با یه حس ِ خستگی می رسم خونه...خستگی که همراهش سنگینی سرم بخاطر جلسه ی توجیهی که واسه اشنایی با کاری که بهم پیشنهاد شده بود.انقدر توی ِ سرم حرف بود و شنیدن تجربیات زندگانی بقیه که سرم در حال انفجار بود.اگه 10 مین دیگه طول می کشید بلند می شدم و کیفمو برمی داشتم و بدون کوچکترین حرف درو می زدم بهم و خودمو می رسوندم کافه.وقتی پامو از درِ شرکت گذاشتم بیرون به "نه"گفتنم واسه این کار مطمئن بودم.
خستگی که همراهش خش خش ناجور سینه مو هم به خاطر کشیدن زیاد سیگار یدک می کشید
خستگی که پر بود از بیحالی چشمام واسه همه ی علامت سوالایی که برام بوجود می یومدو جوابی براش نداشتم.
خونه...
همین طور که مقنعه مو از سرم بر می داشتم تو اینه به صورتم نگا کردم.دست کشیدم رو پوستم.انگار خسته بود انگار یادم رفته بودتش...انقدر بیحال بودم که 2 تا انتخاب داشتم
یا لباسامو دربیارمو برم تو رختخوابم
و دومیش ...امشبه رو علی رغم همه ی خستگیا و کوفتگیاش واسه خودم بسازم
خونه رو تمیز می کنم.می رم سراغ ماسکاییه صورتی که خودم موادشو باهم قاطی می کنم.اروم اروم می مالم به صورتم.دور چشمام.رویه بینیم.گونه هام....
بعد از 30دیقه کتری رو پر از اب می کنمو حوله رو بر می دارم و می رم زیر دوش...زیر شرشر دوش با دست صورتمو ماساژ می دم تا لایه های ِ ماست و مخلفات از روی پوستم تمیز شه...موهامو تکون می دم و با هر تکونش انگاری می خوام یه تیکه از امروزو باهاش بریزم بیرون.-نه اینکه بد باشه فقط پر اتفاق بوده...-حوله رو می پیچم به خودمو اولین کاری که می کنم پلی کردن اهنگ اِبی ِ.همین طور که ابایه موهام چکه چکه می کنه رو گوشیم دنبال اهنگ "عادت"ش می گردم.پیدا می شه و صداشو می رسونم به اوج...
لابهلای ِ لباسام فقط دنبال یه دست لباس ِ گشاد و راحتم.شلوار جین کهنه که کلی جاهاش ساییده شده با تاپ سرخابیه رو تنم می کنم .پاهامو می لغزونم تو دمپاییه و تو لیوان خر خنگه یه نسکافه ی پرستو پسند درست می کنم...
کتابایی که به مناسبت تولدی که هنوز ازش متولد نشدم –که فردا باشه-از دوستان و ...گرفتم می چینم دورم و خودم می شینم وسطش.می دونم که بعد این اهنگ اِبی نوبته تِرَکای ی پیانوئه...
انقدری امسال کتاب بهم دادن که می شه یه دایره درست کنم و خودم وسطش بشینم...
سیذارتا،فرنی و زویی،مصاحبه ی لیلی گلستان و...اوه ه ه
همین طوری هر کدوم و ورق می زنم و جمله های ِ اولشو می خونم...می خوام یکیشو انتخاب کنم که امشب یه چند صفحه ایشو برم جلو...
می رسم به کادوی ِ اوین...
"پرسه در حوالی زندگی"روش مکث می کنم و همین طور که دارم ورق ورقش می زنم به رفتارم با اوین فکر می کنم
شاید بقیه بگن رفتارم درست نیس ،که خیلی خرانه رفتار می کنم که چه و چه
اما خودش می دونه بعضی وقتا فقط سکوتم می گیره.که نگفته هام از هر گفته ای گویاتره که منتظره کادوش بودم –اره حتی غلط کردم با این نوع ِ برخورد که ازش کادو هم بخوام-اما مهم بود برام که بهم بفهمونه پری درکت می کنم.می فهممت دختر وقتایی که لالی.که برمی گردی.بت اعتماد دارم...حتی امروز بلد نبودم ازش تشکر کنم در حالیکه خیلی ذوق کرده بودم چون فکر می کردم توی ِ هیچ لغطی غلظت خوشحالیم نمی گنجه که سکوتم سرشار از هر چه ناگفتنی ست...
که نسکافه ام سرد شده و کلی از صفحه هاشو خوندمو رفتم جلو...