از فیلم دیدنهام

می خواستم بگم مرسی اقای تیم برتون...فکر کنم هیچی مث فضای فیلمای شما نمی تونست منو انقدر خوب کنه...یعنی یه جورایی خیلی مخلصیم...که الهی بمیرم واسه اون چشمای غمگینو دستای تنهات اقای ادوارد دست قیچی

ان شب هستی را چه جلوه ها بود

 

وقتایی که اقاهه ی محبوبت کنارت نشسته و دوتایی هستیدو سرخوشانه کله تونو کردید تو دفترچه ی تو که اسم کتابا و فیلما و جاها و صداهایی که نداری و نرفتی و دوست داری بری و توشون نوشتی و اقاهه تا حالا ندیده تش و کلی تعجبش شده از این حرکتتو کلی خاطره از دیدن اسم هر فیلم و کتاب براش زنده شده و سر اسم بعضیاش مکثه طولانی تر می شه و یه لبخند از ته دلش می زنه و دوتایی کله تونو می یارید بالا و اون شروع می کنه به حرف زدن و تو سراپا گوشیو نیشت تا بناگوش بازه تا وقتی که دوباره کله تونو کنید توی دفترچه ه یه دفعه صدای گوشیت بلند می شه که برات مسیج داره.انقده لحظه ت داره سرخوشانه می گذره که دوست نداری ببینی که کی باهات کار داره .با همه ی بی میلیت گوشیه رو چک می کنی که برات نوشته:

هو ا گود تایم هانی

به اسم مسیج دهنده هه که نگاه می کنی می بینی اوه ه ه یاسمن.؟؟کی اومد این دختره که من ندیدمش که چقدر غرق میزم بودم که...سرتو کج می کنی سمت زیر پله،جای همیشگیش،نیست.بعد اونجا سر میز 2 می شینه،اونجا هم نیست...جلوی بار رو نگاه می کنی و دلت کلی خوشحال می شه واسه اینکه یکی حواسش بوده که الان تو چه حاله سر مستانه ای هستی .از همون جا،از همون دور براش بوس می فرستی واون دستشو برات تکون می ده...باز لبخند به لب کله تو می کنی تو دفترچه هه ...بذار اقاهه از کارت تعجبم کنه حتی

 

...

 

اگه ادمی باشی که تو موقع دلخوریات اهل سکوت باشی و به خودت تایم بدی که مشکله رو پیش خودت حل و فصل کنی و دوباره برگردی پیش ادمات و ادماتم تو رو بلد باشن و موقع سکوتت هی باهات حرف نزنن و بهت تایم بدن که تو دوباره برگردی اون وقت این وسط یه مشکلی پیش می یاد.یه موقع هایی می شه که تو سکوت نکردی ،کناره گرفتی اما ادمه می ذاره رو حساب سکوتاتو نمی یاد دنبالت.البته ادمیم نیستی که برگردی اما ادمه منتظر برگشتته ....

الانم کناره گرفتم نه سکوت...

از کتاب خونیهام..

1-وقتی احمقها می خواهند خطا نکنند،دقیقن خلافش را می کنند

 

2-راستی فکر می کنی بعضی از اعضای بدن انسان از بعضی دیگر کمتر شامل مواهب الهی هستند؟

 

3-زندگی بقدری کوتاه است که ما وقت نداریم درباره ی عشق داوری های محکوم کننده صادر کنیم.اورل،انسان ها باید ابتدا بزیند انگاه فلسفه بافی کنند

                           زندگی کوتاه است(نامه ای به قدیس اوگوستین)/یوستین گوردر

واسه حال کردناتم فلسفه داشته باش

 

دایی کوچیکه 47 سالشه،از این ادمای اهل حال که وقت و بی وقت که بهش زنگ بزنی یا  تو ویلای موشا ست و صداش ناجور تلو تلو می خوره،یا پشت فرمون تو جاده چالوسه که بره شمال پیش بچه ها که منتظرشن

یا تو ارایشگاستو داره موهاشو رنگ می کنه ....از همون موقعیم که  مجرد بوده و من یادم می یاد  تو جمع شدنای همه ی بچه ها خونه ی عزیز جون نبوده تا حالا که 2سالی می شه ازدواج کرده...

بعضی شبا که با مامان  ِ تنها می شیم و تایم،تایم مادر دختریه و مامانه شروع می کنه هر دفعه یه کوچولو از گذشته های خونه ی پربچه شون و شیطونی هر کدوم ازاین  بچه ها  گفتن

اون شب همین طور که بشقابای سفره رو  جمع می کردمو مامان ظرفا رو می شست شروع کرده بود از سربه هوایی واتیش سوزوندنای این دای کوچیکه که به قول خودشون هنوزم ادم نشده می گفت:

که از همون اول اهل رفیق بوده و با این معده ی سوراخ سوراخ شده و گلو دردای همیشگیش باز دست از مشروب خوریاش بر نمی داره....

می گم مامان خوبه اهل دود نشده که به همین مستیا قناعت کرده

می گه:از همون اول از مواد بدش می یومد.می گفت اینایی که اهل دودن سرشون رو باید مثل خر بیارن پایین اما اینایی که اهل مشروبن سرشون رو مثل مرد می گیرن بالا و پیکاشونو می زنن

با داییه و فلسفه ش حال کردم...

شنیدی؟

 

بچه های کانون نور رو بردشون نوشته بودن:

 

من  "انا قریب  "تو را شنیدم

تو "انا غریب"مرا نشنیدی؟ 

خوش بودم

 

دو نفری هم می شه رفت چیتگر...می شه اولین بار تجربه ی دوچرخه سواریت باشه و کل پیست رو رکاب بزنی...می شه قاشق فراموشتون بشه و با تیکه های نون و دست لقمه های سالاد الویه گرفت...می شه تمام روزاتو اسی لایت و ماکسیمم بلک بکشی و یکدفعه کنیش کنت قرمز...می شه حتی طوری ناشی باشی تو دوچرخه سواری که جاهایی که نوشته پیچ تند ،تندتر رکاب بزنی و طوری بخوری زمین که حتی مقنعه ت هم ساییده شه، دیگه زخمای دست و پا به کنار....می شه مقنعه ت رو از سرت دربیاری دور گردنت و اجازه ی عبور باد رو از لابه لای موهات بدی....می شه درست جلوی ورودی پارک از خستگی دوچرخه هاتون رو بذارین کنار خیابون و بطری اب رو بگیری به دهنت و قلپ قلپ اب بخوری و دراز بکشی همون جا کنار دوچرخه های ولو و سیگارت رو روشن کنی و به هیچ خری محل ندی...می شه با تنای خسته تا مترو پیاده گز کردو تلو  تلو خوردو نخورده مست بودو خوند:

 

می گن مستی گناهه به انگشت ملامت

باید مستارو حد زد به شلاق ندامت

سبوی ما شکسته در میکده بسته

امید همه ی ما به همت تو بسته

.....

 

می شه از همون جا هم رفت  کافه و بی اعتنا به همه ی خرایی که می خواستن خوشی و خستگی امروزو ازت بگیرن، رو میز مخصوصه ی کافه که جای هرکسی نیست بشینی و چاییت و بخوری و به همه ی شدنی ها فکر کنی ...

 

پ.ن:تو خوشی ِ امروزم با اوین بودم

همیشه اعتراف خوب نیست

رسیدم خونه ودر اتاق خواب رو بستمو دارم لباسامو در میارم،همین طوری که دارم دگمه های مانتوهه رو باز می کنم چشم می خوره به کاغذ A4 رومیز کامپیوترم که روش نوشته:

گفتی باور کردم

تکرار کردی شک کردم

قسم خوردی فهمیدم که دروغ می گی

به دست خطه دقت کردم دیدم مال ِ مامانه...لای در نیمه باز بودو سرک کشیدم دیدم نگاه مامان از اون نگا ه هایی که وقتی از دستم ناراحته یا از چیزی بو برده از پیچوندنام فهمیده اینجوری نگام می کنه،چیزی نمی گمو می رم حوله مو برمی دارم تا دوش بگیرم...زیر دونه های اب با خودم تمرین می کنم که چه جوری با مامانه حرف بزنم

ببین مامان اگه اون روز قسم خوردم که دوست پسر ندارم نه اینکه به راستیه گفته م اعتقاد نداشته باشم فقط واسه اینکه تو خاطرجمع باشی این روزا حتی من کسی نیست که دوستش داشته باشم،شاید یه روزی کسی رو دوست داشتم اما این روزا...

ببین مامان این روزا حتی من کسی رو هم دوست ندارم که پیچوندنام به خاطر اون باشه اگه نیستم و بعضی جاها بهت دروغ می گم واسه اینه که با خودم خلوت کنم می دونی که حتی دوست هم زیاد ندارم که بگی باهاشون این ور اون ور می رم پی گردشم....

مامان شاید بعضی چیزا روبهت نگم اما از قوانین تو هم زیادی تخطی نمی کنم...

ببین امروزم اگه نگفتم می رم پیش مینا و بسکتو نرفتمو گفتم تو دانشگاه همایش داریم فقط واسه این بود که اگه بت می گفتم مینا نیاز داره باهام حرف بزنه اجازه نمی دادی تا الان پیشش باشم

ببین اگه کلاس زبانم هنوز ثبت نام نکردم نه اینکه می خواستم نرمو بپیچم فقط وقت نشد برم ثبت نام کنم وترم پیش هم بخدا حس رفتنش نبود واسه همین و....

از حمام اومدم بیرون باز هم به رویه خودم چیزی نیوردم که اون نوشته هه چقد اعصابمو بهم ریخته و دنبال توضیح می گردم.سر شام می گم مامان امروز لباس خریدی؟

شروع می کنه به توضیح دادن که چیا دیده

پیش خودم می گم ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِاِاِاِاِاِاِ رفتار اینکه خیلی خوبه.لا به لای حرفا می گم راستی اون نوشته هه رو میز ماله کیه؟

می گه تو رادیو شنیدم ازش خوشم اومد برات نوشتم گذاشتم رو میز که تو هم بخونی...

رسمن به خودم شاشیده بودم...

ِ

 

تو جه ام فقط به توئه خره...

 

هنوزم فکر می کنم  با اون  بلوز سبز اطلسیه که سه دگمه بودو تو هیچ کدوم از دگمه هاشو نبسته بودی و  برنزی وستبری سینه ت با زیر پوش مشکیه ت که از لا به لای اون سه تا دگمه های باز خوب خودشون رو نشون می دادن  وحشتناک تیپ نفس گیر و  سک**سی بود...

حالا بگید هیزم...

دیدی که رسوا شد دلم؟

سعی می کنم شیطون و بلا رفتار کنم.که اقاهه چطوری؟چقدر خوشحالم از دیدنتون  که مثلن روزایه قبل که نمی دیدمت اتفاق خاصی نبوده و من الان کلی ریلکسمو اصلن به این فکر نمی کنم که چند هفته پیش کلی درشت اما به صورت محترمانه بار هم کردیمو رو از هم گرفتیم و مثلن رابطه ی ما از اول همین طوری بوده که دیر دیر همو می دیدیم که من شده بوده که 1هفته ازت خبر نداشته باشمو این اتفاق جدیدی نیست که دلم برات تنگ شه و از اینکه سرما خورده بودی و مامانت پیشت نبوده که ازت مراقبت کنه ناراحت نبودمو چه و چه و چه

که وقتی می گی پرستو ریه م سمت راستش درد می کنه نگم الهی بمیرم .چرا؟مواظب خودت باش کمتر سیگار بکش و اینا...می گم؟مگه ریه سمت راست و چپ داره و شروع کنیم از روی عکس ریه زشته ی پاکت سیگار کنت قرمز تو ، راست وچپو بم یاد دادن...

که لابه لای همه ی اون خنده هاو سعی های من تو گم کردن سردرگمی و نشون ندادن کلافگیه و معذب بودنه

برگردی بگی:سیگار خیلی دوست داری؟

و من متوجه زیرسیگاری پر از ته سیگارایه رژی بشم  که همشون رو واسه گم کردن این حسا اتیش زدمو بگم:پشت سر هم کشیدنشون رو دوست دارم

و از نگاه تو که ثابت شده رو صورتم فرار کنم تا دستمو نخونی که حجم همه ی این دودا واسه اینجوری داشتنتو حسایی که از پیش تو نشستن ریخته توم که نیدونم اسم این حسا  چیه...

 

پ.ن:عنوان از اهنگ مرضیه س...

می تونستن اما نخواستن

 

دل تو خنده ی تو چشمای تو دستای تو

می  تونستن نذارن شبهارو باور بکنم

سکوت دارم...

 

میناهه مسج زده :

پرستو،تو  وقتی توی جنگ زخمی می شی طرفتو زخمی نمی کنی،می کشیش...

این جورییاییم

 

باید چاییه رو ریخته باشی تو ماگ خنگه ت،بعد اون دفتره که وقتایی که تو نت می چرخی  و از نوشته ها و مطلبایی که خوشت می یاد با لایک زدنو شر کردنشون و استار زدنشون دلت اروم نمی شه و باید دست نوشته شده ش روتو اون دفتره  داشته باشی جلوت باز باشه. بعد؟بعد اون البوم فرامرز اصلانی که شعرای حافظ رو خونده رو هم پلی کرده باشی و وقته کی باشه؟وقت هم باید شب باشه...شب باشه و بعد تو شعر

من نشستم ز طلب

وین دل پیچان

ننشست

مولانا رو تو گودر بخونی...تو دفتره بنویسیش اما بازیه جورایی زیادی به دلت نشسته و حسایه هم دلیت رو برانگیخته از کِشوت پیپر استیک نارنجیتو در بیاری که بنویسیش وبخوای بچسبونی بالای میز کامپیوتره که تند تند ببینیش .زیاد حواست به اهنگه نیست اما یه دفعه برسی به اینجای صدای فرامرز اصلانی

سر فرا گوش من اورد و به اوای حزین

گفت ای عاشق شوریده ی من خوابت هست

عاشقی  را که چنین باده ی شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست..

 

تو؟ خودکارتو بذاری زمین و شروع کنی به اشک ریختن...به اشک ریختن

 

انچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم....

 

....

خنده ی جام و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشکست

 

نخاسته منتظرت بودم

 

بالا نشستم،همون جایی که واسه اولین بار مثلن از هیاهوی پایین و میز تولد نرگس بهش پناه بردمو یه جورایی دلمو با ته سیگارایی که هیچ لکه ی روژی قرمزشون نکرده بود و همه ی سیگاراش با شعله ی فندک بیک ابی تو  روشن شده بودن و جا گذاشتم پیششو  اومدم پایین...

بالا نشستم ،کتاب می خوندم و زیر سیگاریم پر بود از ته سیگارایی که روشون لکه ی رژ صورتی چرک جون سفیدشون رو کبود کرده بودو کلی چوب کبریت نیم سوخته و نبود تو...

از لای نرده ها به ادمایی که می یومدن تو کافه و می رفتن نگاه می کردمو هر خط اون کتاب لامصبو 10بار می خوندمو به ساعت نگاه می کردم که هی دقیقه هاش جلو و جلوتر می رفتن و من باید بنا به باید های خونه جولوپلاسمو جمع می کردمو به بایدهایه خونه که تایم هاروهم مشخص می کنه عمل می کردم...از بالا،از لای نرده ها،از پشت در شیشه ای چوبی کافه یه بلوز قزمز می بینم و پشت یه ادم که قدش بلنده و موهاشو با زیادی کوتاه کرده...پله هارو دوتا یکی می رم پایینو به ادمایی که جلوی در منتظر میز خالین تنه می زنمو کم مونده تعادلمو از دست بدمو بیفتم زمین ...خودمو به در می رسونم.هیچ لکه ی قرمزی دیده نمی شه.از مهدی فیلم می خرم و به همه ی نقطه های تاریک و سیاه کوچه زل می زنم...نیست.نیست...سرمو به چپ و راست تکون می دم که اشکام نریزن...اشتباه کردم؟

10دیقه بعد ادم قد بلنده که موهاشو زیادی کوتاه کرده با تی شرت قرمزش پشت یکی از میزا نشسته ....

چی بش بگم؟

 

شوتام افتضاح می شد....هیچ کدومشون حتی به حلقه هم نمی رسیدن.عصبانی شده بودم .یه لحظه پیش خودم گفتم فک کن حلقه صورته شاهینه،بزن وسطش...دلم گفت اگه شاهینه دلم می خواد بپرم بوسش کنم...توپ رو گذاشتم وسط زمین رفتم صورتمو شستم از دست این دله بونه گیر که باهام راه نمی یاد

من ِ مازوخیستی

از کافه تا ایستگاه رو شروع می کنم به دویدن.نمی خوام به کارایی که میناهه داره می کنه فکر کنم.نمی خوام به حرفاشو رفتاراش که نمی پسندم اما نیتونمم ازش دل بکنم فکر کنم .نمی خوام به این فکر کنم که شاهین دیگه نمی خواد بیاد کافه...نمی خوام به هیچی به هیچی فکرکنم..نه ،نه مینا و رفتاراش که همه ی این روزا کلافگی و تو هم رفتگیم واسه کارایه اونه...

یه نفس می دوام .از خیابون قدس تا کارگر جنوبی ...تو اتوبوس سمت شیشه می شینم  وباد از بغل مقنعه م لابهلایه موهامو عرقایه بغل گوشم می پیچه و شره پیدا می کنه تو گردنم...چشمامو می بندم و احساس سبکی ،احساس بی وزنی می کنم ....هوا تاریکه و شب تب داره اصلن خنک نیست و بادایه گرمن که می وزن تو صورتت اما تو به اوناشم راضی حتی...از اتوبوس که داری پیاده می شی مچ دستت گیر می کنه به اهن نرده ی اتوبوس و یه خراش عمیق می بینه خیلی عمیق انقدر عمیق و دردناک که تو از خون اومدنش و سوزشش تارسیدن به یه روشنایی و دیدنش تعجب می کنی اما دردش لذت داره..مازوخیستیم انقدر که از این درد کشیدنا لذت می برم که خسته تر از خسته که می رسم همه ی رختای جونمو در میارم و می ریزم تو حمام و واسه بردن خستگی و حسایه درددار حتی از رو لباسام شروع می کنم به شستنشون...با چشمایی که باز نمی شه واسه درد کشیدنام واسه خوب نبودنام جایه یه فیلم لایت یه فیلم از هانکه رو می ذارم تو پلیر....

از درد کشیدن از دریده شدن از طاقت اوردن لذت می برم...

ذهنم هنوز پریوده...

 

2 روزه که هیچ خونریزی ندارم و به قول خانوما پاک شدم اما هنوز فرنچ ناخونای دستمو با لاک قرمز انگشتای پامو پاک نکردم و غسل هم نکردم تا نمازامو بخونم...بدنم مشکلی برای نماز خوندن نداره هیچ ناپاکی  از جسمم ترشح نمی شه که جلوی نماز خوندنا و عبادت کردنامو بگیره اما ذهنم چی؟؟؟؟؟؟

کلی چیزای بدبو و مشمئز کننده و درددار و ناامید کننده ازش ترشح می شه که هیچ غسلی پاکش نمی کنه...

که ذهنم درد داره و ذره ای  همدلی واسه خوندن نماز توش نمی بینم.ذره ای اعتقاد واسه دستت دردنکنه به خاطر بدبختیایی که بهمون دادی وماچه ای واسه خوشبختیایی که تا برسیم به مزه مزه کردنشون از دستمون پریده بس که کمه و خواستن اینکه هی رفیق هوامو داشته باش..گناه این ذهن چیه که مسموم و ناپاکه و فرصتی برای پاک شدنو غسل کردن بهش نمی دن؟فرصتی برای برگشتن به وضع قبلی یا حتی شرایط بهتر...

که چون خون ازش چکه نمی کنه همه چی حله و باید پا شد واسه اقامه بستن؟؟؟؟

نه، من اقامه نبستم تا دوباره ایمانی که معلوم نیست کدوم گوشه موند یا خودم جاش گذاشتم برگرده تا اون روز غسلی درکار نیست هر چند لباسهام هیچ لک قرمزی به خودشون نبینن