزم اون لبخند مسخره هه رو لبشه که هی دختره هنوز اول شدنه رو تو اینجا تجربه نکردی که وقتی می گی چرا؟گردنشو کج می کنه و می گه تا ته اول شدنه رو می گم خره...
شاید واسه زرای این پسره س که حالا از نمره ی 18.5-18ریاضی 2 این روزا حالم گرفته
این بار نمی خوام به حرفاش زیاد گوش کنم.شر می گه پسره ی نفهم،بهش نشون می دم.مهم نمره ی ریاضیه نیس که می خوام باهاش معدله رو بالا ببرم که دانشگا خودمون ارشد برم داره دیگه،اخر کارو به این بچه دماغو نشون می دم،نمی ذارم با این زراش دوباره همه ی لذتای زندگیمو ازم بگیره که نمی گم درس خوندنه برام لذت بخش نیس که اگه این طور بود از الان سنگ ارشدو به سینه نمی زدم.می خوام به این احمق جون نشون بدم که همه چی تو زندگی جا داره حتی اول شدن.....

نمی فهممش چرا؟

لان خیلی عصبیم خُب؟ یعنی نه، بیشتر از عصبی بودن کلافه ام و دو طرف سرم درد می کنه
بعد لوبیا پلو چرب و چیل مامانمم خوردم بعد تر ته دیگشم خواستم و بعدترتر سالاد کلمم با همه ی سسی که داشت دادم پایین
تازه شم قبلش نصف ساندویچ عصرونه ی محمدو خورده بودم و تازه تر کیک و نسکافه ای که مامان واسه عصرونه ی خودم اورده بود رو هم همه ی همه شو خوردم....
بعد الان کلی دل درد دارم چون بعد 20 روز رژیم یکدفعه این همه چیزو دادم پایین
واسه اینکه از این ریاضی 2 مسخره هیچی نمی فهمم و سه شنبه ی همین هفته امتحانشو دارم و واقعن الان کلافه ام و وقتایی که کلافه ام شروع می کنم به خوردن و خیلی خوب می دونم 2 روز برای خوب خوندن و تموم کردنش کمه .و چون که بچه ی گشادی تشریف دارم در طول ترم هم همه اش یا جلوی نت ولو بودم یا کتاب روی من ولو بوده و الان کاملن به  سه نقطه خوردن افتادم....حالا هی بنویسم من می توانم هی به اون ویژن گنده هام فک کنم هی از سر شروع کنم بعد ببینم نه نشد 2 صفحه این ور تر ،اول تمرینای این صفحه نه اول متن اون یکی صفحه هی اهنگارو عوض کن،با کلام بی کلام ،خارجگینی ایرانی مجاز اون ور ابی ،جاتو عوض کن،پشت میز ،چهار زانو نشسته روی زمین،روی شکم دراز کشیده ،بالش زیر سر، بالش زیر شکم.....نمی شه ،خسته ام کرده از صب
یکی درکم کنه خوب؟
سخته درسش


پ.ن:یکی به من بگه اون پرستوی خرخون کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟هومممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انقدر این کتاب قشنگه که نمی دونستم از کجاهاش باید نوشت تا نشون بده که خوب کتابیه...این کتاب دوست بازیافته

فک کنم اخرین سطرش قشنگترین لحظه است تو کتاب ،که خوب درست نبود اخر کتابو بنویسم اما صحنه های تکون دهنده ی کمی نداشت تو همون112صفحه(دوست بازیافته .فرد اولمن-مترجم:مهدی سحابی-نشر ماهی .قیمت1800 تومن)

من با سرسختی همه ی گفته های او را رد می کردم .گفتم که برای توجیهات یک مشت کلاش پیر(توجیهات کاهنان،موبدان،اسقفان)پشیزی ارزش قائل نیستم و مطلقن هیچ چیز نمی تواند مرگ ان سه خواهر و برادر کوچک را توجیه و تفسیر کند.با سرگشتگی فریاد زدم:"مگر نمی بینی دارند می سوزند؟فریادهایشان را نمی شنوی؟وبه خودت اجازه می دهی که قضیه را توجیه کنی چون شهامت ان را نداری که از خدای خودت دل بکنی.خدایی که هیچ قدرتی نداشته باشد و دلش به رحم نیاید به چه درد من و تو می خورد؟خدایی که بالای ابرها نشسته باشد و وجود مالاریا و وبا ،قحطی و جنگ را تحمل کند؟"

خراب می کنیم....

بعضی وقتا واسه یه اتفاق خیلی انتظار می کشی و درست وقتایی که فکر می کنی احتمال اینکه اون اتفاق برات بیوفته دیگه وجود نداره ،شرایطی پیش میاد که تو انتظارشو نداری و خبر از فراهم شدن شرایط برای افتادن اون اتفاق عزیز و مهم برای تو می ده....
وآن فورچونتلی اون شرایط تو زمانی پیش میاد که تو ،توو بدترین وضعیت هستی ،از هر نظر...و کاملن اماده ی جهش  ُ گزش ُ پرش ُ خزش  ُ و سه نقطه غیره ای که شایسته ی احشام می باشد در دایره ی توانایی تو موجود است
خُب نتیجه این می شه که خوب گند بزنی به شرایط پیش اومده و تقریبن یه چیزی  توو مایه های  گه زدن و وقتی هم می یای که درستش کنی مثل این می مونه که گهای زده رو داری با دست می مالی به شرایط و این جوریا می شه که احساس می کنی خیلی خراب کردی و از اون سر درد بدا می یاد سراغت که عجالتن باید بیاد سراغت که اینجا جاشه...
و توو خوشبینانه ترین وضعیت باز تو باید منتظر این باشی که دوباره اون اتفاقه توو زمانی که انتظارشو نداری باز هم برات اتفاق بیوفته....پیششششش میاد دیگه

یک روز خوب...

وقتایی که می خوام خوب باشم می رم سراغ مانتو شلوار کتون سبزه....کاپشن جلو بسته طوسی -قرمزه رو می پوشم و کوله ای که به همین رنگه رو از بین کیفا انتخاب می کنم.موهامو یه ور می دم و یه لا کرم می زنم به صورتمو لیپ کاوری که شاید لبامو یه کم براقتر کنه .کتونی سه چسبه     tommy  اخر سرم شالگردن سبز و قرمزه رو دور گردنم می پیچم....اماده ام که برم اما انگاری اگه اون لاک قرمزه رو نزنم یه چیزی کمه...به ساعت نگا می کنم 10دیقه مونده به9.به اندازه ی کافی دیر شده .اما....انگاری لاکه نباشه نمی شه.تن تن ناخونامو فوت می کنم تا خشک شن....ترجیح می دم با اتوبوس برم تا پول بیشتری (حتی  اندازه ی 1000 تومن)برام بمونه تا بتونم باهاش کتاب بخرم.تمام مسیر به اهنگای ابی گوش می دم و مثل همیشه اهنگ خاکستریش غوغا می کنه ...می رسم به ایستگایی که باید پیاده شمو از اون تیکه ی خاکی برم بالا.....خاک  ِ نم شده از بارون چه بویی راه انداخته...می رسه به اهنگ   نگو با من حکایت گل و سبزه ی دیروز    نگو با من شکایت دل از غصه ی دیروز
شادم شاد....دلم می خواد اون کوچه تا دانشگا رو بچرخمو راه برم...پاهامو با ریتم می ذارم جلو -عقب ...اه ه ه ه ...چه قدر توی این هوا نفس کشیدن می چسبه ....اول می خواستم قراری که با مینا گذاشته بودمو کنسل کنم و برگردم خونه و ادامه ی کتاب بادبادک بازو بخونم اما انقدر خوب بودم که برم پیشش...اخرین جلسه ی تاریخ اسلام.درسی که با یه استاد مسلط داشته باشی هم می تونه یه حسه خوب باشه رو بقیه حسات....سر ساعت 1.30 می رسی پیش مینا...به ته جیبت فک می کنی...یه دو دو تا چارتا می کنی تا ببینی انقدری داری تا با خریدن یه چن تا کتاب لذت روزتو تکمیل کنی...اره اگه کمتر بخورم پول کتابمم جور می شه...می ریم اون سمت خیابون .همون کتاب فروشی مورد علاقه ام سوده...از بین کتابایی که اسمشونو تو دفتر چه همراهم نوشتم کتاب عطر سنبل .عطر کاج و دوست بازیافته با ترجمه ی مهدی سحابی می خرمو طبق عادت نمی ذارم تو کیفم و کتابارو به سینه ام می چسبونم...می ریم کافه...یه کافه ی جدید...تمدن...تو یه کوچه .تو یه جایه تنگتر...من بودمو مینا و شعرایه سایه و دودایه سیگارو حرفایی که تا حالا زده نشده و اشکایی که می ریزه و سیگارایی که با اتیش قبلیش روشن می شه و بخار قهوه که با دود سیگار قاطی می شه و اشکایی که روون تر می ریزه و اهنگیی که پخش می شه و بعدش فقط سکوت  ِ که شنیده می شه....انقدری سبک شدیم که از کافه بزنیم بیرون...مثل همیشه از چهار راه ولیعصر تا انقلاب پیاده.تازه از سمت دانشگا تهران....هنوز کتابا چسبیده به سینه ام ...بر می گردم و عقب عقب راه می رم...مینا می خنده ..مینا با عینکه افتابی که هیچ دلیلی برای زدنش تو اون وقت عصر نداره مگه سرخی چشاش....مینا با اون شالگردن بلند و دامن مشکی و ارایشی که پاک شده چقدر ملموس به نظر می رسه...چقدر دوس داشتنی....همچنان عقب عقب می یامو مینا حواسش هست تا به کسی برخورد نکنم اما می ترسم...واقعن می ترسم که از پشت به یکی از اون مانعای بلندی که گذاشتن بخورم اما مینا هست....دو تا پسر از کنارمون رد می شن...وقتی منو می بینه اونم بر می گرده و عقب عقب مثل من راه می ره...بهم لبخند می زنه .براش دست تکون می دم...و احساس می کنم چه هوایی چه حسی ...چه حسه خوبی....

Merry Christmas

می خواستم زنگ بزنم و بعد از helloyeکشیده ی تو بگم سلام داییییییی جووووووووووون.کریسمس مبارک
اخه تو این.......... مممممممممم از سال 61 به این ور می شه چن سال؟؟؟؟.....اها ،.تو این 28 سال واسه خودت یه پا امریکایی شدی و کریسمس برات شاید بولدتر از نوروزه
اما نمی دونستم وقتی می پرسی اقا جون چه طوره؟در جواب بهت چی بگم
پس زنگ نزدم و گذاشتم فک کنی همین پرستویی که هر سال کریسمسو بهت تبریک می گفت هم بی معرفت شده...اره،این طوری بهتره

بقیه هم هستن....

شنیدم امروز کلی ساندویچ و ساندیس و کیک پخش کردن.بالاخره ملتی که از شهرستانها اومدن و بچه هایی که از مدرسه اومدن نیاز به تغذیه دارن....
                                              ******************************
مینا جون به عبارتی گا..یدی ما رو ها عزیزم.کی گفته علاقه داریم به هر اتفاقی که برات تو خونه می یوفته روز بعدش گوش بدیم؟ترم اول که باهات خیلی جیک تو جیک نبودم .وسطای ترم پیش بود که یه کم باهات قاطی شدم.قضیه عروسی ملیحه بود ،خاله ات.از لحظه ای که می یومدی دانشگا شروع می شد فتاح فلان کرد ملیحه بسار گفت.فتاح این جوری نگات کرد .تو این جوری جوابشو دادی.همیشه ی خدا هم که تو ضایعه اش می کردی. من نمی دونم فتاح اگه تو رو فلان جور نگا می کرد و روت نظر داشت چرا اومد خواستگاری ملیحه؟. همیشه ام اون پسر خاله ی  عاشق خسته ی مهندست هم در صحنه حاضره  که تو به چیزت هم حسابش نمی کنی.خدا رو شکر فتاح و ملیحه عروسی کردن و رفتن سر خونه و زندگیشونو ملتی راحت شدن از اتفاقایی که براشون می یوفته.خدایی تو جزییات همه چیم بودیم دیگه. مارک قابلمه ها و مدین کجا بودنه سرویس خوابه و رنگ شورت شب اول ملیحه رو هم می دونستیم...
حالا این ترمم شروع شده قضیه ماشین خریدنت.تا دیروز که از دعواها و گریه هات واسه خریدن ماشین تعریف می کردی.بعد م که ماشینه خریده شد حالا قضیه تمرین کردن و شصتادتا متلکی که پسرای خوشگل  گوگولی مگولی و با فلان ماشین بهت می گن .دیگه اعصاب مصاب واسه من یکی که نذاشتی.من که کشیدم بیرون . اما نمی دونم اون بچه هایی که دوروبرتن به چی چیایه تو گوش می دن و هرهر می خندن.
والا مراعات کردنه هم خوبه.اعتماد به نفسه هم خوبه اما دیگه نه انقدر که ....که با پراید احساس کنی سوار لامبورگینی شدی و دیگه بعلهه.انقدرم بلند بلند تعریف می کنی که از تو سالن که می خوای برسی به در کلاس قشنگ می شه شنید.می گم فیلنامه نویسه قهاری می شی به درد فیلمای 100 قسمتی به بالای کره ایا هم می خوری.به جون خودم انقدر که می تونی یه ماجرا رو کش بدی .چرا فک می کنی همه خرابتن.چرا بعضیامون انقدر بی جنبه ایم؟انقدر احساس می کنیم که همه چیمون واسه همه مهمه و واو به واو باید تعریفش کنیم؟یه کم ارومتر .یه کوچولو ترمز.
خوبه یه  کمم شنونده باشیم یه کمم بقیه رو هم ببینیم.به خدا انقدر شنیدن خوبه به خدا....
ساکت بودنه رو بلد نیستیم .هوار زدنه رو خوب بلدیم.غم داری که داری .کیه که نداشته باشه.یه روز که شادی صدات تا سر در مسخره ی دانشگا هم می رسه وقتی هم که ناراحتی همچین بغ می کنی و سر در گریبان و متالمی که همون وسط الاچیق می زنی زیر گریه و می دویی می ری سلف و ملتی می دون دنبالت که ای وای چی شده مینا جون....
یه کم عقب برو از دور ببین ماجرارو.انقدرم عقب نرو که همه چی برات کوچیک و نا مفهوم و بی ارزش  شه.شاید این موقع بتونی غیر خودت چیزایه دیگه رو هم ببینی و جز صدای خودت صداهای دیگه هم بشنوی.....

بعضی وقتا پیش میاد...اما فقط بعضی وقتا

از صبح نمی دونستم سر چی عصبانی هستم،از دست خودم از دست بابک از مرگ اقاجون از چی؟؟؟از نوع رابطه ای که با  بابک برقرار کردم و اجازه دادم تا منو به جایی ببره که سر سختانه مقابلش می ایستادمو ادمایی با این جور روابطو بیمار جنسی می دونستمو تحریمشون می کردم یا از اینکه نتونستم روی حرف خودم وایسمو شکست خوردم .عصبانی بودم شاید به این دلیل حتی بعدش هم از بابک بدم نیومده بود که وقتی زنگ زدم تا همه ی تقصیرارو گردن اون بندازمو اون و مقصر بدونم و سرش داد بزنمو فحشش بدمو دعوا کنم تنها تونستم بگم سلامو قطع کنم چون می دونستم خودمم لذتمو برده بودم و یه طرف ماجرا من بودم که می تونستم اجازه ندم بهش که پیش بره هر چند اون یکه تاز بود منم چیزی به نام اختیار داشتم .تنها یاد یه تیکه از فیلم لاست افتادم اون لحظه ای که کیت خیلی درهم و خسته بود  وقتی جک و دید بی اختیار بغلش کردو حریصانه بوسش کرد و بعدش دویدو ازش دور شد در صورتی که نسبت به جک همچین حسی نداشت بعدش ازش بابت این رفتارش عذر خواست....یاد یه تیکه هایی از کتاب "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد"اونجاهایی که ورونیکا در برابر ادوارد خودشو ارضا کرد....که خوب ادم بعضی وقتا کارایی رو می کنه که نباید اما می کنه دیگه.....ارومتر شدم زمانی که با بابک چت کردم و باهاش حرف زدم و دلایل خودمو عقاید خودمو گفتم و گفتمو گفتم و اینبار تنها زمانی بود که احساس کردم که حرفام که نظرات و عقایدم چقدر خوب شکل گرفتن و منطقی و درستن...و زمانی حس سبک شدن کردم که بابک با اون همه دلایل و اما ها و اگرهاش اخرش گفت باید بیشتر رو حرفات فک کنم شاید من اشتباه می کنم....
دوش گرفتم و واسه شام سوپ ورمیشل درس کردم همون طور که خودم دوس دارم بدون رب با سیب زمینی درشت و ساقه ی کرفس و با فلفل زیاد بعدش یه نسکافه واسه خودم درس کردم چراغا رو خاموش کردم پرده هارو کشیدم از بین فایلای اهنگام ،فایل پیانو رو انتخاب کردم و بین خوندن کتاب عادت می کنیم و دیدن لاست و یا لیلا و خوندن وبلاگ کیوان،گزینه ی اخرو انتخاب کردم تا مثل همیشه با خوندن وبش اروم شم....

کاش بیشتر پیشمون می موندی

اقا جونم..دکترا که گفتن بهتر شدی ..دیدی اون اقا دکتره بهت گفت حاجی دیشب ما رو تر سوندی اما ماشاالله خوب استقامت کردی تو خندیدی ...اقاجون تو که انقدر لاغر نبودی قربونت برم چرا انقدر لاغر شده بودی چرا انقدر بدنت کبود بود ...چرا سخت نفس می کشیدی...اقا جون تو رفتی نمی دونی عزیز حالش چه طور بود...مامانی و خاله زیور خودشونو می کشتن...جلوی در دایی نمی تونست تو صورت عزیز نگا کنه..می گفت قول دادم تو رو سالم برگردونم پیش مامان...ناهیده گفت عمه جون منه بی بابا قربونت برم عزیز گفت ناهیده این جوری نگو دخترام می شنون یاده بی بابا بودنشون می یوفتن.....دیدی اون روز تا لحظه ای که از پیشت بریم دستت تو دست عزیز بود ...اقا جون عزیز داشت با اون دستاش می زد رو پاهاش....خاله زیور کت دایی فریدونو می کشید و داد می زد فریدون بابا چرا این طوری شد داد می زد اقا جوننن قربونت بششم قربونت بشممم.....خواهرت می گفت حالا بی تو من چی کار می کنم مامان گفت عمه من چی کار می کنم.....اقا جون شب یلدا کجا بودی؟همه بودیم مثل هر سال ...خیلی منتظرت موندیم اما نیومدی ....بی تو چی کار کنیم؟هر موقع می یومدم خونه تون زنگ می زدم مغازه عزیز کلی سفارش داشت..می گفت به اقا جونت بگو وقتی برمی گرده خونه خیارو گوجه بخره..واسه علی نوشابه بخره...اقا جونننننن یادته جمعه ها نمی رفتی مغازه سر به سرت می ذاشتم می گفتم اقا جون اداری کار می کنه جمعه ها تعطیله....پرتقال پوست کندنی همیشه کلی لهش می کردی.می گفتم اقا جون اب پرتقال گیره سیاره...اقا جون یادته فارسی حرف زدنی چقدر با دایی اذیتت می کردیم و با هم کلی می خندیدیم و تو می گفتی خوب چه طوری بگم...به الکل می گفتی آلکل به منقل می گفتی مانقال به پسر می گفتی پَسَر قربونت برم جات خالیه...امسال شب یلدا هندونه نخوردیم اجیلم نداشتیم همیشه هندونه هات سفید بود ....دوشنبه که رفته بودم دستو صورتمو خونتون بشورم تو دسشویی برستو دیدم یادته جلوی موهات ریخته بود اما روزی صد دفعه اون یه ذره موهای پشتتو شونه می کردی...حالا من جمعه ها چه طوری زنگ بزنم خونتون بگم عزیز به اقا جون بگو بریم شهریار...اقا جون کجایی ؟؟؟کجایی که دلمون برات تنگه خیلی....