اوین...

 

بعضی ادما هستن تو زندگانیت که زیاد ازشون حرف نمی زنی .اما هستن.هم خودت می دونی هستن هم خودشون می دونن که هستن برات.که فقط اونا بلدن وقتایی که اخمات توهمه همون جوری که حقو به تو می دن دعواتم کنن.فقط اونا بلدن وقتایی که حرفت نمی یاد ،وقتایی که لالی با شوخیا و چرت و پرتاشون تو رو به حرف بیارن و بعد تا اخرش سکوت کنن تا یه موقع باز نری تو لاک سکوتت.که با فشارای دستشون تایید می کنن و با نگاهشون می گن می فهمم اینجایی که داری درد می کشیو خره...که وقتایی که داد می کشیو حق با تونیست اونام باهات داد می کشن که دور برت نداره فک کنی فقط حق با توئه...وقتایی که یه اتفاق فوق العاده و هیجان انگیز برات افتاده  پا به پای تو جیغ می زنن و منتظر وای می سن تا همه ی اون هیجانایی که تو لایه لایه پوستت نگه شون داشتی خالیشون کنی که تا تهش دقت تو چشاش و خوشحالی رو رو لباش می بینی که وقتایی که تو تاکسی یا تو اتوبوس نشستی کنارش، کله تو می تونی  ببری تو بغلشون و از حسایه خرانه ت بگی. فقط اونان که وقتی جایه سوختگی دستتو بهشون نشون می دی فحش و لیچار بارت نمی کننو تو راه که داری باهاشون قدم می زنی می پیچن سمت داروخانه و برات پماد سوختگی می خرن که بمال به اون لامصب که جاش نمونه الاغ جان.که وقتی هیشکیه هیشکی رو نداری باز هست....که می تونی گریه کنی پیشش ،حتی بهت اجازه می ده تظاهر کنی به قوی بودنی که خود ِ خاک بر سرتم می دونی نیستی و داری می پوسی از اون تو...اما هست...خوش به حالم که دارمش...خوش به حالم

قدم اول

 

 

موهامو کوتاه کردم.کوتاهی که تا حالا انقدر کوتاه نبوده.ناخونامو از ته میگیرم.همه ی مسیجایی رو که تو اینباکسم و سنت باکسم بود رو دیلیت میکنم.نه ،اروم نشدم.شماره ی شاهینم دیلیت میکنم.موبایلمم خاموش می کنم.اشکامو نمی ذارم بریزه.اگه بریزه نرم می شم اروم می شم.باید این درد ِ بپیچه تو همه ی وجودم ،اینبار باید دل از همه ی حسام،دل از همه ی مهربونیای زندگی بکنم. باید همه ی حسارو از تو چشام از تو لهجه ی صدام  پاک کنم.نباید نباید چیزی از این پرستو بمونه...

منم سخت میشم...حسایه مهربون و طعم دار بخوره تو سرم...زندگیمو می خوام


جواب مسیجامو درست حسابی نمی داد.دلیل خواستم.خواستم بدونم چرا رفتاراش باهام تغییر کرده؟

گفت :رابطه داره می ره سمت عاطفی شدن.پرستو تو دوست خفن منی اما من ادم اینطور قضایا نیستم.

گفتم:قرار بود با رابطه کاری نداشته باشیم.

گفتم:شاید از دوست داشتن فرار کنی اما از دوست داشته شدن نمی تونی فرار کنی

گفت:چندین ماهه که دارم فرار می کنم.از هر دوشون.می تونم

گفتم:سخت شید.ت وهم سخت شو.گفتم شاید بتونی با واژه ها بازی کنیو معنیشونو عوض کنی اما حسارو نمی تونی

گفت :چند سال دیگه می فهمی که می شه

گفتم :نمی خوام.نمی خوام بفهمم.می خوام یکی رو دوست بدارم و حسی نسبت بهش داشته باشم که شبیه به حسم به هیچ کدوم از ادمای دیگه نباشه

گفتم:چرا فرصت دوست داشتن رو به ادما نمی دی؟بعضی ادما ارزششو دارن که دوستشون داشته باشیم و براشون زمان بذاریم

گفت:نمی خوام به همین سادگی

گفتم:خیلیم ساده نیست.من دارم از حسام دفاع می کنم.این حقو دارم.میگم که بعضی ادما ارزششو دارن که دوستشون داشته باشیم

گفت:می تونم. پرستو درکم کن.

گفتم:درکت نمی تونم بکنم.اما بهت احترام می ذارم و دیگه در موردش صحبت نمی کنم

گفتم:یه چیز می تونی رو دوستیت حساب کنم؟
گفت:من دوستتم پرستو تا هر وقت که خودت بخوای.

 

زنگ زدم اوین.باباش گوشی رو برداشت گفت خوابه.صدام در نمی یومد گفتم بیدارش کنید.گفت خوابه .گفتم بیدارش کنین.نکرد

یخ زدم.صدام یخ زده بود.حسام.دستام.چشمام سیاهی می رفت.پا شدم.افتادم زمین.مسئله شاهین نبود دیگه.مسئله باورام بود که دونه دونه جلوی چشمام داشتن می مردن.باید بلند می شدم.باید از حسایه طعم دارم.باید از هوسهام واسه بوسیدن و بوییدنو در اغوش کشیدن دفاع می کردم.پا شدم.چشمام سیاهی رفت و باز افتادم.اشکام نمی ریختن.همونجا خوابم برد.بیدار شدم.هنوز پخش بودم...افطار بود.باز اولین کسی که دعاش کردم شاهین بود.

رفتم حموم.لباسامو در نیاورده نشستم زیر اب.گریه کردم.گریه گریه گریه...که خدایا نمی خوام تنهایی رو انتخاب کنم.نمی خوام  به حسام نسبت به مردا پشت کنم.اما می دونستم که داره تصمیم می پیچه و می پیچه میاد بالا و همه ی وجودمو می گیره.

از حموم که در اومدم.تصمیم قطعی بود.موهامو کوتاه کوتاه می کنم.ناخونامو می گیرم.و حسمو نسبت به مردا بلاک می کنم.می دونم سختمه اما می تونم...دیگه توانایی درد کشیدنن،پخش شدنو جمع کردنو بلند کردن خودمو ندارم.....سخت می شم.

هنوز تصمیم نگرفتم


 

اشکام جمع می شه تو چشام. به اوین مسیج می زنم

دلم دختر کوچولویه 2ساله ی خودمو می خواد الان

می گه:اسمش چیه؟

می گم:اسم دخترم؟می خوام با هر حسی که دارم به یه اسم صداش کنم

می گه:امشب اسمش چیه

به جای سوختگی دستم که درد می کنه نگا می کنمو به اینکه باز دارم به ترک کردن فکر می کنم می گم:شکیبا

می گه:شکیبا،چه اسم سختی.مث امشب،نه؟
می گم:اوهوم.خیلی خیلی سخت<;/p>

می گه:سحر نزدیک است

می گم:امشب دلم واسه خودمو همه ی حسایه مزه دارم سوخت ،تلخ نشه حسام؟نگرانشونم

می گه:نه ،عوض شاید.تلخ نه

می گم:دلم واسه این طعما تنگ میشه

می گه دوباره تجربه شون میکنی تو عاشقی هات

می گم:عاشقی؟چه واژه ی غریبی

می گه :غریب؟دور بهتره

می گم :صبر کنم و بهش فرصت بدم بهتره یا حسمو بکشم؟
می گه:واقعن نمی دونم.اما زود تصمیم نگیر...

 

موزیک استانبولی رو پلی می کنم.تا سحر اهنگش رو ریپیته...

 

گیدَمم گیدَمم

سنی ترک  ِادَمم

اولوریم اولوریم

بَن سَن سیز اِدَمم

<;p dir="rtl"> 

می دونم اهنگه دروغ می گه فقط کافیه تو یه لحظه بخوام ترکش کنم....

 

بعدن اضافه شد:

تا ۱شنبه هیچ غلطی نمی کنم.فقط اروم می شینیم تا زندگانی بره جلو.یادمه یه تیکه تو شاهدخت بود می گفت الان سختترین کار برات هر چی هست اونو انجام بده.پویا گفت:صبر

منم الان می خوام کار سخته ی زندگیمو انجام بدم...صبر.دخترم شکیبا

یه بار هم شده بخاطر خدا یه چیز تو زندگانی من عادی بره جلو...

خوب بودم.خیلی خوب...چون وحشتناک، قدماش که می یومد سمتم بزرگ شده بود. من از همون اولم به چشم یه دوست معمولی بهش نگاه نمی کردم.دوست داشتم دوستی باشه که نرم نرم برام بشه دوست پسر...

طبق یه قانون ناگفته اولین مسیج ِ اخر ِ شبا  از طرف ِ اونه.

پریشب بود.ساعت داشت نزدیک 12می شد اما هنوز مسیجی ازش نیومده بود.کلافه بودم و حتی اره ،خجالت نمی کشم و می گم-چیزی نمونده بود که اشکام بریزن اما نمی ذاشتم...بلوز فرم بابایی رو برداشتم واسه فرداش اتو کنم که وقتم بگذره.تا اخرین چروک پیراهن سفیده بابا خبری از مسیجش نشد.می دونستم اتو رو بد گذاشتم.می دونستم پیریزه اینجایی که دوشاخه ی اتو رو کردم توش خیلی سفته...می دونستم....با همه ی بی حوصلگیم پریزو کشیدم و دستم محکم چسبید به اتو و کلی سوخت...جهنممممممم...نشستمو کلافه صورتمو گرفتم بین دستام و سرمو گذاشتم رو زانوهام...مسیجش اومد و خنده ام شد

 

ارومتر شده بودم.بیشتر بلدش شدم. دیگه می دونستم کارش که تو شرکت تموم شه .می ره دنبال خونه می گرده بعدش می ره کافه و اونجا کلی جای ِ منو خالی می بینه بعد می یاد خونه ،دوش می گیره و بهم مسیج می ده...

پس نه کلافه می شم ،نه بونه می گیرم نه الکی بدخلقی می کنم.به جایه قهوه ایه تاول زده ی دستم نگاه می کنمو می گم وایسا پری...

مسیجش می رسه.جواب می دم.دیر جواب می ده.فک می کنم خوابش برده .نبرده.به ارغوان مسیج می داده.

ارغوانو نمی شناسم.هیچی از هیستوریشون نمی دونم.نمی دونم چن سالشه؟نمی دونم ارغوان دوس پسر داره ،نداره؟مهم نیست اینا...مهم حسه شاهینه بهش.که اونو فقط دوست خودش می دونه.شاید اینم خیلی مهم نباشه.مهم اینه که لابه لای حرفاش یه چیزی صاف می ره تو چشمم ،حسی فقط دوستانه بهم داره...مهم اینه.مهم اینه که منو ارغوانو تو یه لِول می بینه...

نماز نمی خونم.بستنی سالار توت فرنگیمو نمی خورم.گریه هم نمی کنم.خوشمزه بهش شب خوش نمی گم.سرونازم بغل نمی گیرم.رومو می کنم به دیوارو می خوابم.

 

با میناهه قرار دارم.مانتو سفید استین کوتاهه رو واسه پوشیدن انتخاب می کنم.می خوام جای سوختگی دستم معلوم شه.می دونم هیچی معلوم نیس.می دونم که بعد از یه هفته تونستم انقدر مقبول براش جلوه کنم که منو دوستش بدونه.که ادمیان در زندگانی می تونن دوستانی از جنس دیگه داشته باشن .می دونم اینم...می دونم باید الان زمان بدم که شاید بفهمه که من اغوششم طلب می کنم.شاید الان نه،اما این به این معنی نیس که اصلن در موردش فکر هم نمی کنم...اصلن همه ی اینا اوکی و چیزه خاصی نیس.اما الان اشکام تو گلوم گیر کرده و دلم یه ادم معمولی ،یه رابطه ی معمولی ،یه حس معمولی می خواد...

دیدی ندارمش اوین

کاش اسمم مهربونتر نمی شد...

می گم :مشغول تناول کردن ناهار هستید سرورم؟

می گه:نه ،عزیزم-دومین بار بود که بعد از اینهمه مدت این واژه رو به کار می برد-دارم سیگار میکشم تو اشپزخونه

می گم:واااااای،من امروز از صب دلم سیگار می خواس

می گه:روزه ای؟

می گم:چی فکر می کنی؟

میگه:نیستی

میگم:20امتیاز منفی.شما به مرحله ی بعد راه پیدا نمی کنید

می گه:لوس-لوس

می گم:ااااااااا.خوب جوابت اشتباه بود.بعدشم پارتی بازی نداریم حتی شوما دوست عزیز

می گه:لوس

می گم :لوس نیستم

می گه:هستی

می گم اصلنم هستم،مگه بده؟

می گه:نه،بعض وقتا واقعن نه

می گم:در گوشت می گم شاهین:مامان می گه پری تو چرا انقد لوسی دختر؟اصلن به رفتارایه دیگه ات نمی یاد

می گه:می شه منم پری صدات کنم؟

می گم:هر جور راحتی.اما تو تنها کسی بودی که پرستو صدام می کردی.هر جور راحتی شاهین

می گه:احتمالن پرستو صدات کنم من

می گم:پری یه صمیمیتی توش هست که دلم خواستتش

می گم:عزیز جون منو پریسا صدا می کنه و دایی هم بهم می گه پرپری

می گه :پس منم بهت می گم اوا

می گم چرا اوا حالا؟

می گه :همین جوری.نه،ولی به خودم باشه، اگه اسمت منجی السادت بود یا حتی بهار ،دوست داشتم پری صدات کنم ،واقعن

می گم:پس واقعنی پری صدام کن

و ته دلم می لرزه از اینکه باز واسه یکی دیگه پری شدمو باز یکی دیگه انقدر باهام جلو اومده  که پرستوهه بشه پری.

چقدر این اسمایی که می شه مخففشون کرد.درد دارن.نمی دونید اخه که وقتی ادمایه مهربون زندگیتون هر کدوم با یه لحنی اون اسم صمیمیه رو صدا می کنن که انگاری فقط  اونان که دارن تورو  به این اسم صدا می کنن.بعد وقتی می رن دیگه هیچ کسه هیچ کسی بلد نیست اون طوری صداتون کنه

بعد فک کردم به همه ی کسایی که بهم می گن پری،می گم جانم؟

 

می گم شب می ری کافه؟
می گه :اره

براش پاستیل می خرمو می دم به میناهه تا شب بهش بده

شب مسیج داده بم:پرستو بابت پاستیل مرسی.امشب جات خیلی خالی بود

می گم:انقدر کمرنگ هستم که نبودم حس نمی شه

می گه:کم رنگ نیستی.لوسی

می گم ششششاهین.

می گه:اخه واقعن نیستی

می گم"واقعن اره.اگه اذیت می کنم می تونم دیگه نباشم

می گه:می خوای نباشی؟

می گم :اول من سوال کردم

می گه:اخه دست خودت نیست. من می خوام که باشی

و من با همه ی یکدنگی هایی که دارم و منم منم هایی که واسه خودم تعریف می کنم و حق انتخابی که واسه خودم قائلمو همه ی بلاه بلاه هاااااا .ته دلم از این جمله هه خنده ش می شه و اروم می گم:خوشش میاد

چرا این طور می رم جلو...

 

می دونی من فکر می کنم ادما توشون یه کش دارن.این کشه باعث می شه به ادم ِ رابطمون کشش پیدا کنیم.خوب منطقتن با گذشت زمان ،هر چی ادم ِ رابطمون رو بهتر بشناسیمو بیشتر مَچ ِ خودمون باشه

این کش ِ ،کشش بیشتری پیدا می کنه.

حالا ادم رابطه ی من داره میاد طرفم،تو این چند روز تونستم خودمو بهش بشناسونم-به میناهه گفتم :

مینا من براش تایم می ذارم.هر چقدر که دلم بخواد.اما اگه این وسط اون نیاد جلو،بد چیزی رو از دست می ده،منو-

انقدری که دارم جمله های تحسین امیزشم می شنوم. خوب می دونم که هنوز به عنوان یه دختر بهم نگاه نمی کنه ،یعنی پرستویی هستم فارغ از جنسیتم براش .نه اینکه بد باشه ،نه .که خودمم از رابطه ای که شروعش اینجوری باشه لذت می برم.اینکه حالا کم کم داره متوجه بودنم می شه.که اخر شبی که هیچ فکرشو نمی کردمو داشتم می خوابیدم ،مسیجشو ببینم.

اینکه خوب همچین ادمی –بسیار بسیار بی توجه به اطراف و کاملن هواسش دور خودش می چرخه-تونستم حتی همین قدر به خودم جذب کنم ،یعنی اینکه طرفم داره در موردم کنجکاو می شه.اینکه همچین ادمی در طول روز حتمن برات یه مسیج می زنه ،یعنی یه گوشه از زندگیش دارم پرسه می خورم حالا هر چقدر دور...

پس باید کششم نسبت بهش بیشتر شه.باید بیشتر با اون بودنو دلم بخواد.بیشتر دلم غنج بره واسه با اون بودن...

اما حالا،حالا کش توم تبدیل شده به نخ...

سرگرمی این روزای من

شمس:

وقتی بچه هستیم ،شاملو برایمان شعر گفته:

"بارون می اد جرجر،پشت خونه هاجر..."

نوجوان که می شویم ،باز هم شاملو برایمان شعر دارد:

"پریای نازنین/چه تونه داد می زنین..."

به سن جوانی که می رسیم با انبوهی از شعرهای اجتماعی-سیاسی شاملو روبهرو می شویم.

به مرگ هم که می رسیم شاملو"دراستانه"رابرایمان سروده

 

این روزا یه جور ِ خوبی لابه لای ِ زندگی ایدا و شاملو پخشمه.

حتی بیشتر از شعراش دارم زندگیشونو مزه مزه می کنم.

 

حواسم به ریزها هست ...تو کارتو کن

قرارمون شد برای ِ هم نقش تعیین نکنیم. اسمم نشه پرستوی ِ دوست یا پرستوی ِ دوست دختر یا حتی پرستوی ِ خواهر.قرار شد با هم بریم جلو تا زمان اسمه با هم بودنهامونو تعیین کنه.قبلترش بلد نبودم که وایسم ،که ببینم میاد طرفم یا نه.اما الان که می دونم لبخنداشو می تونم داشته باشم یا وقتی می خوام برم طرفش نگاهش از دور تا وقتی که برسم پیشش همراهیم می کنه. الان که گفته هر وقت و با هر کی بودم می تونی بیای پیش خودم بشینی ،الان دیگه می تونم زمان بذارم.می تونم یواش یواش  برم جلو.

بعد می دونی الان کجای ِ رابطه م؟

اونجایی که قدمامو برداشتم و وایسادم کنار تا اونم  قدماشو به سمتم  برداره. تا خواستنشو تو عمل بهم نشون بده. که بهم بفهمونه منم  می خوام باهات باشم خره

بعد می دونی کجاش لذت بخشه؟

اونجایی که افطارت و باز می کنی و اون می دونه روزه بودیو اولین قدمش می شه مسیجی که بعد از افطار برات  سند کرده -می دونی به این چیزا اعتقاد نداره اما به اعتقادای ی تو احترام گذاشته -و تو همین طوری که داری چاییتو مزه مزه می کنی زیر لب هی تکرار می کنی:

قبول باشه

و جواب تو که می شه:

خیلی مرسی و لبخندی که از این قدمش می یاد رو لبتو اون هیچ وقت نمی بینتش

 

دیوونه گیام یادشه...خوبه .این خوبه

کتابی که بهم امانت داده بود و می گیرم سمتش می گم ممنون بابت کتاب،از پیمان هوشمند زاده چیزی نخونده بودم ،ازش خوشم اومد

می گه:خواهش می کنم .قابلتو نداشت

دارم میرم که می گه در ضمن ،اسمتم خط نمی زنم

چشامو تنگ می کنمو سرمو کج می کنم که یعنی چی؟

کتابی که بهش پس دادمو می گیره بالا و می گه اسمتو از تو اون دفتره خط نمی زنم

می خندمو و می گم چرا؟

می گه :اخه دوست دارم اسمت بمونه

خنده ام می شه ...

می خوام بین ادمایه زندگیم باشی

می گم:هوسم شد شب برم یه تیکه هایی از عباس معروفی رو بخونم ،از سال بلواشو بیشتر دوست دارم  بخونم اما دست یکی از بچه هاس،مجبورم از سمفونی مردگان بخونم

گفت:هیچ وقت کتاباتو به کسی نده

اما قبلترش یکی از کتاباشو داده بود بهم تا ببرم بخونمش،ازش نخواسته بودم خودش از کوله اش برام در اورده بود.

می گم:من اسم ادمایی که کتابامو بشون می دم می نویسم-چه کتابی به چه کسی

دفتر زیر دستشو باز می کنه و می نویسه:

شمایل تاریک کاخ ها:پرستو

می خندم،مهربون نگام می کنه و می خنده...

 

دومیو انتخاب کردم...

با یه حس ِ خستگی می رسم خونه...خستگی که همراهش سنگینی سرم بخاطر جلسه ی توجیهی که واسه اشنایی با کاری که بهم پیشنهاد شده بود.انقدر توی ِ سرم حرف بود و شنیدن تجربیات زندگانی بقیه که سرم در حال انفجار بود.اگه 10 مین دیگه طول می کشید بلند می شدم و کیفمو برمی داشتم و بدون کوچکترین حرف درو می زدم بهم و خودمو می رسوندم کافه.وقتی پامو از درِ شرکت گذاشتم بیرون به "نه"گفتنم واسه این کار مطمئن بودم.

خستگی که همراهش خش خش ناجور سینه مو هم به خاطر کشیدن زیاد سیگار یدک می کشید

خستگی که پر بود از بیحالی چشمام واسه همه ی علامت سوالایی که برام بوجود می یومدو جوابی براش نداشتم.

خونه...

همین طور که مقنعه مو از سرم بر می داشتم تو اینه به صورتم نگا کردم.دست کشیدم رو پوستم.انگار خسته بود انگار یادم رفته بودتش...انقدر بیحال بودم که 2 تا انتخاب داشتم

یا لباسامو دربیارمو برم تو رختخوابم

و دومیش ...امشبه رو علی رغم همه ی خستگیا و کوفتگیاش واسه خودم بسازم

خونه رو تمیز می کنم.می رم سراغ ماسکاییه صورتی که خودم موادشو باهم قاطی می کنم.اروم اروم می مالم به صورتم.دور چشمام.رویه بینیم.گونه هام....

بعد از 30دیقه کتری رو پر از اب می کنمو حوله رو بر می دارم و می رم زیر دوش...زیر شرشر دوش با دست صورتمو ماساژ می دم تا لایه های ِ ماست و مخلفات از روی پوستم تمیز شه...موهامو تکون می دم و با هر تکونش انگاری می خوام یه تیکه از امروزو باهاش بریزم بیرون.-نه اینکه بد باشه فقط پر اتفاق بوده...-حوله رو می پیچم به خودمو اولین کاری که می کنم پلی کردن اهنگ اِبی ِ.همین طور که ابایه موهام چکه چکه می کنه رو گوشیم دنبال اهنگ "عادت"ش می گردم.پیدا می شه و صداشو می رسونم به اوج...

لابهلای ِ لباسام فقط دنبال یه دست لباس ِ گشاد و راحتم.شلوار جین کهنه که کلی جاهاش ساییده شده با تاپ سرخابیه رو تنم می کنم .پاهامو می لغزونم تو دمپاییه و تو لیوان خر خنگه یه نسکافه ی پرستو پسند درست می کنم...

کتابایی که به مناسبت تولدی که هنوز ازش متولد نشدم –که فردا باشه-از دوستان و ...گرفتم می چینم دورم و خودم می شینم وسطش.می دونم که بعد این اهنگ اِبی نوبته تِرَکای ی پیانوئه...

انقدری امسال کتاب بهم دادن که می شه یه دایره درست کنم و خودم وسطش بشینم...

سیذارتا،فرنی و زویی،مصاحبه ی لیلی گلستان و...اوه ه ه

همین طوری هر کدوم و ورق می زنم و جمله های ِ اولشو می خونم...می خوام یکیشو انتخاب کنم که امشب یه چند صفحه ایشو برم جلو...

می رسم به کادوی ِ اوین...

"پرسه در حوالی زندگی"روش مکث می کنم و همین طور که دارم ورق ورقش می زنم به رفتارم با اوین فکر می کنم

شاید بقیه بگن رفتارم درست نیس ،که خیلی خرانه رفتار می کنم که چه و چه

اما خودش می دونه بعضی وقتا فقط سکوتم می گیره.که نگفته هام از هر گفته ای گویاتره که منتظره کادوش بودم –اره حتی غلط کردم با این نوع ِ برخورد که ازش کادو هم بخوام-اما مهم بود برام که بهم بفهمونه پری درکت می کنم.می فهممت دختر وقتایی که لالی.که برمی گردی.بت اعتماد دارم...حتی امروز بلد نبودم ازش تشکر کنم در حالیکه خیلی ذوق کرده بودم چون فکر می کردم توی ِ هیچ لغطی غلظت خوشحالیم نمی گنجه که سکوتم سرشار از هر چه ناگفتنی ست...

 که نسکافه ام سرد شده و کلی از صفحه هاشو خوندمو رفتم جلو...

خانوم حکیمی ِ من


روبه روی ِ هم نشستیم.داره حرف می زنه.حرفایی رو می گه که هیچ تو این 5-6سال فکرشم نمی کردم.به یخای ِ ابمیوه ام خیره شدم.

می گه :واقعن اب هلو دوس داری؟

می گم:نه،ابمیوه ی مورد علاقه ام انبه ِ اما فک می کنم هر لحظه ای یه طعمی داره اما همه ی لحظه های خوب طعم هلو می ده

به کتابایی که باهم خریدیم و گذاشته بودیم جلوی ِ میزمون اشاره می کنه و می گه: ببخشید چیزه قابل داری نیست.

می گم:قرار بود یکی برای ِ تولدم بخرید

می گه:اینا کادوی ِ تولدت نیست.اینا واسه قدم به قدم بزرگ شدناته.واسه لحظه به لحظه هایی که خودت تلاش می کردی و می جنگیدی و می رفتی جلو...اینا واسه پرستویی ِ که خودش خودشو بزرگ کرده،خودش راهشو پیدا کرده...تو همه ی این سالا دوست داشتم ببرمت بیرون و واسه هر لحظه از موفقیتا و شکستایی که خودت تجربه کردی برات جشن بگیرم اما هیچ موقع زمانشو پیدا نکردم تا امروز...

می گم:قول می دم نا امیدتون نکنم

می گه:مهم نیست...تو الانم نا امیدم نکردی حتی الانم خیلی زیاد خیلی خوب رشد کردی...

سرم پایینه،اشکام حلقه شده تو چشمامو دستام داره با قطره های ِ اب دور ظرف ابمیوه ام بازی می کنه

می گه :پرستو

می گم:بله

می گه:بین همه ی اون بچه ها،بین ارزو و اتنا و فهمیه و ...وبچه های ِ حتی الان تنها تو دختر منی...نسبت بهت احساس مالکیت می کنم.تو دختر منی ...

نگاش می کنم همه ی وجودم تعجب شده می گم همیشه فک می کردم ارزو رو بیشتر از من دوست دارید،اصلن فکر می کردم حسه تون به ارزو از یه جنس دیگه س

می گه:تو همه ی این سالا هیچ کس مثل تو برام نبوده...

با همه ی وجودم بغلش می کنم و بعد از رفتنش اول یکی از کتابایی که برام خریده رو باز می کنم نوشته:

واسه شاگرد کوچولوی ِ خودم که بهتر از معلمه شه

اشکم می ریزه...

راس می گه اینو...

ازادشان کنید

پرستویی که امروز قفس نشین شماست

فردا عقاب قفل شکنی خواهد شد

که به قله ی مه گرفته ی قاف هم قناعت نخواهد کرد

 

                          سید علی صالحی

داخل پرانتز

از ایتن تیپ پستا خوشم نمی یاد اما فک کنم این بار بد نباشه...

اینجا رو که راه انداختم یه جورایی خسته بودم .خسته نه شاید بهتره بگم عصبانی ،عصبانی از خودم...

اینکه چرا دره وبلاگ قبلیه تخته کردم به دو دلیل

اول اینکه احمقانه می نوشتم و تیپ ِ نوشته ها اصلن تو تیپ ِ فکریم نبود

دوم اینکه از ادمایی که شده بودن مخاطب اونجا هیچ خوشم نمی یومد.شلوغتر از اینجا بود اما...

این شد که خیلی راحت و بی صدا روی ِ حذف کلیک کردم.

وقتی اومدم اینجا دیگه واسم مهم نبود تا حتمن یکی بیادو بخونه و چیزی بگه.تنها چیزی که برام اهمیت داشت نوشتن بود بدون حتی کوچکترین سانسوردوست داشتم عقایدمو بلند بلند بگم.سکوت نکنم.فکرامو هر چند احمقانه و بچگانه بگم..حرفامو حسامو بگم.

اگه شد انگشت اشاره واسه این بود که اینبار انگشت اشاره مو بگیرم سمت خودم.ببینم خودم چی کارا می کنم.

ایندفعه می خواستم ادما بیان سمتم. بذارم یه بار هم که شده اونا دستشون رو برای اشنایی با من دراز کنن و احساس خوشوقتی کنن .برای ِ اولین بار سرمو انداخته بودم پایین و می نوشتم و می رفتم.حوصله ی ادمایی رو که به بهانه ی خوندن وبلاگشون می یومدن پیشمو برام کامنت می ذاشتن خسته بودم.هیچی نمی گفتم.می خوندمو لذت می بردم.هیچی نمی گفتم تا مبادا اومدن اونها و گفتن اونها تنها جوابی باشه برای ِ کامنتی که تو وبلاگشون از جانب من جا خوش کرده...

راستشو درِ گوشی می گم از بروبچه های ِ همسن و سالم خسته شده بودم از کامنتای ِ ...بیخیال

تا شوماها پیداتون شد.حسن و نیلو و ندا والگا-اوینم که ...

دوستایی شدید  بینهایت با ارزشتر از اون چیزی که مرزبندیای ِ من اجازه می ده...

یکی تون نوشته  برام حوصله شو ندارم ،عزیزم باید بدونی ادمی هستم بینهایت بی پرده .اصلن بلد نیستم با کنایه حرفامو به کسی بفهمونم .مستقیم و بی پرده.اهل رودربایستی و این جور چیزها هم اصلن.اصلن.پس از جانب من فکر نکنید.اصلن بدبختیمون اینه که هی که هیییییی از جانب هم فکر می کنیم.فک کن لحظاتی که من دلتنگ تو بودم تو به این فک می کردی که من می خوام کمرنگ شی.چقدر دردناک...بپرسیم.انقدر حرفامونو تو دلمون نگه نداریم.بلند بپرسیم...

از اینکه هستید،از اینکه می خونید و از اینکه انقدر خوبید- حداقل واسه من-از همتون ممنون

 

پ.ن.کم می شناسمتون.می خوام هر کدومتون یه کتاب یا اهنگ یا اصلن یه مکان ..چه بدونم هر چیزی که بیشتر تعریفتون می کنه برام معرفی کنید تا برم دنبالش.مستقیم خودتونو تعریف نکنید.اینجوری قشنگ نیست.اینجوری انگار دارید نقطه ی ذوب ویژه رو تعریف می کنید.شوماها انقدر ارزش دارید که برای ِ شناختتون باید تایم گذاشت...

شرط انصاف نباشد که شوماها انقدر با من اشنا باشید و من...

کاش حواست بود که حواسم زیادی به توست...

شیش ،هفت روز پیشا بود به میناهه اس ام اس زدم که دخترانگاری  خیلی بهت نزدیک شدم. خیلی دوست دارم از حسام بهت بگم، انگاری خوب می فهمی و خوب هستی و خوب گوش می کنی و ریکشنایی که نسبت به من داری خوب دوست داشتنین....گفتم خره دور نشیم از همااااااااا

گفت باشه اما فک کنم نفهمید که من وقتی اینو می گم یعنی ته ِ دوستیمه یعنی از حالا به بعد دیگه خیلی رو طرفم حساب می کنم که یعنی یه جورایی طرفمم باید بیشتر هوامو داشته باشه که حالا که قلق ِ اون اومده دستم که حالا که قلق ِ من اومده دستش از هر حرکت ِ اضافی راحتتر ناراحت می شم که الانه از چیزایی که با خواسته هام با میلم مخالفه و طرف ازش سر بزنه رو راحتتر نادیده می گیرم اما جاش می مونه...

فرداش رفتم پیشش.2ساعت پیشم نشست اما همه ی هوش و هواسش پیش امیرش بود رفت دستشویی به خودش برسه،روی ِ پاکت کارت پستالی که براش خریده بودم نوشتم:

امروز کم بودی ،کمتر نشو

رفتم.اس ام اس زد:خوندم نوشته هه رو ، چشم.اما باز نفهمید

باز رفتم پیشش باز با من نبود.باز جسمش باهام بود.واسه بودن با من تایم نمی ذاشت فقط انقدری پیشم بود تا امیرش بیاد و برن...

از جمله هایی استفاده می کنه تو مکالمه هامون که می دونه من ادم ِ شنیدن این جمله ها ،این کلمه ها نیستم.رابطه هه انقدری رفته جلو که دیگه نیازی به گوشزد نباشه که برگردی به طرفت بگی :هی دختره مواظب باش با کی و چه جوری داری حرف می زنی هاااا.دیگه بعد از این همه با هم بودنها تو رو بلده.یادت گرفته اما...

تو رابطه هام ادم صفر و یکی هستم.از ایرادامه شاید بلد نیست خاکستری بودنو.ادمیم نیستم که بذارم ادما بذارنم کنار،نذاشته کنار ،می رم.

اینبار می خوام یاد بگیرم دور بودنو از دور دوست داشتنو...نه انقدر دور بودن که به کار هم نیایم نه انقدر نزدیک که ...

علاوه بر کات کردن،کم کردنم باید یاد بگیرم...

حسن کجایی که هی دارم می گم:

از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود ...

 

پ.ن:بی شرف و یه کم زیادی زیاد انگار دوست دارم-میناهه رو می گم...

 

من ملکه ی سرزمینمم


به مریم می گم:2شنبه تولدش بود اما نشد ببینمش، امروز 2تا سی دی از دکلمه های ِ خسروشکیبایی رو براش خریدم و بهش دادم

گفت:لزومی نداشت این کارو بکنی

می گم:دوست داشتم تا براش کادویی بخرم،

می گه:شاید برداشت دیگه ای بکنه

می گم:می خوام برداشت دیگه ای بکنه

می گه:باید منتظر عکس العملش برای ِ  نوع ِ دیگه ای از رابطه باشی

می گم:منتظرم

می گه:باید احتمال هر اتفاقی رو بدی...شدن یا نشدن

به بزرگ شدنم بعد از امیر فکر می کنمو می گم:احتمال هر اتفاقی رو می دم...

 

پ.ن:به این فکر می کنم که عمرن اگه پامو پس بکشم تا زندگیمو بقیه بسازن،یه بار شکست خوردن به معنایه همیشه نشدن نیست که...خودم ادماشو انتخاب می کنم،خودم به ادمایه زندگیم نقش می دم که کدومشون باشن که کدومشون برن که کدومشون دوست باشن و کدومشون برام عشق شن...من ملکه ی سرزمینمم...

یه جورایی معصومه بیشتر راست می گه...

توی تالار بارعام با معصومه محو ِ خط های پیچ در پیچ و رنگ های ملایم ِ رضا عباسی بودیم،که معصومه گفت:چه ادم عجیبی بوده!چه طور می توانسته؟

گفتم:کی؟شاه عباس؟

گفت:اره،خب.چه طور اان طور ادم می کشت،زیبایی این کاخ را هم می دید؟واقعن زیبایی اش را می فهمید؟

گفتم:خیال می کنی ادم،حتی شاه اگر باشد،چه قدر کارهاش را به میل می کند؟

گفت :یعنی چه؟

گفتم:فقط بعضی کارها را ادم به میل می کند،فقط کارهایی که زیبایی ازشان درمیاید.بقیه را مجبورش می کنند که بکند.

نگاه ام کرد.بعد گفت:زیبایی ها کار معمارها است،کار او نیست.

گفتم:نیست؟این ها را زورش کرده ان بخواهد؟زیبایی ِ زوری مگر سراغ داری؟

گفت:ساخت شان را گفتم.خودت  هم می دانی.اخر چه طور می شود این طور ادمی را شناخت.این طور ادمی که زبان اش راحت بچرخد به بکش و ببر و پاره کن،مغزش هم می تواند لذت ببرد از این همه رنگ و نقش.نمی فهمم اش.قضاوت اش هم نمی کنم.احتیاجی هم ندارم که بکنم

رفت از تالار  بارعام بیرون.دنبال اش رفتم.نمی خواست بفهمد،اما می فهمید.مشکل اش همین بود.پس می زد تا همه چیز به قرارش بماند.نمی شد

                         

                                        شمایل تاریک کاخ ها/حسین سناپور

ارومه دلچسبمه...

چقدر روشن کردن سیگارت با شعله ی فندکی که کس ِ دیگه ای برات روشن کرده،با شعله ی فندک کس ِ دیگه ای که نگاهش برات پر از لبخنده مهربونه ،لذت بخشه....

اقاهه ی نگاه مهربون،بابت این حس خوبایه نسکافه ای که از نگاهت پالساشو برام فرستادی،قده ارامش "یک عاشقانه ی ارام"که دیروز دوتایی براش مردیم،ممنون...

ایدا...

سلاخی می گریست

به قناری کوچکی دل بسته بود

                       شاملو

 

سلاخی می گریست

دیر شده بود

 

                  سارا محمدی اردهالی

---------

نوشتم براش:

 

می دونستی

ایدا هم 18 سال از شاملو کوچیک تر بود،

لطفن رو اعداد و ارقام واینسا...

چیزی رو اندازه بگیر که تو اعداد محیط نشده باشه...

 

 

نوشته برام:

قشنگ بود


 پ.ن:نمی دونم چرا عنوان شد ایدا

چه زود خاطره شدید...

یاد شب برگشتنایه چهارتاییمون از هنر افتادم که خوش خوشون قدم می زدیم و بلند بلند

امشب شب ِ مهتابه

حبیبم را می خوام

حبیبم اگه خوابه طبیبم را می خوام

که حامدو صابر جاتون تو شب برگشتنای ِ هنرمون خالیه...